رد برهان ترجیح هستی
این برهان اسمی رسمی ندارد، و از خانواده ی برهانهای جهانشناختی است.
صورت این برهان را بر اساس یکی از کتبی که در این زمینه نوشته شده است نقل می کنم :
جهان هست، به جای آنکه نباشد. اصل عدم است. ترجیح بلامرجح محال است. حال که جهان وجود دارد، لاجرم مرجحی (خدا) در کار است.
آن را میتوان به شکل ساده تر اینگونه بیان کرد که جهان هم می توانست وجود داشته باشد، هم وجود نداشته باشد (یعنی هیچکدام تناقض منطقی ندارند). اصل با وجود نداشتن است، و این وجود است که نیاز به دلیل دارد. نقطه ی شروع عدم است و وجود چیزی فراتر از آن. پس اگر جهان وجود نمی داشت اتفاق خاصی نیفتاده بود، ولی حال که وجود دارد (خلاف حالت معمول و اصیل)، حتما چیزی بوده است که باعث شده چنین اتفاق خاصی بیفتد. آن چیز خداست.
همانطور که ملاحظه می شود این برهان بسیار شبیه برهان وجوب و امکان است، و تنها تفاوت مهم نتیجه ایست که میگیرد.
این برهان از سه فرض استفاده کرده است. اینکه جهان وجود دارد، اصالت با عدم است، و اینکه "ترجیح نیاز به مرجح دارد".
از این سه مقدمه در مورد اولی مشکلی نیست، چرا که همه به شکلی وجود را قبول داریم، دست کم در مورد وجود "خود".
اینکه ترجیح بدون ترجیح دهنده ممکن نیست به عبارتی بیان علیت است، که نقدهای وارد بر برهان علیت را نیز به این برهان وارد میسازد، و از سوی دیگر حکمی نادرست است، که در مورد نادرستی آن در برهان وجوب و امکان توضیح داده شده است. آنگونه که در آنجا بیان شد، "ترجیح بلا مرجح"، نه تنها غیر ممکن نیست، بلکه همواره در حال اتفاق افتادن است و کل هستی را در بر گرفته است. بر این اساس مشخص است که برهان باطل میشود، زیرا یکی از مقدمات آن درست نیست.
از این گذشته، دومین فرض، یعنی "اصالت عدم" نیز مشکلات زیادی دارد.
به چه معنی اصالت با عدم است ؟
"اصالت" در فلسفه معانی زیادی دارد، منظور در اینجا چیست ؟
گوینده ی این برهان خود میگوید :
منظور از اصالت عدم این است که در شرایط مساوی و قبل از دخالت هر فاعلی یا هر عاملی یا هر مبدائی، در شرایط صفر، برای عالمِ هستی، یعنی جهان یا کیهان به صرفه تر، محتمل تر، و به اقتصاد فکر و منطق نزدیک تر این است که این جهان وجود نداشته باشد، مگر اینکه خلافش ثابت شود و مرجح وجودی داشته باشد.
مشخص است که گوینده برای فرار از گردابی که فراهم آمده ی خود اوست چگونه گرفتار همانگویی شده است. اگر اصالت عدم به این معنا باشد که "هیچ چیز وجود ندارد، مگر اینکه پدیدآورنده أی وجود داشته باشد" (که آن را با کمی پیچ و خم در گفته ی خود آورده است) برهان اش به این شکل در می آید :
جهان وجود دارد، هیچ وجودی بدون پدید آورنده ممکن نیست، پس جهان پدید آورنده أی (خدا) دارد.
که آن را کاملا به برهانی بی معنی تبدیل میکند، چرا که اکنون لازم است ثابت شود که "وجود بدون پدید آورنده ممکن نیست"، و مسئله را تبدیل میکند به برهان علیت
صورت این برهان را بر اساس یکی از کتبی که در این زمینه نوشته شده است نقل می کنم :
جهان هست، به جای آنکه نباشد. اصل عدم است. ترجیح بلامرجح محال است. حال که جهان وجود دارد، لاجرم مرجحی (خدا) در کار است.
آن را میتوان به شکل ساده تر اینگونه بیان کرد که جهان هم می توانست وجود داشته باشد، هم وجود نداشته باشد (یعنی هیچکدام تناقض منطقی ندارند). اصل با وجود نداشتن است، و این وجود است که نیاز به دلیل دارد. نقطه ی شروع عدم است و وجود چیزی فراتر از آن. پس اگر جهان وجود نمی داشت اتفاق خاصی نیفتاده بود، ولی حال که وجود دارد (خلاف حالت معمول و اصیل)، حتما چیزی بوده است که باعث شده چنین اتفاق خاصی بیفتد. آن چیز خداست.
همانطور که ملاحظه می شود این برهان بسیار شبیه برهان وجوب و امکان است، و تنها تفاوت مهم نتیجه ایست که میگیرد.
