Mittwoch, 22. Dezember 2010

اسطوره ی بیخدایی



نویسنده: 
جورج اچ. اسمیت
معمولاً تصور می کنند که بیخدایی تهدیدی برای فرد و جامعه است. فیلسوفی در مورد آن می نویسد که بیخدایی "علم است که از عقل و پروای خدا تهی گشته، و یک راست ما را به پلیدترین رذایل جنگ مدرن راه می برد.... " دین مداران با تعبیرهای این چنینی از بیخدایی، که آن را شرّ و قوّه ای مخرب می شمرد، در طول تاریخ مجازات های گوناگونی را برای بیخدا ها وضع کرده اند.
1. اسطوره ی بیخدایی
احمقان در دل می گویند "خدایی وجود ندارد." آنها فاسدانی هستند زشت کار، هیچ یک از نیکوکاران نیستند. ( مزامیر، عهدعتیق، 14.1)
عبارت فوق که به کرات نقل قول شده، نگرش اغلب دینداران معمولی نسبت به بیخدایی است. بیخدایی (یا بیخدایی) چه بسا کم اقبال ترین – و ناشناخته ترین – دیدگاه فلسفی در میان آمریکاییان معاصر باشد. اغلب با ترس و ناباوری بدان می نگرند، انگار که این آموزه از پلیدی های بسیار – از بی اخلاقی، بدبینی و کمونیسم گرفته، تا نهیلیسم تمام عیار- پشتیبانی می کند.
معمولاً تصور می کنند که بیخدایی تهدیدی برای فرد و جامعه است. فیلسوفی در مورد آن می نویسد که بیخدایی "علم است که از عقل و پروای خدا تهی گشته، و یک راست ما را به پلیدترین رذایل جنگ مدرن راه می برد.... " اخیرا وینسنت میچلّی ادعا کرده که "هر صورتی از بیخدایی، حتی اگر با نیت خیر آغاز شده باشد، فرد را از درون می فشرد، فرو می پاشد، و به بردگی می گیرد، و سرانجام، هنگامی که این آفت در میان آدمیان همه گیر شد، کل جامعه را به انقیاد می کشد و نابود می کند."
دین مداران با تعبیرهای این چنینی از بیخدایی، که آن را شرّ و قوّه ای مخرب می شمرد، در طول تاریخ مجازات های گوناگونی را برای بیخدا ها وضع کرده اند. افلاطون در تلاش برای تأسیس دولت آرمانی، مجازات ارتکاب کفر را برای بار نخست پنج سال زندان و برای بار دوم مرگ تعیین کرد. عیسی، که به عنوان سمبل عشق و شفقت عرضه می شود، تهدید می کرد که کافران در "کوره ی آتشی" افکنده خواهند شد که در آن " آدمیان می گریند و دندان به هم می سایند" به مانند " انبوه دانه هایی که در آتش بریان می شوند..." (انجیل متی، 13، 40-42). توماس آکویناس، الاهیدان بزرگ قرون وسطا، فکر می کرد که "گناه کفر بزرگ تر از هر گناهی است که از سستی اخلاق ناشی می شود"، و توصیه می کرد که ملحد پس از سومین بار ارتکاب الحاد " توسط مرگ از عرصه ی گیتی محو شود".
اگرچه امروزه بیخدا ها نسبتاً در ایالات متحده آزادند، کوشش برای احقاق حقوق قانونی بیخدایی، به نبردی دشوار و مداوم شده است. برای مثال، تا همین اوایل قرن بیستم، بسیاری از ایالت ها اجازه نمی دادند که بیخدا ها در دادگاه شهادت دهند. در نتیجه یک بیخدا نمی توانست هنگام دفاع از خود در برابر اتهامات مدنی و جنائی نقش مؤثری داشته باشد. استدلال پشت این منع شهادت آن بود که می گفتند چون بیخدا به پاداش و جزای پس از مرگ اعتقاد ندارد، اجباری اخلاقی ندارد که در دادگاه حقیقت را بگوید. در سال 1871، دیوان عالی ایالت تِنِسی این حکم جالب توجه را صادر کرد:
"شخصی که جسورانه اعلام می کند که به خدا اعتقاد ندارد، چنان بی پروا و چنان فاقد مسئولیت اخلاقی می باشد که، اندک کسانی استماع یا قبول سخن او را در محاکم یک کشور مسیحی می پذیرند."
این همان کلیشه ی بیخدا، به عنوان شخصی فاقد احساس مسئولیت، و بی اخلاق است. کلیشه ای که در زمانه ی ما هم شیوع بسیار دارد. بیخدایی را متهم می کنند که چیزی جز نفی گرایی نیست: ویران می کند، اما باز نمی سازد. بیخدا ضد اخلاقیات است، و کشمکش میان ایمان به خدا و بیخدایی، کشمکش میان خیر و شر است. اگر چنین باشد، بیخدایی پدیده ی شومی در ابعاد جهانی است. اِی. ئی تیلور این رعب و وحشت بسیاری از خداباوران چنین بیان می کند:
"... حتی در انتزاعی ترین تأملات روشنفکری مان نیز نمی توانیم از رویارویی با این پرسش بگریزیم که آیا می توان خدا را از جهان طبیعی یا اخلاقی حذف کرد بی آنکه هر دوی این عوالم دچار کابوسی پریشان نشوند؟"4
این تصویر از جهان بی خدا، تنها یکی از تصاویر بسیار است. بیخدایی چنان با اسطوره ها و بدفهمی ها آمیخته شده که بسیاری از به اصطلاح ناقدان آن کاملاً ره به خطا می برند. برخی از ناقدان دیندار بیخدایی ترجیح می دهند که به ایده های نامطبوع یادآور آن حمله کنند و مستقیماً به چالش هایی نپردازند که پیش روی تئیسم [=خداباوری] قرار دارد. درحقیقت، کم نیستند کتاب هایی که قرار است ردّیه هایی بر بیخدایی باشند، اما کل محتوایشان عاری از هرگونه اشاره ای به مسائل اصلی پیش روی خداباوری است. این کتاب ها معمولاً به نقد شخصیت های بیخدا (مانند نیچه، مارکس، کامو و سارتر) می پردازند، و مؤلف دین مدار با نقد نظرات این افراد، دل خوش می کند که بیخدایی را مغلوب کرده است. اما این مؤلفان اغلب حتی اشاره ای هم به خود بیخدایی نمی کنند.
ارائه ی دیدگاه بیخدای، کوششی است دشوار و طاقت فرسا. بیخدا باید از موانع بیم و ظنّ پیش رویش درگذرد، و مخاطب را متقاعد سازد که بیخدایی یک رویکرد منحط نیست، بلکه گامی است به پیش. برای این کار اغلب لازم است که بیخدایی موضعی تدافعی اتخاذ کند و به توضیح این مطلب بپردازد که چرا بیخدایی به نتایج مصیبت بار منجر نمی شود. از او انتظار می رود که به پرسش هایی از این قبیل پاسخ دهد:
بدون خدا، از اخلاق چه باقی می ماند؟ بدون خدا، آیا زندگانی انسان هدفی دارد؟ اگر به خدا معتقد نباشیم، چطور می توانیم به چیزی یقین داشته باشیم؟ اگر خدا وجود نداشته باشد، در برابر سختی ها و ناملایمات به کی می توانیم متوسل شویم؟ اگر پس از مرگ حیاتی نباشد، چه کسی نیکی را پاداش و بدی را جزا می دهد؟ بدون خدا، چگونه می توانیم در برابر یورش کمونیسم بیخدا مقابله کنیم؟ اگر خدا وجود نداشته باشد، چه بر سر ارج و کرامت انسان می آید؟ بدون خدا، انسان چگونه می تواند به سعادت دست یابد؟
این پرسش ها و دیگر سئوالات مشابه اینها نشانگر قوّت پیوند میان دین و ارزش ها در اذهان بسیاری از مردم هستند. در نتیجه، پرسش از وجود خدا صرفاً یک سئوال فلسفی نیست – چون فکر می کنند که بیخدایی یورشی به این ارزش هاست، معنایی برایش متصور می شوند که ورای معنای حقیقی آن است – دفاع از دینداری اغلب آکنده از غلیان احساسات است، و بیخدایی خود را اخلاقاً محکوم می یابد. انگار که آدمی است منحرف، و شوربخت. و به انواع و اقسام مجازات ها تهدید می شود. در همین حین، در می یابد که استدلال هایش به نفع بیخدایی ضعیف اند و مؤمنان عامی – که باورشان به خدا بر اساس عواطف بوده و نه دلایل بخردانه – در برابر استدلال های علیه خدا بی تفاوت اند ، هرقدر هم که این استدلال ها دقیق و قاطع باشند. بیخدا بودن همتی عالی می طلبد: وقتی که قرار بر انتخاب میان آسودگی دین و درستی بیخدایی باشد، بسیاری بی درنگ دومی را فدای اولی می کنند. از چشم انداز آنان، موضوع خدا بسیار مهم تر از بودن یا نبودن اوست.
با این وصف برای بیخدا چه می ماند؟ آیا باید بیخدایی را به عنوان یک شیوه ی زیست جایگزینِ دین مطرح کند؟ زیستنی که سرشار از ارزش های منحصر به فرد است؟ آیا بیخدایی جایگزینی برای دین است؟ آیا بیخدایی می تواند نیازهای اخلاقی و عاطفی مردم را ارضا کند؟ آیا بیخدا باید در برابر هرگونه اتهام بی اخلاقی و بدبینی، از خود دفاع کند؟ آیا بیخدایی هیچ ارزش مثبتی هم مطرح می کند؟ این پرسش ها آن قدر که به نظر می رسند پیچیده نیستند. بیخدایی یک دیدگاه سرراست و قابل دفاع است، و به راحتی می توان حدود و صغور ادعاهای آن را تعیین کرد. برای فهم نگرش بیخدای اما، باید دیوار اسطوره ای را که بیخدایی را احاطه کرده فرو بریزیم – به این امید که هراس ها و پیش داوری ها در مورد بیخدایی نیز به همراه آن فرو ریزد. برای نیل به این هدف، باید تعیین کنیم که بیخدایی چه هست، و چه نیست.
2. معنای بیخدایی
"تئیسم" به عنوان "باور به وجود خدا یا خدایان" تعریف می شود. واژه ی “theism” گاهی برای اطلاق به باور به قسم خاصی از خدا – خدایِ شخصیِ ادیان توحیدی – به کار می رود. اما در سراسر این کتاب، "تئیسم" برای نامیدن باور به هر نوع خدا یا خدایان استعمال می شود. پیشوند “a” به معنای "فاقد" است، پس معنای تحت اللفظی واژه ی “a-theism” ، "فاقد تئیسم" یا فاقد باور به وجود خدا یا خدایان است. بنابراین، بیخدایی، فقدان باور تئیستی است. کسی را که به وجود خدا یا هر موجود ماوراءطبیعی باور ندارد بیخدا می خوانند.
گاهی بیخدایی را چنین تعریف می کنند: "باور به اینکه هیچ قسم خدایی وجود ندارد"، یا اینکه خدا نمی تواند وجود داشته باشد. با اینکه اینها هم مقولاتی از بیخدایی هستند، اما کل معنای آن را پوشش نمی دهند – و با توجه به سرشت اصلی بیخدایی، تاحدی گمراه کننده اند. بیخدایی، اساساً یک باور نیست، بلکه فقدان یک باور است. یک بیخدا در وحله ی نخست کسی نیست که باور دارد که خدا وجود ندارد؛ بلکه کسی است که باور ندارد که خدا وجود دارد.
با تعریف فوق، دامنه ی معنایی بیخدایی گسترده تر از آن چیزی می شود که معمولاً از آن مراد می کنند. پل ادواردز دو تا از رایج ترین کاربرد های واژه ی بیخدایی را چنین توضیح می دهد:
معنای نخست، معنای متعارفی است که مطابق آن شخصی را بیخدا می خوانند. اگر کسی بگوید که خدایی نیست، و این اظهار به این معنا گرفته شود که "خدا هست"، گزاره ای کاذب است. معنای دوم، و گسترده تر بیخدایی آن است که کسی باور به وجود خدا را منکر باشد، فارغ از اینکه این انکار مبتنی بر کاذب دانستن باور به خدا باشد یا خیر.
هر دوی این معانی، اقسام مهمی از بیخدایی هستند، اما هیچ یک حق مطلب را در مورد بیخدایی ادا نمی کند. "بیخدایی" یک واژه ی سلبی است، واژه ایست برای نفی، و حاکی از خلاف تئیست بودن است. اگر عبارت "باور- به- خدا" را جایگزین تئیسم بگیریم، می بینیم که نفی آن "عدم- باور- به- خدا" یا به بیان دیگر "بیخدایی" می شود. این واژه تنها بیان دیگری از "فاقد تئیسم"، یا فاقد باور به وجود خداست.
"تئیسم" و"بیخدایی" واژگانی توصیفی اند: نشانگر باور یا عدم باور به خدا هستند. اگر شخصی را تئیست بخوانند، برایمان مشخص می شود که به خدا باور دارد، نه اینکه چرا به خدا باور دارد. اگر کسی را بیخدا بخوانند، برایمان مشخص می شود که به خدا باور ندارد، نه اینکه چرا به خدا باور ندارد.
دلایل باور نداشتن به وجود خدا بسیار اند: ممکن است فرد هرگز با مفهوم خدا مواجه نشده باشد، یا ایده ی وجود موجودی ماوراءطبیعی را یاوه بیانگارد، یا فکر کند که هیچ شاهدی برای باور به وجود خدا نیست. اما فارغ از همه ی این دلایل، اگر کسی به وجود خدا باور نداشته باشد، بیخدا است، یعنی، باور تئیستی ندارد.
با این رویکرد، تئیسم و بیخدایی همه ی موارد ممکن در مورد باور به وجود خدا را پوشش می دهند: یا فرد تئیست است یا بیخدا؛ هیچ گزینه ی دیگری در میان نیست. یا شخص گزاره ی "خدا هست" را درست می داند، یا غلط. یا فرد به وجود موجودی ماوراءطبیعی باور دارد یا ندارد. هیچ شق ثالثی در میان نیست. در اینجا پرسش اگنوستیسیم (لاادری گری) رخ می نماید، که به طور سنتی به عنوان گزینه ی سوم در میان تئیسم و بیخدایی مطرح می شود.
3. اگنوستیسیم
واژه ی "اگنوستیک" در سال 1869 توسط توماس هاکسلی ابداع شد. او چنین گزارش می دهد که "هنگامی که به بلوغ فکری رسیدم، از خودم می پرسیدم که آیا من تئیست هستم، بیخدا ام، یا پان تئیست [= همه خداانگار]... دریافتم که هرچه بیشتر می آموزم و می اندیشم، آمادگی ام برای پاسخ دادن به این سئوال کمتر می شود." به گفته ی هاکسلی، طرفداران این آموزه ها، به رغم تفاوت های آشکارشان، در یک فرض اشتراک دارند، فرضی که او با موافق نیست:
آنها کاملاً مطمئن اند که به یک "گنوسیس" [= شناخت] یقینی دست یافته اند، و کم و بیش با موفقیت مشکل هستی را حل کرده اند؛ درحالی که من کاملاً مطمئن بودم که چنین یقینی ندارم، و قویّاً متقاعد شده بودم که این مسئله لاینحل است.
هنگامی که هاکسلی به انجمن متافیزیکی [انگلستان] پیوست، دریافت که هر یک از باورهای مختلفی که در آنجا عرضه می شود نامی دارد: "اغلب همکارانم ملقب به یک جور ‘ایست’ بودند." هاکسلی نامی برای عدم اطمینان خودش نمی یافت، و "عاری از قبای لقبی بودم که مرا بپوشاند." به روباهی بی دم میماند – پس با "اگنوستیک" خواندن خود، برای خودش دُمی دست و پا کرد. به نظر می رسد که در اصل هاکسلی این عبارت را به عنوان یک جور شوخی مطرح کرده باشد. او نام یک فرقه ی مذهبی قدیمی به نام “Gnostics” را عاریت گرفته است. گنوستیک ها کسانی بودند که معروف به عقیده ی امکان کسب معرفت به ماوراءطبیعت بدون توجیه عقلانی بودند. پس هاکسلی خود را “a-gnostic” نامیده است. یعنی کسی که معتقد است حتی اگر ماوراءطبیعت وجود داشته باشد، ورای حیطه ی معرفت بشری قرار می گیرد. نمی توانیم بگوییم که آیا وجود دارد یا نه، پس باید داوری خود را معلق سازیم.
از زمان هاکسلی به بعد، "اگنوستیسیم" با توجه به ریشه ی لغوی اش، که از پیشوند نفی “a” و بن واژه ی یونانی gnosis (به معنای "شناختن") ساخته شده، کاربردهای گوناگونی یافته است. امروزه در معنای عام، به کسی اگنوستیک می گویند که تأکید می کند یک حیطه قابل شناخت نیست. اگنوستیک شخصی است که می گوید چیزی ذاتاً برای آدمیان غیرقابل دانستن است. هنگامی که این واژه را در حیطه ی باورهای تئیستی به کار می برند، اگنوستیک به کسی اطلاق می شود که می گوید برخی از ویژگی های ماوراءطبیعت برای همیشه بر فهم آدمیان پوشیده خواهند ماند.
اگر واژه ی اگنوستیسیسم را به درستی ملاحظه کنیم، می بینیم که شق ثالثی برای تئیسم و بیخدایی نیست زیرا معطوف به جنبه ی دیگری از باورهای دینی است. تئیسم و بیخدایی راجع داشتن یا نداشتن باور به وجود خداست، اما اگنوستیسیم راجع به ناممکنی معرفت به خدا یا هستی ماوراءطبیعی است.
واژه ی اگنوستیک به خودی خود نشانگر باور یا عدم باور به خدا نیست. اگنوستیسیم هم می تواند تئیستی باشد و هم بیخدای.
یک تئیست اگنوستیک به وجود خدا باور دارد، اما همچنین باور دارد که معرفت به سرشت خدا ممکن نیست. ابن میمون، فیلسوف یهودی قرون وسطا نمونه ای از طرفداران این نگرش است. او به وجود خدا باور داشت، اما صفات ایجابی به این خدا نسبت نمی داد، چون معتقد بود که این صفات ایجابی موجب تکثّر ذات باری می شود – روندی که به نظر او به شرک می انجامد. طبق باور دینداران اگنوستیک، می توانیم بگوییم که خدا وجود دارد، اما نمی توانیم بگوییم که خدا چیست، چون سرشت ماوراءطبیعت را نمی توان شناخت.
بیخدا اگنوستیک هم، مانند پسرعموی تئیست اش، بر آن است که هر گونه قلمرو ماوراءطبیعت ذاتاً برای انسان ها قابل شناخت نیست، اما این اگنوستیک داوری خود را یک گام عقب تر می برد. برای بیخدا اگنوستیک، نه تنها سرشت موجودات ماوراءطبیعی ناشناختنی است، بلکه وجود موجودات ماوراءطبیعی نیز قابل دانستن نیست. مانمی توانیم چیزی از ناشناختنی بدانیم؛ بنابراین، این اگنوستیک نتیجه می گیرد که، ما نمی توانیم معرفتی به وجود خدا داشته باشیم. از آنجا که این گروه از اگنوستیک ها باور تئیستی را نمی پذیرند، از بیخدا ها محسوب می شوند.
دفاع های گوناگونی از دیدگاه بیخدایی اگنوستیک شده است، اما منشاء اغلب آنها تجربه گرایی سخت است؛ یعنی این آموزه که انسان باید همه ی معرفت اش را از طریق تجربه ی حسّی حاصل کند. از آنجا که یک موجود ماوراءطبیعی ورای حیطه ی تجارب حسّی قرار می گیرد، ما نه می توانیم وجود خدا را تأیید کنیم و نه تکذیب؛ زیرا هردوی این حالات، از نظر بیخدا اگنوستیک، مستلزم فراتر رفتن از مرزهای فهم بشری است. چنین اگنوستیکی با اینکه امکان نظری وجود ماوراءطبیعی را می پذیرد، اما باور دارد که این مسئله باید نهایتاً غیریقینی و بدون تصمیم گیری قاطع باقی بماند. به این ترتیب، پاسخ بیخدا اگنوستیک به پرسش "آیا خدا وجود دارد؟" این است که "نمی دانم" یا به بیان مشخص تر "نمی توانم بدانم".
روشن نیست که این توضیح، بیان دقیقی از موضع توماس هاکسلی باشد. گاهی به نظر می رسد که او می گوید که گرچه وجود ماوراءطبیعت ممکن است، اما چنان وجودی شناختنی نیست. در جای دیگر اما، می نویسد که "من چندان برای هر چیز "ناشناختنی" اهمیتی قائل نیستم." و هنگام خلاصه کردن مبانی اگنوستیسیم، هاکسلی به هیچ چیز ناشناختنی یا "لاینحل" ی اشاره نمی کند.
... درست نیست آدم بگوید که در مورد صحت عینی گزاره ای یقین دارد، مگر اینکه بتواند شواهدی فراهم آورد که به طور منطقی یقین اش را توجیه کنند. این همان نکته ایست که اگنوستیسیم بر آن تأکید دارد؛ و به نظر من، این تنها چیزی است که برای اگنوستیسیم اساسی است... کاربرد این اصل، منجر به نفی یا تعلیق داوری در مورد گزاره هایی می شود که "گنوستیک" های کلیسایی معاصر، آنها را سراسر یقینی می پندارند.
این قطعه حاکی از آن است که به نظر هاکسلی شواهد کافی برای توجیه باور به خدا وجود ندارد، پس فرد باید داوری خود را در این مورد به حالت تعلیق در آورد. در پاسخ به اینکه آیا اصولاً نمی توان دانست خدا وجود دارد، یا اینکه در حال حاضر شواهد کافی وجود ندارد، او می نویسد:
چیزی که مطمئنم این است که بسیاری موضوعات هستند که من از آنها هیچ نمی دانم؛ و فکر می کنم آنها موضوعاتی باشند که از قوّه ی من خارج اند. اما اینکه آیا دیگران می توانند این موضوعات را بفهمند یا نه، خود یکی از همان چیزهایی است که فراسوی معرفت من قرار دارند، اگرچه می توانم نظراتی مؤکدی در مورد امکان چنین مواردی داشته باشم.
هاکسلی مایل نیست که بگوید ماوراءطبیعت مطلقاً ناشناختنی است، و در عوض می خواهد بگوید که، تا آنجا که می داند، شناخت ماوراءطبیعت ورای فهم بشری قرار دارد. این بدان معنا نیست که به نظر او شناختنی بودن ماوراءطبیعت خود موضوعی است که دانستنی نیست.
به خاطر این ابهام در موضع اگنوستیک کلاسیک، واژه ی "اگنوستیک" به طرق مختلفی به کار رفته است. اغلب آن را برای توصیف کسانی به کار می برند که وجود یا عدم وجود خدا را نه تأیید می کنند و نه رد، و از آنجا که اغلب بیخدایی را به معنای انکار صریح تئیسم به کار می برند، اگنوستیسیسم به عنوان گزینه ی سومی مطرح شده است. یک توضیح متعارف اگنوستیسیم، در دائرة المعارف کاتولیک، از این قرار است:
شخص اگنوستیک، بیخدا نیست. بیخدا کسی است که منکر وجود خداست؛ اگنوستیک بر جهل خود به وجود خدا تأکید دارد. در نظر اگنوستیک خدا می تواند موجود باشد، اما عقل نه می تواند وجود او را اثبات کند و نه انکار.
توجه کنید که اگنوستیسیم تنها هنگامی به عنوان گزینه ی سوم مطرح می شود که بیخدایی به معنای محدود خود، یعنی انکار تئیسم، تعریف شود. اما دیدیم که بیخدایی، در معنای وسیع خود، اساساً به دیدگاهی گفته می شود که فاقد باور به خدا است و لزوماً مستلزم انکار وجود خدا نیست. هرکس که، به هر دلیلی، به خدا باور نداشته باشد، فاقد باور تئیستی است و لذا بیخدا محسوب می شود.
با اینکه اگنوستیکی مانند هاکسلی می تواند از اعلام درست یا غلط بودن تئیسم سر باز زند – و به این ترتیب داوری خود را معلّق کند – فاقد باور به وجود خدا است. (اگر باور داشت، تئیست می بود.) اما چون چنین اگنوستیکی نمی پذیرد که وجود خدا درست باشد، فاقد باور تئیستی است، و لذا بیخدا محسوب می شود – و اگنوستیسیم هاکسلی قسمی از بیخدایی است.
پس، چنان که پیش تر اشاره شد، اگنوستیسیم یک موضع مستقل یا میانی بین تئیسم و بیخدایی نیست، زیرا مطابق معیارهای متفاوتی طبقه بندی می شود. تقسیم بندی تئیسم و بیخدایی میان کسانی است که به خدا باور دارند و کسانی چنین باوری ندارند. تقسیم بندی اگنوستیسیم میان کسانی است که معتقدند عقل نمی تواند به قلمرو ماوراءطبیعت نفوذ کند و کسانی که مدافع توانایی عقل برای تأیید یا انکار درستی باور تئیستی هستند.
مخالفت با تئیستِ اگنوستیک، نه تنها از سوی بیخدا ها، بلکه از از جانب تئیست هایی هم هست که باور دارند که آدمی می تواند سرشت خدا را (دست کم تا حدودی) دریابد. به همین ترتیب، مخالفت با بیخدا اگنوستیک هم از جانب بیخدا هایی است که امکان نظری وجود ماوراءطبیعت را نمی پذیرند، و هم از جانب کسانی که می گویند عقل به خوبی می تواند نشان دهد که تئیسم غلط یا مهمل است.
هم مؤمنان و هم ملحدان موضع اگنوستیک را مورد انتقادهای سخت قرار داده اند. انتقاداتی که بعداً بدان ها می پردازیم. هدف ما در اینجا روشن کردن رابطه ی اگنوستیسیم با تئیسم و بیخدایی است، تا از سوءتعبیرهای آتی اجتناب شود. اغلب اگنوستیسیم مفرّ کسانی است که می خواهند از برچسب بیخدایی بگریزند. اگنوستیسیسم به خاطر ابهام اش، به عنوان یک شکل روشنفکرانه ی مخالفت با دین، جایگاهی محترمانه کسب کرده است. با این حال، در بسیاری موارد، واژه ی "اگنوستیک" سوءتعبیر شده است.
اگنوستیسیم یک موضع معتبر فلسفی است (گرچه به نظر من خطاست)، اما شقی ثالث، یا منزلی میانی مابین تئیسم و بیخدایی نیست. برعکس، روایتی از هر دو موضع تئیسم و بیخدایی است. کسی که خود را اگنوستیک می خواند، باید همچنان روشن کند که آیا به خدا باور دارد یا نه – وبه این ترتیب، خود را تئیست یا بیخدا محسوب کند. اما اگنوستیک چنین نمی کند. اگنوستیسیم گریزگاهی نیست که معمولاً می پندارند.
4. اقسام بیخدایی
واژه ی "بیخدایی" تا کنون برای اطلاق به هرگونه عدم باور به خدا یا خدایان به کار رفته است. اکنون می کوشیم تحلیل مختصری از اقسام مختلف آن ارائه دهیم.
بیخدایی را می توان به دو مقوله ی کلی تقسیم بندی کرد: ضمنی و صریح. (الف) بیخدایی ضمنی فقدان باور تئیستی است بدون اینکه این باور آگاهانه انکار شود. (ب) بیخدایی صریح، فقدان باور تئیستی همراه با انکار آگاهانه ی آن است.
(الف) بیخدا ضمنی شخصی است که به خدا باور ندارد، اما صراحتاً درستی تئیسم را نفی یا انکار نمی کند. اصلا لازم نیست که بیخدا ضمنی با ایده ی خدا آشنایی داشته باشد.