این برهان از سه فرض استفاده کرده است. اینکه جهان وجود دارد، اصالت با عدم است، و اینکه "ترجیح نیاز به مرجح دارد".
از این سه مقدمه در مورد اولی مشکلی نیست، چرا که همه به شکلی وجود را قبول داریم، دست کم در مورد وجود "خود".
اینکه ترجیح بدون ترجیح دهنده ممکن نیست به عبارتی بیان علیت است، که نقدهای وارد بر برهان علیت را نیز به این برهان وارد میسازد، و از سوی دیگر حکمی نادرست است، که در مورد نادرستی آن در برهان وجوب و امکان توضیح داده شده است. آنگونه که در آنجا بیان شد، "ترجیح بلا مرجح"، نه تنها غیر ممکن نیست، بلکه همواره در حال اتفاق افتادن است و کل هستی را در بر گرفته است. بر این اساس مشخص است که برهان باطل میشود، زیرا یکی از مقدمات آن درست نیست.
از این گذشته، دومین فرض، یعنی "اصالت عدم" نیز مشکلات زیادی دارد.
به چه معنی اصالت با عدم است ؟
"اصالت" در فلسفه معانی زیادی دارد، منظور در اینجا چیست ؟
گوینده ی این برهان خود میگوید :
منظور از اصالت عدم این است که در شرایط مساوی و قبل از دخالت هر فاعلی یا هر عاملی یا هر مبدائی، در شرایط صفر، برای عالمِ هستی، یعنی جهان یا کیهان به صرفه تر، محتمل تر، و به اقتصاد فکر و منطق نزدیک تر این است که این جهان وجود نداشته باشد، مگر اینکه خلافش ثابت شود و مرجح وجودی داشته باشد.
مشخص است که گوینده برای فرار از گردابی که فراهم آمده ی خود اوست چگونه گرفتار همانگویی شده است. اگر اصالت عدم به این معنا باشد که "هیچ چیز وجود ندارد، مگر اینکه پدیدآورنده أی وجود داشته باشد" (که آن را با کمی پیچ و خم در گفته ی خود آورده است) برهان اش به این شکل در می آید :
جهان وجود دارد، هیچ وجودی بدون پدید آورنده ممکن نیست، پس جهان پدید آورنده أی (خدا) دارد.
که آن را کاملا به برهانی بی معنی تبدیل میکند، چرا که اکنون لازم است ثابت شود که "وجود بدون پدید آورنده ممکن نیست"، و مسئله را تبدیل میکند به برهان علیت
رد برهان وجود و امکان
بنا بر باور شبهه فلسفی موجود در کلام اسلامی و مسیحی، که برگرفته از آرای برخی فلاسفه ی خاص (چون افلاطون و ارسطو) است، و در عین حال متکلمین آنها را اصول بدیهی و غیر قابل اجتنابِ تمام فلسفه های دنیا می دانند، وجود به دو نوعِ واجب و ممکن تقسیم می شود. وجودِ واجب، وجودِ ماهیتی ست که نبودنش تناقض آمیز باشد، و وجودِ ممکن آنچه واجب نباشد. مثلا وجود نداشتن قلمی که اکنون بر روی میز من است، ممکن است (؟) تناقضی منطقی به وجود نیاورد، در این صورت ممکن الوجود است. اگر نبودِ آن تناقض آمیز باشد، واجب الوجود خواهد بود .
برهان را اینگونه اقامه می کنند :
وجودِ اشیایی که ما مشاهده می کنیم ضروری نیست. یعنی هم می توانند باشند و هم می توانند نباشند. اگر همه ی چیزها چنین باشند، هیچ چیز در آغاز وجود پیدا نمی کرد، و در نتیجه اکنون نیز چیزی وجود نمی داشت. بنا بر این باید موجودی باشد که وجودش ضروری باشد، که آنرا خدا می نامیم .
در توضیح بیشتر می توان گفت که وجودِ ممکن، نه به بودن گرایش دارد، نه به نبودن. پس اگر وجود داشته باشد، عاملی بوده که باعث آن شده باشد. اگر تمام اشیا ممکن باشند، موجود بودنشان ایجاد تسلسل می کند، که قابل قبول نیست. پس حتما باید موجودی باشد که وجودش ضروری باشد و تکلیف وجودهای ممکن را مشخص کند. به این موجود، که آنرا واجب الوجود می نامیم، خدا می گوییم .
مسئله را به این صورت نیز طرح می کنند که هر چیزی که ضروری نباشد نیاز به تبیین دارد. اینکه دو چیز برابر با چیز دیگر خود برابرند، نیاز به تبیین ندارد به این خاطر است که ضروری و بدیهیست، در حالی که شناور ماندن کشتی بر روی آب اینچنین نیست، و نیاز به تبیین دارد (!). تبیین یعنی اینکه وجود چیزی از طریق ارتباط آن با چیزهای تبیین شده ی دیگر، کاملا یقینی و مشخص شود. حال، اگر سلسله ی چیزهای موجود در جهان را تبیین کنیم، در نهایت به جایی می رسیم که به عاملی بی نیاز از تبیین (تبیین شده به خودی خود = ضروری) نیاز داریم. آن عامل (یا عاملها) را خدا (یا خدایان) می نامیم .