برای مثال، شخصی که هیچ آشنایی با باور تئیستی ندارد، نه به خدا اعتقاد ندارد و نه منکر وجود چنان موجودی می شود. انکار مستلزم چیزی است که انکار شود، و کسی نمی تواند بدون اینکه اول بداند تئیسم چیست، آن را انکار کند. انسان با دانش ذاتی به ماوراءطبیعت زاده نمی شود؛ پس نمی تواند صحت آن را تصدیق یا انکار کند – یا حتی داوری اش را "معلّق" کند، مگر اینکه با این آموزه آشنا شده باشد یا خود به آن اندیشیده باشد.
چنین شخصی برای طبقه بندی های کلاسیک مشکل ساز می شود. او به خدا اعتقاد ندارد، پس نمی تواند تئیست باشد. منکر وجود خدا هم نیست، پس، مطابق معنایی که معمولاً از بیخدایی مراد می کنند، او را بیخدا هم نمی توان خواند. همچنین او نمی گوید که وجود ماوراءطبیعت ناشناختنی یا نادانستنی است، پس اگنوستیک هم نیست. به این ترتیب، برچسب های کلاسیک قادر به طبقه بندی چنین شخصی نیستند، و این نشان می دهد که طبقه بندی کلاسیک فاقد جامعیت است.
مطابق تعریفی از بیخدایی که دراین فصل ارائه کردیم، کسی که با تئیسم آشنایی ندارد، بیخدا محسوب می شود چون فاقد باور به خدا است. این مقوله همچنین شامل کودکانی هم می شود که قابلیت مفهومی برای فهم این قبیل مسائل را دارند، اما هنوز با دیدگاه تئیستی آشنا نشده اند. این که چنین کودکی به خدا باور ندارد، او را در زمره ی بیخدا ها قرار می دهد. چون این نمونه های فقدان دین از انکار آگاهانه ناشی نشده اند، در مقوله ی بیخدایی ضمنی می گنجند.
در اینجا می توان ایراد گرفت که چرا واژه ی "بیخدایی" چنان تعریف شده که کودکان بی اطلاع را نیز در بر می گیرد. بی شک برخی دینداران این اتهام را مطرح می کنند که با این تعریف دلبخواه، بیخدایی به پیروزی بی ارزشی دست می یابد. برای پاسخ به این ایراد، باید توجه کنیم که تعریف بیخدایی به معنای فقدان باور به خدا یا خدایان، دلبخواهی نیست. اگرچه این معنا وسیع تر از چیزی است که معمولاً به بیخدایی نسبت می دهند، اما توجیه آن در معنای "تئیسم" و پیشوند "a" است. همچنین، همان طور که پیش تر محاجه شد، این تعریف از بیخدایی این مزیت را دارد که نشانگر برنهاده ی [= تز] بیخدایی است، به نحوی که "تئیسم" و "بیخدایی" همه ی امکانات باور و عدم باور به خدا را در بر گیرند.
با وارسی دقیق تر، معلوم می شود که ایراد به بیخدا خواندن کودک بی اطلاع، ناشی از این پیش فرض است که بیخدایی مستلزم قسمی زوال اخلاقی است که کودک از آن بری می باشد. چه قدر گستاخانه است که من کودک معصوم را بیخدا بخوانم! مسلماً درست نیست که کودکان را چنین تحقیر کنم.
اگر دینداران از دلالت های اخلاقی بیخدا خواندن کودک معصوم رنجیده خاطر می شوند، خطا در آن دلالت های اخلاقی است و نه در این تعریف از بیخدایی. بیخدا خواندن کودک گام عمده ای در جهت پاک کردن انگ بی اخلاقی است که به بیخدایی می زنند، زیرا تئیست ها را وا می دارد که یا از کلیشه هایشان درمورد بیخدایی دست بردارند و یا آن کلیشه ها را به حیطه هایی بکشانند که آشکارا مهمل است. اگر مؤمنی نپذیرفت که از اسطوره های محبوبش دست بردارد، اگر همچنان هر غیرمؤمنی را بی اخلاق خواند، باید همین انگ را به کودکان معصوم نیز بزند. و به این ترتیب، اگر پیرو متعصب کالوین نباشد، به اینجا می رسد که بفهمد نکوهش اخلاقی بیخدایی، یاوه است.
مقوله ی بیخدایی ضمنی، شامل کسانی هم می شود که با باور تئیستی آشنایی دارند، و با آن موافق نیستند، اما صریحاً باور به خدا را منکر نمی شوند. چنین شخصی با نپذیرفتن باور تئیستی، می تواند بی تصمیم یا بی تفاوت باشد، اما از آنجا که این شخص فاقد باور به خداست، او نیز بیخدا ضمنی محسوب می شود.
اغلب تئیست هایی که می خواهند بیخدایی را یک باور ایجابی نشان دهند و نه فقدان یک باور، برای تسهیل کارشان، توجهی به بیخدا های ضمنی ندارند. اگرچه این تمایز میان بیخدایی ضمنی و صریح ممکن است خیلی ظریف نماید، اما پیامدهای مهمی دربر دارد.
اگر کسی باوری ایجابی داشته باشد (یعنی، تأکید کند که باوری درست است)، ناچار است که شواهدی به نفع آن ارائه دهد. زحمت اثبات همواره با مدعی درستی یک مدعاست. اگر شواهدی در کار نباشد، اگر مبنای کافی برای پذیرش گزاره ای فراهم نباشد، نباید آن را باور کرد. تئیستی که مدعی وجود خداست، باید شواهدی بر این مدعا فراهم کند؛ اگر از پس چنین وظیفه ای بر نیاید، ادعایش را نباید صادق انگاشت.
برخی مؤمنان می کوشند تا با نهادن بار مسئولیت شاهد آوردن بر گرده ی بیخدا ها، از آن شانه خالی کنند. می گویند بیخدایی، که آن را عنوان باور رقیب تئیسم عنوان می کنند، نمی تواند نشان دهد که خدایی وجود ندارد. بنابراین، مدعی می شوند که بیخدایی هم بهتر از تئیسم از کار درنمی آید. این استدلال مطلوب اگنوستیک هایی هم هست، که توجیه شان برای ردّ تئیسم و بیخدایی این است که هیچ کدام نمی توانند شواهدی بر درستی مدعای خود ارائه دهند.
هنگامی که بیخدایی را فقدان تئیسم بدانیم، مانور فوق الذکر شکست می خورد. تنها باورهای ایجابی نیازمند اثبات هستند. مؤمنان برای اینکه بتوانند از بیخدایی اثبات بطلبند، باید آن را یک باور ایجابی جلوه دهند که نیازمند اثبات است. هنگامی که بیخدا را کسی بدانیم که فاقد باور به خداست، روشن می شود که او مجبور نیست که هیچ چیز را "اثبات" کند. بیخدا، بما هو بیخدا، به هیچ چیزی که نیازمند اثبات باشد باور ندارد؛ لقب "بیخدا" به ما نمی گوید که او چه چیزی را صادق می داند، بلکه می گوید که او چه چیزی را صادق نمی داند. اگر دیگران از او می خواهند که وجود خدا را بپذیرد، بر عهده ی آنان است که درستی تئیسم را برایش ثابت کنند – اما لازم نیست که بیخدا هم به همین سیاق درستی بیخدایی را برای ایشان ثابت کند.
فرق نهادن میان بیخدایی و باورهای بسیاری که یک بیخدا می تواند داشته باشد، بسیار مهم است. بیخدا باورهایی ایجابی هم دارد، اما مفهوم بیخدایی شامل آن باورهای دیگر نمی شود. بیخدایی تنها به مؤلفه ی عدم باور به خدا اطلاق می شود، و از آنجا که این مؤلفه هیچ محتوایی ندارد، هیچ باور ایجابی ای در کار نیست، و نمی توان از آن طلب اثبات کرد.
بیخدایی ضرورتاً محصول نهایی یک زنجیره ی استدلالی نیست. واژه ی "بیخدا" به ما می گوید که فرد به خدا اعتقاد ندارد، اما نمی گوید چرا اعتقاد ندارد. دلیل این بی اعتقادی هرچه که باشد، اگر کسی به خدا باور نداشته باشد، بیخدا محسوب می شود.
تئیسم را باید آموخت و پذیرفت. اگر فرد هرگز آن را نیاموخته باشد، نمی تواند آن را بپذیرد – و چنین شخصی بیخدا ضمنی می ماند. اما اگر کسی تئیسم را بیاموزد، اما منکر درستی آن شود، بیخدا صریح خوانده می شود – که این مطلب ما را به قسم دوم بیخدایی می رساند.
(ب) بیخدا صریح کسی است که خدا را آگاهانه انکار می کند. لازمه ی این انکار آگاهانه ی تئیسم، آشنایی با باور تئیستی است و گاهی آنتی-تئیسم [= ضدّ-خداباوری] خوانده می شود.
انگیزه های بسیاری برای بیخدا صریح شدن وجود دارد. برخی از این انگیزه ها عقلانی اند و برخی نیستند. انگیزه ی بیخدایی صریح شدن می تواند عوامل روانشناختی باشد. ممکن است کسی به این خاطر به خدا بی اعتقاد باشد که از والدین دیندارش متنفر بوده است، یا همسرش کشیش ناحیه را به او ترجیح داده، یا، در سطحی پیشرفته تر، ممکن است شخص احساس کند که زندگی حقیر و بی فایده است، و خدا در چنین جهان تراژیکی هیچ جایی ندارد. انگیزه هایی از این قبیل می توانند از نظر روانشناسی جالب باشند، اما دخلی به فلسفه ندارند. این انگیزه ها، پایه هایی عقلانی برای بیخدا بودن فراهم نمی آورند، و ما در اینجا آنها را بررسی نخواهیم کرد.
مهم ترین قسم بیخدایی، بیخدایی صریح با گرایش فلسفی است. از دیدگاه این بیخدایی، باور به خدا غیرعقلانی است و به همین خاطر باید آن را منکر شد. از آنجا که این روایت از بیخدایی صریح، بر پایه ی نقد باورهای تئیستی است، بهتر است آن را بیخدایی انتقادی بخوانیم.
بیخدایی انتقادی همچنین فرض های قوی تری دارد، مانند اینکه "خدا وجود ندارد"، یا "وجود خدا ناممکن است." این اظهارات اغلب درباره ی مفاهیم مشخصی از خدا، مثلاً خدای مسیحیت، مطرح می شود. بیخدایی انتقادی این مفاهیم را پوچ یا متناقض می خواند. همان طور که می توان گفت که "دایره ی مربع" وجود ندارد و ممکن نیست وجود داشته باشد، می توان گفت که اگر خدا مفهومی متناقض باشد، دیگر امکان ندارد وجود داشته باشد.
سرانجام، بیخدا انتقادیی هم هست که از بحث در مورد وجود یا عدم وجود خدا اجتناب می کند، زیرا باور دارد که مفهوم "خدا" قابل فهم نیست. مانند "دیو"، که تا ندانیم چیست، نمی توانیم عاقلانه در مورد وجود آن بحث کنیم. اگر هیچ توصیف قابل فهمی درکار نباشد، بحث متوقف می شود. به همین ترتیب، اگر هیچ توصیف قابل فهمی از "خدا" در میان نباشد، باید بحث و جدل را متوقف کرد. به این ترتیب، این گروه از بیخدا های انتقادی می گوید، "واژه ی خدا هیچ معنایی برای من ندارد، پس من در مورد این که آیا خدا وجود دارد یا نه، هیچ نظری ندارم."
همه ی این اقسام بیخدایی انتقادی در یک مطلب مهم اشتراک دارند: اینکه اساساً نفی گرا هستند. بیخدابماهو بیخدا، چه صریح باشد و چه ضمنی، هیچ اظهار نظر ایجابی ای نمی کند؛ هیچ ادعایی برای اثبات چیزی ندارد. اگر فقدان باور حاصل ناآشنایی باشد، این بی اعتقادی ضمنی است. اگر فقدان باور ناشی از تأمل انتقادی باشد، بی اعتقادی صریح است. در هر دو حالت، فقدان باور تئیستی هسته ی بیخدایی است. دیدگاه های بیخدای مختلف تنها از جهت تفاوت علل بی باوری به خدا با هم فرق دارند.
این کتاب از چشم انداز بیخدایی انتقادی نگاشته شده است. برنهاده ی [= تز] اصلی آن این است که باور به خدا نه تنها کاملاً ناموجه است، بلکه دلایل بسیاری برای عدم باور به خدا وجود دارد. اگر بتوان تئیسم را از طریق فکری شکست داد، زمینه ی باور به خدا فرو می ریزد، و فرد عقلاً مجبور می شود که به خدا باور نداشته باشد – یا به بیان دیگر، وادار به پذیرش بیخدایی می شود.
این کتاب نقد تئیسم به علاوه ی دفاع از بیخدایی نیست: نقد تئیسم خود دفاع از بیخدایی است. بیخدایی فقدان باور به خدا، به علاوه ی داشتن باورهایی ایجابی نیست: بیخدایی فقدان باور به خداست. اگر بتوانیم نشان دهیم که باور به خدا توجیهی ندارد، چون این باور کاذب یا مهمل است، آنگاه همزمان اعتبار بیخدایی را ثابت کرده ایم. به همین خاطر است که اثبات بیخدایی، ردیّه ای بر خدا است.
5. ژاک ماریتَن و افترا به بیخدایی
تقسیم بندی که در بالا از بیخدایی دیدیم، ساده و بی طرفانه است. این تقسیم بندی با توسل به مضامین اخلاقی به پیش داوری له یا علیه آن نمی پردازد. به نحو مشابه، می توانیم اقسام تئیسم را هم تقسیم بندی کنیم، مثلاً توحید و چندخدایی، بدون اینکه به آنها بار اخلاقی بدهیم. اما، متأسفانه، هنگامی که بحث بر سر نگرشی باشد که شخص شدیداً با آن ضدیّت دارد، گاهی عینیت فدای پیشداوری و عاطفه گرایی می شود. این پدیده هیچ جا بارزتر از نوشته های ژاک ماریتَن،فیلسوف برجسته ی کاتولیک، نیست.
ژاک ماریتَن در کتابش با عنوان گسترده ی عقل، بیش از یک دوجین صفحه را به انواع بیخدایی اختصاص می دهد، و از آنجا که طبقه بندی او وسیعاً مورد استفاده ی دیگر منابع مسیحی (مانند دائرة المعارف کاتولیک) قرار گرفته، وارسی رویکرد او آموزنده است. ماریتَن نمونه ی خوبی است از برخوردهای غیرمنصفانه ی که الاهیون و فیلسوفان دین مدار با بیخدایی دارند. اگرچه ماریتَن ظاهراً کوشیده است که طبقه بندی منصفانه و بی طرفانه ای از بیخدایی ارائه دهد، طبقه بندی او نشانگر نفرت شخصی اش از بیخدایی است. ماریتَن تحت عنوان طبقه بندی، با نسبت دادن فرومایگی اخلاقی و روانشناختی به بیخدا ها می کوشد تا حد امکان علیه آنها پرونده سازی کند.
آنچه را که ماریتَن "بیخدایی عملی" می خواند ملاحظه کنید: در طبقه بندی او، بیخدا های عملی "معتقدند که به خدا باور دارند (و ... چه بسا در مغز شان چنین باوری داشته باشند) اما ... در واقع با اعمال شان منکر وجود او می شوند."
اینکه بگوییم مردم "در مغزشان" به خدا باور دارند، طریق گمراه کننده ای برای پذیرش این است که، در حقیقت، آنها وجود ماوراءطبیعت را می پذیرند. با هر تعبیر عاقلانه ای از تئیسم، چنین کسانی تئیست های درست و حسابی محسوب می شوند. می توانیم بگوییم که آنان تئیست های ریاکاری هستند، ممکن است خود را مسیحی بخوانند اما عملاً به اخلاقیات مسیحی پایبند نباشند – اما چنین افرادی حقیقتاً "در مغزشان" (یعنی: به عنوان یک موضوع فکری) به خدا اعتقاد دارند، پس تئیست هستند، فارغ از اینکه اعمال یا باورهای اخلاقی شان چه باشد.
اما ایده ی وجود مسیحیان ریاکار، احساسات ماریتَن را جریحه دار می کند. باور به خدا اخلاقاً خوب است، پس حتماً تئیستی که استانداردهای اخلاقی معینی را برآورده نکند واقعاً به خدا معتقد نیست. در مورد اینکه چگونه شخص می تواند بیخدا شود، مارتن پاسخ ساده ای می دهد: اگر کسی به قدر کافی بی اخلاق یا ریاکار باشد، مستحق آن است که بیخدا خوانده شود. به این ترتیب، ماریتَن تحت لوای طبقه بندی، با راندن افراد نامطلوب به اردوگاه بیخدایی، تئیسم محبوبش را تطهیر می کند. زیرا برای پذیرش انحراف در رفتار بیخدا ها هیچ مشکلی ندارد. بالآخره، از یک آدم بیخدا چه انتظار دیگری می توان داشت؟
ماریتَن محکومان را به دلیل بی اخلاقی، ریاکاری و دیگر صفات مذموم، "بیخدا عملی" ملقّب می کند. کسانی که به نظر او در هر حال باید بیخدا محسوب شوند. با تعریف ماریتَن، بیخدایی عملی یک زباله دانی مفهومی برای صفاتی است که تئیست ها نمی پسندند؛ اما در حقیقت، این مفهوم پردازی از بیخدایی، یک میل شخصی است که در جامه ی یک مقوله ی فلسفی پوشانده شده است. ماریتنهر چیزی را که انحراف بداند، "بیخدایی عملی" می خواند.
از دید ماریتَن، یک صورت عمده ی دیگر بیخدایی، "بیخدایی مطلق" است. بیخدا های مطلق "حقیقتاً منکر خدایی هستند که مؤمنان می پرستند... و معتقدند که باید همه ی ارزش هایی را که به نظرشان به خدا مربوط می شود در خود نابود سازند."
ما پیش تر شمّه ای از بیخدایی مطلق را در تعریف ماریتَن از بیخدایی عملی ملاحظه کردیم. بیخدایی مطلق هم مستلزم قسمی تمایزنهی اخلاقی است. بیخدا مطلق ارزش هایش را دگرگون می کند و درصدد نابود کردن هر چیزی است که او را به یاد خدا اندازد. و چه چیزی ما را به یاد خدا می اندازد؟ اگر حرف ماریتَن را بپذیریم، خدا یادآور هر آن چیزی است که خوب و شایسته است – پس رسیدن به این نتیجه شگفت آور نیست که بیخدایی مطلق، اعلام جنگی می شود علیه خیر و نیکی. به این ترتیب ماریتن نتیجه می گیرد که "بیخدایی مطلق به هیچ روی صرفاً فقدان باور به خدا نیست. بلکه انکار خدا، و جنگ علیه خداست. چالشی است بر ضد خدا. و هنگامی که غلبه یابد، رفتار انسان را از درون دگرگون می کند، به انسان صلابتی بی عاطفه می دهد، انگار که روح آدمی از ماده ی مرده انباشته، و بافت های زنده اش به سنگ بدل گشته باشد."
از نظر ماریتَن، بیخدایی "عملی" و "مطلق" مقولاتی جامع محسوب می شوند (او قسم سومی به نام "شِبه-بیخدایی" را هم منظور می کند اما با این توضیح که اهمیت چندانی ندارد به کنار می نهد)، لذا یک بیخدایی بالقوه یا باید خود را ریاکار محسوب کند یا کسی که مدام درحال نابود کردن ارزش هاست، و بدین ترتیب خود را مملو از "ماده ی مرده" می کند. البته این آلترناتیو، نه جذاب است و نه دقیق، اما ابزاری به دست ماریتَن می دهد که کمر به نابودی بیخدایی ببندد، بدون اینکه دغدغه ی امور دنیوی بی ارزشی مانند انصاف، دقّت، صداقت روشنفکرانه یا استدلال عقلانی را داشته باشد.
6. بیخدایی چه نیست؟
بسیاری از اسطوره ها درباره ی بیخدایی، مانند آنچه که ماریتَن پیش نهاده، ویژگی هایی به بیخدایی نسبت می دهند که ربطی به آن ندارند. به همین خاطر، بسیار مهم است که بدانیم بیخدایی چه نیست.
(الف) اغلب می اندیشند که بیخدایی "مستلزم داشتن چیزی است که شیوه ی زیستن خوانده می شود." یک دیندار می گوید که بیخدایی "نمی تواند صرفاً با نفی جزمیات دینی خشنود شود؛ بلکه باید تصور خود از زندگانی را نیز ایجاد و واقعیتی مثبت را بیان کند."
هنگامی که تئیست ها بیخدایی را به عنوان یک شیوه ی زیستن مطرح می کنند، همواره آن را زیستنی شرّ یا نامطلوب تصویر می کنند. برعکس، هنگامی که بیخدا ها شیوه ی زندگی مطلوب خود را تشریح می کنند، آن را سودمند تصویر می کنند و نه مضرّ. جوزف لوئیس، یک بیخدا برحسته ی آمریکایی، از سنت آزاداندیشان، می نویسد که بیخدایی " از هر نظام اخلاقی که من تاکنون توانسته ام بشناسم برتر است. بیخدایی ما را مهیای روبرو شدن با زندگی، با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش می کند." به نظر لوئیس، " بیخدایی یک فلسفه ی دلیر و نیرومند است."
بیخدایی را یک شیوه ی زندگی دانستن، غلط و گمراه کننده است، چه آن شیوه مفید باشد و چه مضرّ. درست همان طور که فقدان باور به پریان مستلزم داشتن یک نظام زندگانی یا یک دسته اصول نیست، فقدان باور به خدا هم مستلزم داشتن یک نظام فلسفی خاص نیست. از صِرف این حقیقت که شخصی بیخدا است، نمی توان استنباط کرد که آن شخص هیچ باور ایجابی خاصی داشته باشد. باورهای ایجابی شخص کاملاً متمایز از موضوع بیخدایی هستند. با اینکه شخص می تواند با آغاز از یک موضع فلسفی پایه، بیخدایی را نتیجه بگیرد، این روند را نمی توان معکوس کرد. نمی توان از بیخدایی شروع کرد و به یک باور فلسفی پایه رسید، زیرا بیخدایی می تواند در نظام های فلسفی بسیار متفاوت و ناهمسازی درج شده باشد ( و چنین شده است).
(ب) عنوان بیخدا نشانگر مخالفت فرد با تئیسم است. این عنوان به منزله ی موافقت با دیگر بیخدا ها، یا تأیید نظرات آنان نیست.
پیوند دادن بیخدا ها با یک دسته باورها، به ویژه باورهای اخلاقی و سیاسی، به تئیست ها امکان می دهد که بیخدا ها را یک کاسه کنند، و حاصل این می شود که انگار معتقدات یک بیخدا با دیگر بیخدا ها هیچ فرقی دارد. و در اینجا با اتهام بسیار رایج "جُرم توسط تداعی" مواجه می شویم. از آنجا که کمونیست ها مشهور به بیخدایی هستند، برخی بیخدا ها محاجه می کنند که باید میان بیخدا ها و کمونیسم ارتباطی باشد. نکته در اینجاست که کمونیسم به نوعی پیامد منطقی بیخدایی محسوب می شود، لذا بیخدا مجبور می شود در برابر این اتهام که یک کمونیست نهانی است از خودش دفاع کند.
امروزه دیگر اتهام نابخردانه و بسیار غیرمنصفانه ی پیوند دادن بیخدایی با کمونیسم چندان اقبالی نمی یابد و دیگر به ندرت کسی جز سیاستمداران محافظه کار این وصله را به کسی می چسباند. اما گاهی فیلسوفان دینی در تلاش برای بی اعتبار کردن بیخدایی، در اصل همین شیوه را به کار می گیرند. الاهیون عالی مقام، گاهی بیخدایی را با اگزیستانسیالیسم – که تعبیری بدبینانه از وجود طرح می کند – مرتبط می کنند و آنگاه به این نتیجه می رسند که بیخدایی به دیدگاه بدبینانه ای درباره ی جهان منجر می شود. انگار بهترین شیوه ی متقاعد کردن مردم به اینکه بیخدا نشوند، این است که آنان را از بیخدایی بترسانیم.
با اینکه برخی بیخدا ها کمونیست هستند، و برخی هم اگزیستانسیالیست اند، اما این حقیقت هیچ دخلی به بیخدایی یا دیگر بیخدا ها ندارد. ممکن است که یک مسیحی هم، مانند یک بیخدا، به وجود پریان معتقد نباشد – اما این فقدان این باور هیچ وجه مشترک دیگری میان این دو ایجاد نمی کند. در مورد بیخدایی نیز به همین ترتیب است.
درست همانطور که ممکن است که یک تئیست با تئیست دیگر اختلاف نظرهای عمده ای داشته باشد، بیخدا ها هم می توانند بر سر مسائل اساسی با هم اختلاف نظر داشته باشند. یک بیخدا می تواند کاپیتالیست باشد یا کمونیست، عینیت گرای اخلاقی باشد یا ذهنیت گرا، تولید کننده باشد یا انگل، آدم شریفی باشد یا دزد، دارای سلامت روانی باشد یا روان نژند. تنها چیزی که با بیخدایی ناسازگار است، تئیسم است.
(ج) بسیاری از دینداران، در بحث با بیخدا ها از یک رویه ی عام تبعیت می کنند: اگر همه ی کوشش ها به بن بست رسید، به روانکاوی بپرداز. اگر نتوانستی بیخدا را در قلمرو فکر شکست دهی، روان درمانگر او بشو. با او ابراز همدلی کن، او را از عقده های نهانی اش مطلع کن. عقده هایی که باعث شده اند که خدا را انکار کند. و، مهم تر از همه، به او اطمینان بده که سعادت و خرسندی در کلیسای محل در انتظار اوست.
فیلسوفی از "میل طبیعی بشر به خدا" سخن می گوید. میلی که "اگر ارضا نشود، به نومیدی محض می انجامد." فیلسوف دیگر اصرار دارد که اگر مردم تصمیم نگرفتند به خدا ایمان بیاورند، "هر قدر که هوشمند باشند، همان قدر اندوهگین می شوند"، زیرا جهانی بی خدا "به طرز شگرفی فاقد شادی است." یک الاهیدان آنقدر پیش می رود که می گوید "انسانِ بیخدا" مستلزم تناقض است.
سَنت جان چریسوستوم لب مطلب این سنت دور و دراز را در این حکم خلاصه می کند که: "انسان بودن، از خدا خائف بودن است"... خدا، کسی که مؤلف کتاب طبیعت است، جزئی از سرشت آدمی است. بنابراین، می توان گفت کسی که از خدا نمی ترسد فاقد نوعی وجود است، و سرشت او به نوعی انسانی نیست. از سوی دیگر او انسان است. مشکل در اینجاست.
به این ترتیب، بیخدا بودن فوراً بدل می شود به دون انسان بودن – دشنامی بر عرصه ی گیتی بودن، یک پارادوکس متحرک بودن، یا یک مشکل روانشناختی. به قول یک تئیست "بی اعتقادی خللی در بالندگی است." یک روانشناس تأکید می کند که سلامت روانی "مستلزم داشتن روابط حسنه با خود، با دیگران، و با خداست" – دیدگاهی که به نظر تامس ساتس "همه ی بیخدا ها را شسته رفته در طبقه ی بیماران روانی می نشاند."
این الگوی غریب برای پیوند دادن خدا و سعادت از این قرار است: هر انسانی بنا به سرشت خود میل به خیر دارد، که موضوع سعادت است. خدا خیر مطلق، و خودبسنده است. بنابراین، هرکسی بنا به سرشت خود میل به خدا دارد، خدایی که جزئی از سرشت انسانی اوست. سعادت منتزع از خدا یک تناقض لغوی است.
از این استدلال مشکوک، این نتیجه هم حاصل می شود که بیخدا با تعارضات درونی طاقت فرسا دست به گریبان است. او میل به سعادت دارد اما، با انکار خدا، خود سعادت را نفی می کند. بیخدایی به قسمی با خود، با سرشت خود، در جنگ است – و این وضع او را روان نژند می کند، اگر اسکیزوفرنیک نشود.