این برهان توسط ابن سینا هم بیان شده، و خود او (که کاش وقت خود را یکسره صرف پزشکی می کرد و با دخالت در کار فلاسفه باعث بدنامی خود نمی شد) که برهانهای دیگر را به کلی غیر قابل قبول می دانست، این یک برهان را درست و یقینی می دانست، و یگانه راه رسیدن به وجود خدا. ملاصدرا نیز از آن با عنوان برهان صدیقین نام می برد .
شاید به نظر آید که این برهان همان برهان علیت است (به خصوص در بیان دوم)، با این حال تفاوتهای ظریفی با آن دارد. این برهان نیز برهانی عقلیست، و چون برهان هستی شناسیک قصد دارد به صورت عقلی محض به وجود خدا برسد .
اولین ایراد این برهان این است که موجود بودن چیزی که ذاتا ممکن است، نه واجب، الزاما نیاز به عاملی خارجی ندارد. برای این ادعای آنها هیچ دلیل و اثباتی وجود ندارد، و حتا به عنوان مثال نقض (که حتا نبودن چنین مثال نقضی هم بی اعتباری آن را برطرف نمی کند) می توان به سیستمهایی اشاره کرد که به خاطر کوچک بودنشان تابع عدم قطعیت می شوند. به عنوان مثال، الکترونی را فرض کنید که به سمت پرده أی پرتاب شده. بر اساس عدم قطعیت می دانیم که به هیچ وجه نمی توان محل برخورد آن را تعیین کرد، بلکه می توان احتمال برخورد آن به نقاط مختلف را مشخص کرد. نقطه أی را در نظر می گیریم، که مثلا احتمال برخورد الکترون با آن 20% است (منظورم از نقطه سطحی کوچک است، نه نقطه به معنای هندسی آن). در این حالت می دانیم که برخورد الکترون با آن نقطه ضروری نیست. یعنی هم می تواند برخورد کند، هم می تواند برخورد نکند، و این سرانجامِ الکترون با هیچ رویداد پیشینی در تناقض نخواهد بود. پس این مسئله امری امکانیست. حال، اگر الکترون به آن نقطه برخورد کند تکلیف چیست ؟ چیزی که ضروری نبوده رخ داده، در حالی که عاملی باعث ترجیح این عمل نشده. هیچ عاملی باعث نشده که امکان برخورد الکترون با این نقطه تبدیل به رویداد واقعی شود؛ هیچ چیز الکترون را مجبور به برخورد کردن یا برخورد نکردن به جایی نمی کند، بلکه تنها احتمال آن را تعیین می کند، که این نیز خود مسئله أی امکانیست، نه ضروری. امکانی که با هیچ عامل معین کننده أی کامل نمی شود .
پس تبدیل امکان به واقعیت الزاما نیاز به عاملی خارجی ندارد، و برهان ابطال می شود، و نمی توان از آن وجودِ واجب را (واجب الوجود) نتیجه گرفت .
از سوی دیگر، باید در نظر داشت که آنچه این برهان سعی دارد اثبات کند، وجود چیزیست که "واجب الوجود" نامیده اند. گذشته از اینکه "خدا"ی اثبات شده در هریک از برهانها (با وجود نادرستی اثبات) فرسنگها با خدای دینها (که دانا و توانا و بخشنده و انتقام گیر و پند دهنده و پیامبر فرستنده و مجازات کننده و غیر است) فاصله دارد، واجب الوجود، که البته در کلام آن را با خدا معادل می دانند، با همان خدای دیگر برهانها هم بسیار متفاوت است. اثبات وجودِ یک یا چند واجب الوجود، صرفا به این معنیست که سلسله ی علی (وابستگی اشیا به هم) نمی تواند تسلسل داشته باشد و باید در جایی قطع شود، ولی هیچ اثباتی برای غیر اینجهانی بودن آن ندارد. اثبات می کند (البته اثباتی نادرست) که واجب الوجودی هست، ولی نمی گوید که این واجب الوجود چیزی خارج از جهان است (خدا). هیچ الزامی برای چنین چیزی وجود ندارد. تنها چیزی که این برهان در صورت درست بودن می توانست بگوید این است که سلسله ی وابستگی اشیا به هم باید جایی قطع شود. همین و بس. و این نتیجه اصلا ارتباطی با خدا پیدا نمی کند، مگر با حقه و نیرنگ. گذشته از اینکه حتا رسیدن به همان نتیجه نیز معتبر نیست و برهان به کل اشتباه است .