این روانشناسی الاهیاتی، فرویدیسم کله پا شده است. در حالی که دینداران از کوشش روانشناسان برای فروکاستن تئیسم به انگیزه های روانی آزرده شده اند، در اعمال همین راهکار برای برتری جستن بر بیخدا ها درنگ نمی کنند. هنگامی که یک تئیست اظهار کند که به وجود ماوراء طبیعت باور دارد، این سخن عیناً از او پذیرفته می شود. اما اگر یک بیخدا اظهار کند که به خدا باور ندارد، اغلب با چنین واکنشی مواجه می شود که: "اوه، جدی که نمی گی!" یا: "متأسفم که اینقدر ناراحت هستی." یا: "امیدوارم نگرش منفی ات به زندگی تغییر کند."
همچنین بیخدا درمی یابد که این عدم باورش را به سن اش مربوط می کنند. اگر بیخدا جوان باشد، بی باوری اش را به طغیان جوانی و ناپختگی او نسبت می دهند – "مرحله" ای که امید می رود به زودی سپری شود. اگر بیخدا میانسال باشد، ریشه ی بی باوری اش را در ناکامی های زندگی روزمره ، تلخی شکست ها، یا بیگانگی از خود و مردم می جویند. اگر بیخدا مسن باشد، بی باوری بیخدا با توهم زدگی، کلبی مسلکی و تنهایی، که گاهی همدم سال های آخر عمر است، توضیح داده می شود.
برخلاف آنچه که بسیاری از تئیست ها دوست دارند بیاندیشند، بیخدایی نوعی طغیان عصبی یا بیماری روانی نیست. دینداران نمی توانند با محصور کردن بیخدا ها در یک آسایشگاه روانی دربسته، شرّ آنها را از جهان کم کنند. برچسب مشکل روانی زدن به بیخدایی ، شانه ی ضعف است، تلاش مضحکی است برای گریز از پرسش های بنیادی در مورد صحت و سقم باور. آیا تئیسم درست است؟ چه دلایلی برای باور به خدا وجود دارد؟ این ها پرسش های مهمی هستند که اگر تئیست بخواهد به چالش با بیخدایی بپردازد باید به آنها پاسخ دهد.
به علاوه، در اینکه سعادت و شادکامی را انگیزه ی باور به خدا می دانند، بی صداقتی عظیمی نهفته است. تئیست هایی که سعادت را پاداش باور به خدا می دانند، به طرز زننده ای به عقلانیت و پی جویی حقیقت دهن کجی می کنند. حتی اگر تئیسم به سعادت هم منجر می شد (که چنین نمی شود)، آن سعادت شاهدی بر درستی آن نمی بود. بنابراین، روانشناختی کردن بیخدایی، ربطی به موضوع درستی تئیسم یا بیخدایی ندارد. تئیستی که می کوشد با قرار دادن حقیقت در ذیل عواطف، بیخدایی را شکست دهد، ره به جایی نمی برد، بلکه فقط نشان می دهد که عقل آدمی را خوار می شمرد.
7. اهمیت بیخدایی
می توان ایراد گرفت که ما بیخدایی را به چیز بی مایه ای فروکاسته ایم. در رویکرد ما بیخدایی باوری ایجابی نیست و هیچ اصول سازنده ای مطرح نمی کند، پس چه ارزشی دارد؟ اگر بیخدایی را بتوان با عدم باور به پریان مقایسه کرد، اهمیت آن در چیست؟ چرا کل یک کتاب را به موضوعی بیهوده اختصاص داده ایم؟
اهمیت بیخدایی به خاطر اهمیت تئیسم است. موضوع خدا، موضوعی پَرت و انتزاعی نیست که تأثیر ناچیزی در زندگی آدمیان داشته باشد. بر عکس، خدا هسته ی ادیان غربی است – به ویژه ادیان سنت یهودی- مسیحی – و شامل نظامی از آموزه هاست که به هر شاخه ی مهمی از فلسفه ارتباط می یابند.
اگر کسی، مثل من، باور داشته باشد که تئیسم نه تنها غلط است، بلکه برای بشر مهلک هم هست، آنگاه گزینش میان تئیسم و بیخدایی اهمیتی شگرف می یابد. اگر تئیسم را صرفاً یک ایده ی انتزاعی بدانیم، می توان آن را بدون بحث و جدل کنار نهاد. اما هنگامی که آن را زمینه ی مناسب اش بررسی کنیم – درچارچوب مضامین تاریخی، فرهنگی، فلسفی و روانشناختی آن – پرسش از باور به خدا از مهترین موضوعات زمانه ی ما می شود.
اگر هزاران سال پیش، یک فرقه ی پَری- پرست تشکیل شده بود که آموزها و دینی برمبنای باور به پریان ایجاد می کرد – و اگر این آموزه ها سبب ضایعات گسترده می شدند – آنگاه نام این کتاب می توانست ردّیه ای بر پریان باشد. از نظر تاریخی اما، خدا جاذبه ای بیش از پریان یافته است، پس ما امروزه در عوض ردّ پریان، از ردّیه ای بر خدا بحث می کنیم.
اگرچه بیخدایی ویژگی سلبی دارد، لزوماً مخرّب نیست. هنگامی که بیخدایی برای محو خرافات و اثرات مخرب آن به کار می رود، رویکردی نیکخواه و سازنده می یابد. هوا را پاکیزه می کند، چنان که بود، و در را به روی اصولی مثبت و فلسفه هایی می گشاید که برپایه ی توانایی اندیشه و فهم بشری باشند و نه خرافات.
یک اثر مخرّب دین این است که مفاهیمی حیاتی، مانند اخلاق، سعادت و عشق را بر پایه ی قلمرو ماوراءطبیعتی قرار می دهد که برای ذهن و معرفت بشری دسترسی ناپذیر هستند. اخلاقیات و دین چنان در هم تنیده شده اند که بسیاری از مردم نمی توانند اخلاق طلاق گرفته از خدا را، حتی اصولاً، تصور کنند – و این وضع به این تصور می انجامد که بیخدایی نابودگر اخلاق است.
بیخدایی اما، نابودگر اخلاق نیست؛ نابودگر اخلاقیات ماوراءطبیعی است. به همین ترتیب، ائیسم مخرّب سعادت و عشق هم نیست؛ مخرّب این ایده است که سعادت و عشق حقیقی را تنها در جهان دیگر می توان بدست آورد. بیخدایی این ایده ها را به زمین باز می گرداند، و در دسترس ذهن آدمی می گذارد. آن چه انسان پس از این می تواند بکند، به انتخاب خودش بستگی دارد. اگر کسی بدبینی و نهلیسم را جایگزین آنها کند، مسئولیت این انتخاب بر عهده ی خود اوست، نه بیخدایی.
بیخدایی با طرد هرگونه رجوع به ماوراءطبیعت – که در مورد معرفت آدمی، به معنای امور ناشناختنی است – می خواهد با عقل و فهم انسانی به مسائل بپردازد؛ مسائل بشری را نمی توان به خدایی مرموز وانهاد.
اگر بیخدایی درست باشد، انسان تنهاست. خدایی نیست که به فکر بشر باشد، مراقب اش باشد، و سعادتش را تضمین کند. رسیدن به این اهداف تنها در حیطه ی اختیار خود بشر است. خودش باید به فکر خودش باشد. اگر می خواهد موفق شود، باید کار کند. اگر می خواهد کامیاب باشد، باید برای حصول کامیابی بکوشد. به نظر برخی، جهان بی خدا منظره ی هولناکی است؛ بعضی هم آن را بسیار شاداب می یابند، چالشی طربناک. اینکه شخص چگونه به بیخدایی واکنش نشان می دهد تنها به خودش بستگی دارد – و به میزان خواست او برای پذیرش مسئولیت کنش ها و گزینش هایش.

Donnerstag, 18. November 2010

عروج علوم



از تاریخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل
فصل ششم از بخش تاریخ مدرن

ترجمه: اعظم کم گویان

تقریبا هر آنچه که دنیای مدرن را از قرون قبلی متمایز می کند مربوط و قابل رجوع به علوم است که پیروزیهای شگرف خود را در قرن هفدهم متحقق کرد. رنسانس ایتالیا که گرچه قرون وسطایی نبود اما مدرن هم نبود بیشتر شبیه بهترین عصر یونان می باشد. قرن 16 با حل شدن در الهیات - قرون وسطایی تر از جهان ماکیاولی است. دنیای مدرن تا آنجا که پای نگرش ذهنی در میان است با قرن هفدهم آغاز می شود. هیچیک از ایتالیایی های رنسانس بی اطلاع از افلاطون و ارسطو نبودند – لوتر می توانست موجب هراس توماس آکیناس بشود اما برایش قابل درک می بود. با قرن هفده تحقق این امر دیگر دشوار بود. افلاطون و ارسطو آکیناس و اوکام نمی توانستند سر و دم نیوتون را ساخته باشند.
مفاهیم جدیدی که علوم عرضه کرد بطرز برجسته ای فلسفه مدرن را تحت نفوذ خود قرار دادند. دکارت که به لحاطی بنیان گذار فلسفه مدرن بود خود یکی از خالقین علوم قرن هفدهم بود. برای اینکه آتمسفر ذهنی دورانی که در آن فلسفه مدرن آغار شد را درک کنیم باید مقداری در مورد روشها و نتایج ستاره شناسی و علم فیزیک بگوئیم.
چهار مرد بزرگ یعنی کوپرنیک و کپلر و گالیله و نیوتون پیشقراول د رآفرنیش علو هستند. از بین اینها کوپرنیک متعلق به قرن شانزده بود اما در دوران خودش نفوذ کمی داشت.  
کوپرنیک (1543- 1473) یک روحانی لهستانی بود با اورتدکسی ای غیرقابل رسوخ. او در جوانی به ایتالیا سفر کرد و مقداری از آتمسفر دوران رنسانس را جذب کرد. او در سال 1500 دارای کرسی استادی یا تدریس ریاضیات در روم بود اما در 1501 به سرزمین خود بازگشت. بنظر می آید که کوپرنیک بخش بزرگی از اوقاتش را در جدال با آلمانی ها و برای رفورم ارزی گذراند اما اوقات فراغتش صرف ستاره شناسی می شد. کوپرنیک بزودی دریافت که خورشید مرکز جهان نیست و زمین دارای دو نوع حرکت است: یک حرکت روزانه به دور خود و یک حرکت سالانه به دور خورشید. ترس از سانسور اعمال شده به روحانیون باعث شد که او دیدگاههای خود را با تاخیر منتشر کند اما آنها را در دسترس قرار داد تا شناخته بشوند. شاهکار او در سال مرگش با مقدمه ای از دوست او اشنایدر چاپ شد که در آن گفته بود که تئوری هلیوسنتریک صرفا بعنوان یک  فرضیه طرح شده است. قطعی نیست که کوپرنیک تا چه اندازه این جمله را تائید کرده است اما این مساله مهمی نیست چون خود او جملات مشابهی در سراسر کتاب دارد. کتاب به پاپ تقدیم شده است و تا زمان گالیله از تکفیر رسمی دستگاه کلیسا قسر در رفته بود. دستگاه کلیسا در زمان زندگی کوپرنیک لیبرال تر از زمان شورای ترنت و ژزوئیت ها و احیای انگیزاسیون به وظایف خود عمل کردند.
آتمسفر کار کوپرنیک مدرن نیست بیشتر می تواند فیثاغورثی توصیف شود. کوپرنیک این امر را که همه حرکات سماوی باید دورانی و یکنواخت و مشابه باشند را بدیهی می گیرد و مانند فلاسفه یونان اجازه می دهد که انگیزه های زیبائی شناسانه او را تحت تاثیر قرار دهند. بعلاوه در سیستم او دایره هایی که مرکز آنها روی محیط دایره های دیگر قرار دارند روی خورشید یا نزدیک به خورشید در نظر گرفته می شوند. این واقعیت که خورشید دقیقا در مرکز نیست بسادگی به تئوری او لطمه زد. هر چند که کوپرنیک در باره دکترینهای فیثاغورثی شنیده است اما بنظر نمی آید که در مورد تئوری هلیوسنتریک آریستاکوث می دانسته است. آنچه که در کار او مهم بود این بود که زمین را از موقعیت ممتاز هندسی خود خلع کرد. در دراز مدت این مساله باعث شد که دادن اهمیت  هستی شناسانه به انسان طبق الهیات مسیحی دشوار شود اما کوپرنیک عواقب برخاسته از تئوری خود را نمی توانست بپذیرد چون اورتدکسی او صادقانه بود و به دیدگاهی که تئوری او را در تناقض با انجیل می دید اعتراض کرد.
دشواریهای واقعی ای در تئوری کوپرنیک وجود داشت. بزرگترین این دشواریها اختلاف موقعیت ستاره ای بود. اگر زمین در هر نقطه ای از مدار خود 186 میلیون مایل از نقطه ای که در آنجا شش ماه بعد خواهد بود – قرار داشته باشد این باعث تغییر در موقعیت ستارگان می شود. همانطور که یک کشتی در دریا که قرار است در شمال نسبت به یک نقطه باشد نسبت به نقطه دیگر در شمال قرار نخواهد داشت. هیچگونه اختلاف منظری  مشاهده نشد و کوپرنیک بدرستی طرح کرد که ستاره های ثابت باید خیلی دورتر از خورشید باشند. در قرن 19 بود که تکینیک به اندازه کافی برای مشاهده اختلاف موقعیت ستارگان -  دقیق گردید.
دشواری دیگر- سقوط اجرام بود. اگر زمین مداوما از غرب به سوی شرق می چرخد یک جرم که از بلندی می افتد در نقطه افقی زیر شروع حرکت خود سقوط نمی کند بلکه در نقطه ای بسوی غرب به زمین می افتد. زمین در طی زمان افتادن مقداری به سمت غرب حرکت کرده است. گالیله با قانون جبر - Inertia – به این مشکل پاسخ داد. اما در زمان کوپرنیک پاسخی وجود نداشت.
کتاب جالبی از ای. آی. برت به نام بنیادهای متافیزیکی علوم تجربی مدرن (1925) وجود دارد که فرضیات ثابت نشده فراوانی که توسط کسانی که علوم مدرن را پایه گذاری کردند را طرح می کند. "امپریست های معاصر اگر در قرن 16 زندگی می کردند اولین کسانی بودند که فلسفه نوین کائنات را مورد استهزا قرار داده و رد می کردند." مقصود عمومی این کتاب بی اعتبار کردن علوم مدرن با گفتن اینکه اکتشافات ناشی از شانس خوب و تصادف مثبت بوده اند - می باشد. من فکر می کنم این برداشتی غلط از روش علمی است: آنچه که دانشمندان را متمایز می کند نه اعتقادات آنها بلکه چگونگی و چرایی اعتقادات آنهاست. عقاید آنها  ثابت نشده وآزمایشی هستند- دگماتیک نیستند. این عقاید مبتنی بر مدارک و شواهد هستند و نه بر اساس مرجعیت و وحی. کوپرنیک در "فرضیه" نامیدن تئوری خود محق بود و مخالفانش که فرضیه او را نامطلوب می دانستند در اشتباه بودند.  
مردانی که علوم مدرن را پایه گذاری کردند دو مزیت مشخص داشتند که لزوما همراه با هم یافت نمی شوند: شکیبائی فراوان در مشاهده و صراحت عظیم در شکل دادن به فرضیه خود. مزیت دوم یعنی صراحت متعلق به فلسفه قدیم یونان و مزیت مشخص اولی تا حدود زیادی متعلق به ستاره شناسان متاخر عهد عتیق بود. اما هیچکس در میان باستانیان شاید بجز آریستارکوس هر دوی این مزیتهای فوق را نداشت. کوپرنیک مانند دانشمندان پس از خود واجد هر دو مزیت بود. او هرچه را که می شد دانست با ابزاری که در دوران او وجود داشت در مورد حرکات اجرام سماوی می دانست. طبق دیدگاههای مدرن که کلیه حرکات را نسبی می دانند ساده سازی و ساده نگری تنها چیزی است که از فرضیه او ناشی میشود – اما این دیدگاه او و معاصرنیش نبود و تا آنجا که به حرکت سالانه زمین بر می گردد یک ساده سازی و ساده نگری وجود داشت اما نه بهمان میرانی که در مورد حرکت روزانه زمین وجود داشت.
 بجز تاثیرات انقلابی بر تصورات و تخیلات در مورد فضا - مزیتهای مشخص ستاره شناسی نوین دو مزیت بودند: اول: تشخیص اینکه آنچه از زمان باستان مورد اعتقاد بوده ممکن است غیر واقعی و نادرست باشد- دوم: آزمایش حقیقت علمی از طریق جمع آوری صبورانه فاکت ها همراه با حدس صریح و بی پرده . هیچیک از این دو مزیت مشخص کاملا در زمان کوپرنیک نسبت به پسینیان او تکمیل نشدند اما هر دو تا حدود زیادی در کار او حضور دارند.
برخی از کسانی که کوپرنیک در مورد تئوری خود با آنها ارتباط داشت لوترانهای آلمانی بودند اما وقتی لوتر در مورد کوپرنیک مطلع شد بطرز عمیقی حیرت کرد. لوتر گفت: "مردم گوش فرادهید" "به یک ستاره شناس  که کوشید نشان دهد که زمین حرکت می کند نه آسمانها و نه خورشید و نه ماه و نه فلک." هر کس که می خواهد باهوش بنماید باید سیستمی را ابداع کند که از همه سیستم ها بهتر باشد. این احمق می خواهد کل سیستم ستاره شناسی را وارونه کند اما متون مقدس به ما می گویند که جاشوا به خورشید فرمان داد که ثابت بماند نه به زمین." کالوین هم مشابها کوپرنیک را با متون مقدس مورد حمله قرار داد: "جهان ثابت شده است و نمی تواند تکان بخورد" و اعلام کرد: "چه کسی جسارت دارد مرجعیت کوپرنیک را بر روح مقدس برتری دهد؟" روحانیت پروتستان به اندازه روحانیت کاتولیک متحجر بودند معهذا بزودی روشن شد که در کشورهای پروتستان آزادی جستجو و تفحص بیشتر از کشورهای کاتولیک بود چون روحانی ها در کشورهای پروتستان از قدرت کمتری برخوردار بودند. وجه مهم پروتستانیسم انشقاق بود نه التقاط و رفض. چون این انشقاق منجر به ایجاد کلیساهای سراسری شد که به اندازه کافی برای کنترل دولت غیر مذهبی قوی نبودند. این تماما منفعت و دستاورد بود چون کلیساها در همه جا تا آنجا که میتوانستند بخصوص با هر اختراعی که موجب افزایش خوشبختی و دانش روی زمین می شد مخالفت می کردند.
کوپرنیک در وضعیتی نبود که دلیل و مدرک برای فرضیه اش ارائه کند و تا مدتهای طولانی ستاره شناسان آن را رد می کردند. ستاره شناس مهم بعد از کوپرنیک-  تیکو براهه (1610- 1546) بود که موضع میانه ای در پیش گرفت: او اعلام کرد که خورشید و ماه دور زمین می گردند. او حرف تازه ای از خود نداشت . اما دو دلیل خوب علیه دیدگاههای ارسطو که معتقد بود همه چیز در بالای ماه غیر قابل تغییر است ارائه داد. یکی از این دلایل پدیدار شدن یک ستاره جدید در 1572 است که معلوم شد هیچگونه اختلاف منظر روزانه ای نداشت و باید دورتر از ماه باشد. دلیل دیگر از مشاهده شهاب ها استخراج شد که آنها هم در دوردست قرار داشتند. خواننده بیاد خواهد آورد که دکترین ارسطو تغییر و زوال را منحصر به فضای زیر منظومه ای می دانست. این هم مانند هر چیز دیگری که ارسطو درباره موضوعات علمی گفت مانعی بر سر راه پیشرفت و تحول گردید.
اهمیت تیکوبراهه در تئوریسین بودن وی نبود بلکه در مشاهده گر بودن وی بود. ابتدا زیر سایه شاه دانمارک سپس در دربار امپراطور رودلف دوم به فعالیت خود مشغول بود. تیکو براهه یک کاتالوگ (لیست اسامی و مشخصات ) از ستارگان تهیه کرد و موقعیت سیاره ها را طی سالها مشاهده و یادداشت کرد. در سالهای آخر عمرش کپلر که مرد جوانی بود دستیار وی شد. مشاهدات تیکو براهه برای کپلر فوق العاده با ارزش بود. 
کپلر (1630- 1571) یکی از قابل توجه ترین نمونه ها در این مورد است که چگونه با شکیبائی و بدون نبوغ عجیب و خاصی می توان دستاوردهای زیادی داشت.  او اولین ستاره شناس مهم پس از کوپرنیک بود که تئوری هلیوسنتریک را به کار برد اما اطلاعات تیکو براهه نشان داد که با فورم و شکلی که کوپرنیک به این تئوری داده این تئوری نمی تواند کاملا صحیح باشد. کپلر تحت تاثیر فیثاغورثیسم بود و کم وبیش متمایل و مجذوب آئین عبادت خورشید بود در عین حال که یک پروتستان خوب بود. بدون تردید این انگیره ها وی را در مورد فضیه هلیوسنتریک جهت دار و با غرض کرد. فیثاغورثیسم کپلر او را متمایل به پیروی از افلاطون کرد که فرض می کرد که اهمیت هستی به پنج اصل دارای انتظام مربوط است.
دستاورد بزرگ کپلر کشف سه قانون حرکت سیاره ای بود. دو قانون از این سه قانون را او در سال 1609منتشر کرد و سومی را در 1619 انتشار داد. قانون اول اومی گوید: سیاره ها – مدراهای بیضی واری دارند که خورشید یکی از این مدارها را اشغال کرده است. قانون دوم او اعلام می کند: خطی که یک سیاره را به خورشید وصل می کند سطح های یکسان را در زمانهای یکسان طی می کند. قانون سوم می گوید: سطح دوره حرکت یک سیاره متناسب است با حجم فاصله متوسط آن از خورشید.
باید مقداری در مورد اهمیت این قوانین بگوئیم:
دو قانون اول در زمان کپلر فقط در مورد کره مریخ (مارس) می توانستند اثبات شوند. مشاهدات کپلر با آنها خوانائی داشت اما نه بطوریکه بتوان آنها را قطعا تثبیت کرد. البته مدت زیادی طول نکشید و قطعیت در مورد آنها هم به نتیجه و فرجام رسید.
کشف قانون اول که می گوید سیاره ها در مدارهای بیضی وار حرکت می کنند به تلاش بزرگی در زمینه رهایی از سنت نیاز داشت. مساله ای که برای انسان عصر مدرن بسادگی قابل تصدیق و تائید نیست. چیزی که همه ستاره شناسان بدون استثنا در مورد آن توافق داشتند آن بود که کلیه حرکات سماوی گرد و دایره ای هستند. وقتی که دایره ها و حرکات دایره ای دیگر قادر به توصیف حرکات سیاره ای نبودند دایره های هم محیط برای این توصیف بکار برده شدند. بطور مثال: یک چرخ بزرگ را بگیرید و آن را تخت روی زمین قرار دهید یک چرخ کوچک را بگیرید (که تخت روی زمین قرار داشته باشد) که میخی در آن فرو کرده باشید. سپس این چرخ کوچک را دور چره بزرگ بچرخانید بطوری که نوک میخ در تماس با زمین باشد. رد میخ روی زمین – رد یک اپی سایکل هست یعنی دایره ای که مرکزش روی محیط دایره دیگری است. مدار ماه در ارتباط با خورشید تقریبا از این نوع است: تخمینا زمین حلقه ای حول خورشید و ماه در عین حال حلقه ای به دور زمین است.  اما این صرفا یک تخمین است. با دقیق تر شدن مشاهده معلوم شد که هیچ سیستمی از حلقه های فوقا گفته شده کاملا با واقعیات و داده ها خوانائی ندارند. فرضیه کپلر بیشتر در تطابق با موقعیتهای دیده شده و ثبت شده کره مریخ قرار داشت تا در تطابق با آنچه که پتولمی یا کپرنیک تا آن زمان ارائه کرده بودند. 
 جایگزینی مدارهای بیضی وار به جای مدارهای دایره ای (حلقه ای) موجب کنار گذاشتن عامل زیبائی شناسانه از ستاره شناسی گردید – مساله ای که صحت علمی فرضیه ها را در ستاره شناسی از زمان فیثاغورث مخدوش کرده بود. دایره (حلقه) یک شکل کامل و بی عیب و نقص بود و مدارهای سماوی بدنه های کاملی بودند ابتدائا خدایان بودند. تردیدی در این نمی شد که یک بدنه بی عیب باید در مدار و شمایلی کامل و بی عیب به حرکت درآید. بعلاوه از آنجا که بدنه های بهشتی و اسمانی آزادانه حرکت می کنند – بدون اینکه کشیده شوند یا هول داده بشوند – حرکت آنها باید "طبیعی" بوده باشد. در زمان حاضر ساده است تصور کنیم که "دایره" طبیعی است اما بیضی طبیعی نیست. از این رو باید تعصبات ریشه دار متعددی باید کنار گذاشته می شدند تا قانون اول کپلر بتواند مورد قبول قرار بگیرد. هیچیک از فلاسفه عتیق نه حتی آریستارکوس چنین فرضیه ای را تصور می کرده است.
قانون دوم کپلر مربوط به سرعت سیاره در نقاط مختلف مدار آن است. اگر S خورشید و P1 P2 P3 P4  و P5 موقعیت سیاره در فاصله های زمانی یکسان مثلا در فاصله یک ماه هستند قانون کپلر می گوید که حوزه های فوقا گفته شده از یک تا پنج همه با هم برابرند. در نتیجه سیاره وقتی که در نزدیکترین نقطه به خورشید قرار بگیرد دارای بیتشرین سرعت خواهد بود و وقتی در دورترین نقطه  از آن قرار بگیرد کمترین سرعت را دارد. این هم برای آن زمان اعجاب انگیر بود" یک سیاره می بایست ثابت آن باشد نه اینکه زمانی سریع و زمان دیگر کند باشد.
 قانون سوم مهم بود چون حرکت سیارات مختلف را مقایسه می کرد در حالیکه دو قانون اول به چند سیاره بطور تکی می پرداختند. قانون سوم می گوید: اگر r فاصله متوسط یک سیاره  از خورشید ست وT  فاصله سال آن است r  به توان  S  تقسیم برT به توان دو برای سیارات گوناگون یکسان است. تا آنجا که به منظومه شمسی مربوط است این قانون توسط قانون جاذبه نیوتون تائید شد. اما بعدا درباره این نکته صحبت می کنیم.  
گالیله (1642-1564) باستثنای نیوتون بزرگترین موسس علوم مدرن است. گالیله در روزی بدنیا آمد که میکل آنژ درگذشت و خود در سالی درگذشت که نیوتون متولد شد. او بعنوان یک ستاره شناس اهمیت دارد و شاید بیشتر بعنوان پایه گذار علم دینامیک مهم است.
گالیله ابتدا اهمیت شتاب را در دینامیک کشف کرد. شتاب یعنی تغییر در سرعت چه در جهت و چه در مقدار. از این رو یک جسم که یکنواخت در دایره ای حرکت می کند در همه اوقات دارای شتابی به سمت مرکز دایره است. در زبان رایج قبل از این دوره ما می توانستیم بگوئیم که حرکات یکنواخت و یکسان در یک خط مستقیم "طبیعی" تلقی می شدند چه در روی زمین و چه در آسمانها. این حرکات برای اجسام آسمانی در مسیر دایره وار و برای اجسام زمینی در مسیری مستقیم تلقی و تصور شده اند اما در مورد اجسام زمینی اینطور فکر می شد که اگر به حال خود گذاشته می شدند حرکت شان متوقف می گشت. گالیله علیه این دیدگاه و بر این باور بود که هر جسمی اگر به حال خود گذاشته شود به حرکت خود در یک مسیر مستقیم با سرعتی یکنواخت ادامه خواهد داد. هر تغییری چه در سرعت یا جهت حرکت باید با عملکردی که ناشی از "نیروهایی" هست – توضیح داده شود. این اصل توسط نیوتون بعنوان قانون اول حرکت اعلام شد. این اصل قانون Inertia  قوه جبر هم خوانده شد. من بعدا به این بازخواهم گشت. اما ابتدا باید درباره جزئیات کشفیات گلیله بگوئیم.
گلیله اولین کسی بود که قانون سقوط اجسام را اعلام و تثبیت کرد. این قانون با مفهوم "شتاب" بسیار ساده قابل توضیح است. قانون سقوط اجسام می گوید وقتی جسمی آزادانه می افتد شتاب آن به استثنای زمان اثر مقاومت هوا – ثابت است. بعلاوه شتاب برای همه اجسام یکی است چه سبک و چه سنگین یا چه کوچک و چه بزرگ باشند. اثبات کامل این قانون تا زمان کشف پمپ هوا یعنی تا 1654 امکان پذیر نبود. پس از کشف پمپ هوا مشاهده سقوط اجسام در آنچه که عملا یک خلا بود امکان پذیر گردید و معلوم شد که پر با همان سرعتی که سرب سقوط می کند – می افتد. آنچه که گلیله ثابت کرد این بود که تفاوت قابل اندازه گیری ای بین مقادیر کوچک و بزرگ از یک ماده معین وجود ندارد. تا قبل از گلیله تصور می شد که مقدار بزرگ سرب سریعتر از مقدار کوچکتر آن سقوط می کند. اما گلیله با تجربه و آزمایش ثابت کرد که چنین نیست. اندازه گیری در زمان او کار دقیقی که الان هست نبود – معهذا او قانون صحیح سقوط اجسام را کشف کرد. اگر جسمی آزادانه در خلا سقوط می کند سرعت آن با یک نرخ ثابت اقزایش می یابد. در انتهای اولین ثانیه سرعت آن 32 فیت fit – معادل 1056 سانتی متر در ثانیه است. در انتهای ثانیه بعد – سرعت 64 فیت در ثانیه و د رثانیه سوم 96 فیت در ثانیه می شود و الی آخر.  شتاب یعنی نرخی که سرعت با آن افزایش می یابد همیشه یکسان است در هیر ثانیه – افزایش سرعت حدودا 32 فیت در ثانیه است.      
گالیله همچنین مکانیسم سلاحهای پرتابی را مطالعه کرد که موضوع مهمی برای کارفرمایش دوک توسکانی بود. تصور می شد که یک خمپاره که افقی شلیک شود برای مدتی افقی حرکت می کند و سپس ناگهان شروع به سقوط عمودی می کند. گالیله نشان داد که جدا از مقاومت هوا- شتاب افقی در انطباق با قانون جبر – اینرشیا – ثابت خواهد ماند اما سرعت عمودی هم اضافه خواهد شد که در تطابق با قانون سقوط اجسام افزایش خواهد یافت. برای اینکه دریابیم یک خمپاره در یک زمان کوتاه مثلا یک ثانیه پس از مدتی که در هوا بوده چگونه حرکت خواهد کرد این ترتیب را خواهیم دید: اول – اگر در حال افتادن نباشد یک فاصله افقی معینی را خواهد داشت که برابر است با اولین ثانیه حرکت آن. دوم- اگر حرکت آن افقی نبود و فقط در حال سقوط بود این خمپاره بطور عمودی با سرعتی متناسب با زمانی که پرتاب آن آغاز شده سقوط می کند که در واقع تغییر مکان آن چیزی می بود اگر ابتدا افقی به مدت یم ثانیه و با سرعتی متناسب با زمانی که طی آن در حال پرتاب بود- حرکت می کرد. یک محاسبه ساده نشان می دهد که دور متعاقب آن یک سهمی – parabola- - است و این مساله از طریق مشاهده اثبات و قطعی شده است. 
آنچه که فوقا گفتیم مثالی از یک اصل است که در علم دینامیک بسیار بسیار مفید است اصلی که می گوید زمانی که چند نیرو همزمان عمل  می کنند اثر آنها مانند اثر هر یک از ان نیروها بطور تکی است. این بخشی از یک اصل عمومی است که قانون متوازی الاضلاع خوانده می شود. فرض کنید بطور مثال که روی عرشه یک کشتی قرار دارید و روی عرشه شروع به حرکت می کنید. در حالیکه شما راه می روید کشتی هم حرکت می کند بطوریکه که در ارتباط با آب – شما هم  رو به جلو و هم در جهت حرکت کشتی حرکت کرده اید. اگر می خواهید بدانید در ارتباط با آب به کجا رفته اید فرض کنید که ابتدا شما ایستاده بودید و کشتی در حال حرکت بود و بعد در زمانی به همان اندازه – کشتی ساکن بود و شما روی آن حرکت می کردید. همین اصل بر نیروها هم قابل کاربرد است. با این اصل می توان کل نیروهای وارده را محاسبه کرد و پدیده های فیزیکی را تجزیه و تحلیل نمود و قوانین جداگانه ای را که اجسام در حال حرکت تحت تاثیر آنها قرار دارند – را کشف نمود. این گلیله بود که این متد بسیار بسیار مفید را ابداع کرد.
آنچه که تا بحال گفته ام تا آنجا که ممکن است سعی کرده ام با زبان قرن هفدهمی صحبت کنم. زبان مدرن از جوانب با اهمیتی متفاوت است اما برای توصیف دستاوردهای دانشمندان و علوم قرن هفدهم بهتر است که از شیوه توصیف و زبان آن زمان استفاده کرد.
 قانون قوه جبر معمایی را طرح کرد که قبل از گالیله – سیستم کوپرنیک قادر به توضیح و پاسخگویی به آن نبود. همانطور که در بالا دیدیم اگر شما قطعه سنگی را از نوک یک برج پرت کنید در پائین برج به زمین می افتد و نه در غرب آن. با اینحال اگر زمین در حال چرخش است باید طی زمان افتادن سنگ - زمین کمی حرکت کرده باشد و در نتیجه سنگ کمی به سمت غرب افتاده باشد. علت اینکه چنین نمی شود این است که سنگ سرعت چرخش زمین را که قبل از اینکه به زمین بیفتد – می گیرد. در واقع اگر برج به اندازه کافی بلند بود اثر مخالف می بود. بالای برج که نسبت به مرکز زمین از کف برج دورتر است سریعتر حرکت می کند و در نتیجه سنگ کمی به سمت شرق کف برج سقوط می کند. البته این تغییر کوچکتر از آن است که قابل اندازه گیری باشد.
 گالیله که سیستم هلیوسنتریک را به کار برده  با کپلر مکاتبه کرده و کشفیات او را پذیرفت. گالیله با شنیدن اینکه مردی هلندی تلسکوپ را کشف کرده است خود یک تلسکوپ ساخت و بسرعت چیزهای  مهمی را کشف کرد. او دریافت که راه شیری از لایه هایی از ستارگان جداگانه تشکیل شده است. گلیله فاز ونوس را که در تئوری کوپرنیک ملحوظ بود اما با چشم غیر مسلح قابل مشاهده نبود را مشاهده نمود. گالیله قمرهای ژوپیتر را کشف کرد و به افتخار کارفرمایش "سیدرا مدیچی" نام گذاشت. معلوم شد که این قمرهای ژوپینراز قوانین کپلر تبعیت می کنند. اما در این میان دشواریی وجود داشت. همواره هفت جرم آسمانی وجود داشته است 5 سیاره بعلاوه خورشید و ماه – در نتیجه هفت عددی مقدس بوده است. آیا شبات روز هفتم نیست؟ مگر نه اینکه هفت کلیسای آسیا و شمعدان هفت شاخه داریم؟ چه چیزی می تواند موجه تر از داشتن هفت جرم آسمانی باشد؟ اما اگر چهار قمر ژوپیتر را اضافه کنیم تعداد اجرام 11 می ش.د که هیچ خاصیت عرفانی ندارد. بر این اساس سنت گرایان تلسکوپ را محکوم کردند. از دیدن آسمان از طریق آن خودداری کردند و اظهار کردند که تسلکوپ فقط خیالهای باطلی را نشان می دهد و گمراه کننده است. گلیله به کپلر نامه نوشت و آرزو کرد که کاش می توانستند با هم حسابی به حماقت این اوباش متعصب بخندند. بقیه نامه اش نشان می دهد که این اوباش عبارت بوده اند از پروفسورهای فلسفه که سعی کردند وجود ژوپیتر را با استدلالهای نافی منطق انکار کنند.  
گالیله چنانکه همه می دانند توسط دستگاه انگیزاسیون ابتدا بطور خصوصی و سپس علنا در 1633 بطور علنی محکوم شد که در 1633 توبه کرد و قول داد هرگز نگوید زمین می چرخد. انگیزاسیون در پایان دادن به علم در ایتالیا موفق شد و علم تا قرنها دیگر در ایتالیا احیا نشد. اما انگیزاسیون نتوانست مانع دانشمندان در کاربرد تئوری هلیوسنتریک بشود و موجب لطمه فراوانی به کلیسا شد. خوشبختانه کشورهای پروتستان وجود داشتند که در آنها روحانیون هر چند که مشتاق بودند به علوم لطمه بزنند اما قادر به کنترل دولت نبودند.
نیوتون (1727-1642) پیروزی نهایی ای را کسب کرد که برای آن کوپرنیک کپلر و گالیله راه را آماده کرده بودند. با شروع از سه قانون حرکت خود که دوتای اول مدیون گالیله بودند – او طرح کرد که سه قانون کپلر معادل این قضیه هستند که هر سیاره ای در هر لحظه دارای شتابی به سمت خورشید است که به نسبت مساحت فاصله از خورشید بطور معکوسی تغییر می کند. او نشان داد که طبق این فرمول شتاب به سمت زمین و خورشید – حرکت ماه را توضیح می دهد و می گوید طبق قانون مساحت معکوس - شتاب اجسام در حال سقوط در روی کره زمین مرتبط است با شتاب ماه. او نیرو را بعنوان عامل تغییر حرکت یعنی شتاب تعریف کرد.

Freitag, 8. Oktober 2010

ماتریالیسم تاریخی


ماتریالیسم تاریخی ابزار اساسی مارکسیسم است. علیرغم اسم اش تنها به فهم گذشته، چرایی و چگونگی توالی انواع مختلف جوامعی که بشر تا کنون به خود دیده، نمی پردازد. ماتریالیسم تاریخی فهم نیروهای موجود اجتماعی، اینکه از کجا سرچشمه می گیرند و بیانگر چه چیز هستند را ممکن می کند.
ماتریالیسم تاریخی ابزاری اساسی برای فهم گذشته، حال وآینده ی بشر است، و این همه با هدف پیشبرد حرکتی مفید، و تحت تاثیر قرار دادن حال و آینده با عملی انقلابی ست. پس این نوشته مربوط به یک تئوری”خالص” نیست. وجه عینی و پراتیک ماتریالیسم تاریخی(عمل انقلابی ما، وظایف ما و غیره) بدیهی و روشن است و در انتهای این نوشته به آنها خواهین پرداخت. چرا که مارکسیسم، مخصوصا از دید ماتریالیسم تاریخی توسط وحدت بین تئوری و عمل شناخته میشود.”تفکر مارکسیستی فقط تفکر معطوف به عمل نیست. تئوری عمل است. تفکر درباره ی پراکسیس است، یعنی ممکن و ناممکن. (…) تفکر انتقادی تنها با عمل پراتیک انقلابی معنا خواهد داشت. تفکر انتقادی در عمل زیستن”
۱- دریافت های متفاوت از تاریخ
پیش از مارکس و زمانه ی او چهار دریافت متفاوت از تاریخ در تاریخ وجود داشت( ما در اینجا به برداشت های دیگر نمی پردازیم؛ به عنوان مثال در یافت نژادپرستانه که تاریخ را از دریچه ی برتری و پستی خیالی نژادها توضیح می دهد. یا لیبرالیسم که تمام تاریخ را به عمل نخبه ها –کارفرماها، مدیران یا رهبران- ارجاع می دهد)
آ- دریافت تئولوژیک از تاریخ
بشر از آغاز پیدایش اش به دنبال نفسیر و معنا بخشیدن به وقایعی بود که در اطراف او اتفاق می افتاد. انسان بدوی برای هر کدام از عناصر طبیعت(مانند ماه، آتش، باد و غیره) نیروی ویژه ای قائل بود.
این نخستین شکل توضیح جهان آنیمیسم یا جان بخشی خوانده می شود. و از این دریافتی زاده می شود، که تمام تاریخ بشر را تظاهر خواست یک یا چند خدا( یا موجوداتی فراطبیعی) می داند. مسیحیت با گسترش هژمونی اش، دریافت خود از تاریخ را تحمیل کرد. در نظر سنت اگوستین(قرن پنجم)، این خداوند است که سرنوشت تمام بشریت را اداره می کند؛ جنگ ها، قحطی ها، امپراطوری هایی که بنا می شوند و از بین می روند، همه توسط مشیت الهی اداره می شوند. تاریخ انسانها تنها یک هدف دارد و آن تضمین” حاکمیت مسیحیت و عظمت خداوند” روی زمین است! بدین ترتیب، بشر تنها ابژه ای در دستان نیروهای فراطبیعی و سوژه ی تاریخی خداوند است. او هم “بازیگر” و هم “کارگردان” تاریخ است.
بوست(قرن هفتم)، این مفهوم را با در نظر گرفتن عوامل تاریخی و یا طبیعی بشری کمی تغییر می دهد. ولی در نظر او این عوامل در نسبت با سرچشمه و غایت مندی تاریخ که تحت حاکمیت خواست خداوند قرار دارد، ثانوی هستند.
این درک از تاریخ که تکامل تاریخی را بوسیله خواست و عمل مستقیم و غیرمستقیم یک یا چند نماینده ی الهی و فراطبیعی توضیح می دهد، دریافت تئولوژیک از تاریخ نامیده می شود.
۲-مفهوم ایده آلیستی تاریخ
دریافت تئولوژیک تا چند قرن پابرجا بود. تا اینکه از سده ی هفدهم با ظهور بورژوازی مفهوم جدیدی پدیدار شد. با کنار گذاشتن دخالت خداوند در تاریخ مادی انسان ها، ولتر و بیشتر فیلسوفان عصر روشنگری، رویدادهای تاریخی و تکامل تاریخی را بوسیله ی تکامل عقاید(افکار)، اخلاقیات و آداب و رسومی که در دوره ی تاریخی مشخصی برتری دارد توضیح می دهند. و اینچنین، در نظر ولتر،علت سقوط امپراطوری رم مجازات الهی نبود، بلکه عقاید و آداب و رسوم زمانه و همچنین مذهب مسیحیت بود که مانع مقاومت مفید در برابر حمله ی بربرها شد. فیلسوفان دیگری مانند هولباخ و هلوتیوس، علیرغم تفسیر ماتریالیستی شان از طبیعت ( که در آن دخالت ایده، یا خداوند را کنار می گذاشتند)، به همان اندازه ایده آلیست بودند. در نظر آنها با توجه به هوش و خصوصیات عقلانی روشنفکران و متفکران می توان تکامل تاریخ را توضیح داد.
به این ترتیب همه ی مفاهیم شرح داده شده را می توان اینطور خلاصه کرد: تاریخ در دوره های مختلف اش را می توان با افکار انسان ها، عقایدشان، مذهب شان و توانایی یا ناتوانی آنها در اندیشیدن توضیح داد.
ج- در یافت غایت شناختی از تاریخ
نقطه ی اوج دریافت ایده آلیستی از تاریخ با فلسفه ی هگل است (قرن نوزده). برای هگل، واقعیت مادی چیزی جز بازتاب ذهن انسان ها که آن را “ایده” یا روح” می نامد، نیست. این “روح جهانی” بیان غیر مادی تفکر یا عقل انسانی ست. بنا براین دریافت از تاریخ،روح و واقعیت، در اصل، از هم جدا هستند. در جریان تاریخ، به شکلی خطی و پیش رونده، آدمی در وحدت هر چه تنگ تر ذهن و واقعیت قرار می گیرد. و این پیش روی تاریخی تنها به توسط تکامل ذهن امکان پذیر است. اینچنین برای هگل، سوژه ی تاریخ سوژه ای متعالی، روح (یا عقل) است که به تدریج به هستی خود آگاه می شود. در نظر هگل، این نوع آزادی ای که در هر دوره ی تاریخی وجود دارد است که فرایند پیشرفت روح را به ما نشان می دهد. ولی این دریافت از آزادی، خود را در آزادی ذهن، یا همان روح بشری نشان می دهد و نه در واقعیت عینی انسان ها.
برخلاف ایده آلیست های کلاسیک، تاریخ و تکامل آن، که تحت سیطره ی عقل قرار دارد، غایتی دارد: تجسد روح در قالب چیزی که آزادی را برای همه به همراه داشته باشد. و در نظر او دولت تجسد ان چیز است. برای هگل تاریخ معنایی منطقی دارد. یک تقدیر؛ تحقق تمام و کمال ذهن در پیوندی تنگاتنگ با واقعیت، عینیت. و در نظر او، این غایت خود را توسط دولت بورژوا، آنچنان که در دوره ی او خود را گسترش می داد، محقق می کند. در نظر او،تمام تاریخ بشر فرجامی جز این ندارد. این دریافت از تاریخ که معنایی غایی به آن می دهد که از آن گریزی نیست تلئولوژیک یا همان غایت شناختی نامیده می شود.
د- دریافت ماتریالیستی از تاریخ
تعدادی از فیلسوفان ماتریالیست در جهت رد کردن تئوری ایده آلیستی هگل برآمدند. شناخته شده ترین آنها لودویگ فوئرباخ بود. برای فوئرباخ تحقق وحدت بین ذهن و وجود، بین روح و ماده نمی توانست از روح یا ایده باشد، بلکه باید از واقعیت مادی و محسوس، از طبیعت و انسان باشد. اینچنین فوئرباخ مفهمو ماتریالیستی ای از تاریخ ارائه می دهد که در ان عامل محرک دیگر پیشرفت آگاهی نیست بلکه تکامل انسان عینی در طبیعت و جامعه است. ولی فوئرباخ در اینجا مطلق فکر می کند. و انسان عینی ای که او از ان حرف می زند همچنان انسانی انتزاعی و مقدر توسط واقعیت محسوس اش است. به طور خلاصه، به این دریافت از تاریخ ماتریالیسم مکانیستی گفته می شود. چرا که اولویتی که برای عینیت قائل می شود انسان را موجودی می سازد منفعل و پذیرای تاثیرات طبیعتی که اطرافش را فرا گرفته و بر آن قدرتی ندارد.
۲-شکل گیری ماتریالسم تاریخی نزد مارکس/انگلس
آ-تکوین:
مارکس و انگلس از خلال نقد هایی که به مذهب، به فلسفه و سیاست (سیاست دولت) وارد اوردند، اهمیت پدیده های اقتصادی را در فهم جوامع انسانی دریافتند. به طور اجمالی تکامل فکری آن دو را در جریان سالهای۱۸۴۴-۱۸۴۶ می توان اینچنین خلاصه کرد: نقد آنها به مذهب (مسیحیت)، به منزله ی تولید انسانی که از خود تصویری ایده آل، کامل ( و دسترس ناپذیر) از خلال خدا می سازد. و این آنها را به نقد فلسفه رهنمون شد؛چرا که فلسفه به منزله ی بیان انتزاعی انسان، از مذهب سرچشمه می گیرد. نقد فلسفه ضرورتا از نقد فلسفه ی حاکم بر آن دوره می گذزد؛ هگل. و چون در فلسفه ی هگل، دولت تجسد روح یا همان عقل است، مارکس و انگلس به نقد دولت می رسند. نقد دولت هگلی به آنها اجازه داد تا دریابند که اساس و پایه های دولت بورژوا ( و هر نوع دولت دیگر) را نه در خود آن بلکه در جامعه ی مدنی باید جست. چرا که دولت بیان کننده ی رابطه ی نیرو های معینی در جامعه است. و این تحلیل راه را برای مطالعه ی ارتباط بین نیروهای مختلف طبقات اجتماعی باز می کند. و این سوال به ضرورت مطالعه ی شیوه ی سازمان بندی انسان ها برای رفع احتیاجاتشان یعنی همان تولید، ختم می شود.( و این اقتصاد سیاسی ست)
مارکس و انگلس از خلال نقد ایده آلیسم هگل و ماتریالیسم “نظاره گر” فوئرباخ (که نخستین کسی بود که قصد پیاده کردن سیستم هگلی را داشت در حالی که همچنان در حیطه ی ایدئولوژیک بود) بسوی توسعه ی مفهمو جدیدی از تاریخ گام نهادند؛ ماتریالسم تاریخی ، که سعی در نشان دادن اهمیت و جایگاه تولید مادی (اقتصاد) برای درک جوامع و توسعه ی تاریخی شان، دارد.
ب-”دگرگونی” مفهوم هگلی
مارکس این کشف را اینچنین بیان کرد:” مناسبات حقوقی، همچنان که شکل های سیاسی( ِ دولت) نمی توانند نه در خودشان و نه به توسط تکامل خیالی روح بشری درک شوند. بلکه برعکس، اینها ریشه های خود را از شرایط هستی مادی زنده گی که هگل “جامعه ی مدنی” نام اش می نهد، می گیرند. و اینکه آناتومی جامعه ی مدنی به نوبه ی خود باید در اقتصاد سیاسی جستجو شود.”
اینچنین مارکس تئوری ایده آلیستی هگل را دگرگون می کند:”این آگاهی انسان ها نیست که زنده گی اجتماعی شان را تعیین می کند، بلکه برعکس زنده گی اجتماعی ست (عینی و واقعی) که اگاهی شان را تعیین می کند”.
این دگرگونی که به زنده گی مادی و واقعی در برابرآگاهی انسان ها اولویت می دهد، بر پایه ی نتایج فیلسوفان ایده آلیست و غایت شناخت(تلئولوژیک) است. تعدادی از فیلسوفان ایده آلیست با اینکه دریافت خودشان را از اهمیت نخستین ایده، در تکامل تاریخی ننگه داشته بودند،موافق این بودند که “ایده ها” در انسان ذاتی نیستند. که این ایده ها از تجربیات انسان ها نشات می گیرند. تجربیاتی که از وضعیت اجتماعی آنها ناشی می شود. ولی هیچ کدام از ای فیلسوفان این “وضعیت اجتماعی” را توضیح نمی داد.
برای مارکس، اگرچه ایده ها می توانند چیزهایی را توضیح دهند و تاثیرات مهمی هم روی انسان ها بگذارند، ولی همه چیز را نمی توانند توضیح دهند:”ایده ها نمی توانند هیچ چیز را واقعیت بخشند. برای واقعیت بخشیدن به انها انسان هایی نیاز است که نیرویی عملی در کار می کنند”. به همین ترتیب در حیطه ی تفسیر تاریخ هم، ایده ها نمی توانند به عنوان سوژه ی این تاریخ شناخته شوند. همانطور که مارکس می گوید:”نباید زنده گی انسان ها را به توسط افکارشان توضیح داد، بلکه باید افکار آنها را به توسط زنده گی شان توضیح داد”. ایده ها خود را در عمل مادی شکل می دهند”. پس باید به دنبال توضیح این عمل مادی و سرچشمه اش بود. اینجاس که مارکس مفهوم هگلی تاریخ را دگرگون می کند.
ج-در برابر فوئرباخ
مارکس به شدت از فوئرباخ همچنان که از هگل تاثیر پذیرفته. و به نوبت بعد از در اختیار گرفتن دیدگاه های انان و توسط متدی که خود انها ارائه داده اند، به نقدشان پرداخته. مارکس با وجود کنار گذاشتن سیستم هگلی همچنان آن را، با دگرگونی متد دیالکتیکی هگل حفظ کرده (پایینتر خواهیم دید).
مارکس فوئرباخ را سرزنش می کند که متدش نمی تواند تمام واقعیت را در پیچیده گی اش دریافت کند. چرا که متدش همیشه عینی و ملموس نیست. چرا که حقیقت از برخورد میان تئوری و واقعیت، میان ذهن و عمل ساخته می شود. انسان “ملموس” فوئرباخ، انسانی خارج از تمام تاریخ در نظر گرفته می شود و در نتیجه انسانی “انتزاعی” و ابدی ست. در حالی که انسان در هر دوره ای از تاریخ ساخته ی شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ست. بعلاوه، تئوری های ماتریالستی فوئرباخ هیچ نتیجه ی عملی ای در مبارزه ی سیاسی ندارند. چرا که ماتریالسم او در اساس منفعل و مکانیستی ست (آنچه هست، باید همان که هست باشد). در برابر این وجه تئوری فوئرباخ است که مارکس تز یازده و معروف خود را می نویسد:”فیلسوفان کاری جز تفسیر جهان نکرده اند. اما مسئله بر سر دگرگون کردن آن است”.
اما بگذاریم مارکس تئوری خود را ادامه دهد:” امتیاز فوئرباخ در نظر گرفتن انسان به مثابه ی “چیز ملموس” است.(…) ولی او انسان را به عنوان “عمل ملموس” نمی شناسد. او در حیطه ی تئوری می ماند و انسان ها را نه در مناسبات اجتماعی مشخص و نه در وضعیت حال هستی شان، که آنها را آنچنان ساخته که هستند، در نظر نمی گیرد. او هیچ وقت به انسان فعال و واقعا زنده نمی رسد (…). در آنجا که فوئرباخ ماتریالست است، تاریخ در فلسفه اش جایی ندارد. و در آنجا که او تاریخ را در نظر می گیرد، یک ماتریالیست نیست. ماتریالیسم و تاریخ نزد او کاملا جدا از هم هستند.”
د- معنای ماتریالسم تاریخی
ماتریالسم تاریخی مارکس/انگلس، تئوری شکل گیری و تغییر شکل اجتماعی در تاریخ است. این تئوری در آن واحد هم نفی ایده آلیسم است که آگاهی انسان ها را جدا از تمام شکل های مادی-عینی و فراتر از انها می داند، و هم نفی ماتریالسم معمولی یا نظاره گر که فقط اهمیت امر عینی و واقع را در برابر ذهن برجسته می کند. ماتریالسم مارکس/انگلس در عین حال نفی ماتریالسم امپیریسم (ماتریالیسم تجربه گرا، که فقط در خود پدیده ها به دنبال توضیح می گردد) با گفتن اینکه ” روابط حقوقی همچنا که شکل های دولت نمی توانند بوسیله خودشان توضیح داده شوند”. ماتریالیسم مارکس برعکس اینها انتقادی و عملی ست. و همچنین با تایید اولیه ی امر عینی و واقعی، ودر عین حال در نظر گرفتن کنش های متقابل دو مفهوم بین ایده آلیسم و ماتریالیسم کلاسیک، از تضاد های بین آن دو فراتر می رود. ” دو تفسیر ماتریالیستی و ایده آلیستی از جهان توسط پراکسیس انقلابی ( ِمارکسیستی) به زیر کشیده می شوند. آنها تضاد مین خود را از دست می دهند(…). خصوصیت انقلابی مارکسیسم (در نتیجه خصوصیت طبقاتی آن) نه از موضع ماتریالیستی بلکه از موضع پراتیک(عملی) آن سرچشمه می گیرد. واینچنین از انتزاع، از فلسفه، همچنان که از ماتریالسم و ایده آلیسم، می گذرد”.  چرا که تمام پراتیک در آن واحد از امر عینی و ذهنی ساخته می شود. بعنوان مثال کار، در آن واحد هم نیاز به فکر و هم عمل دارد.
پس ماتریالیسم تاریخی یک مفهموم ساده شده یا تفسیر منفعلی از تاریخ نیست. بلکه پراتیک است. چرا که ابزاری ست برای تحلیل جوامع انسانی در توسعه ی تاریخی شان، بسوی پراتیک انقلابی بر پایه ی مطالعه ی علمی جوامع و وقایع. همچنین این یک فلسفه نیست. چرا که “فیلسوفان کاری جز تفسیر جهان نکرده اند. مسئله ی مهم بر سر تغییر آن است”
اما تئوری ماتریالیسم تاریخی چیست؟
۳-مفهوم مارکسیستی تاریخ به توسط ماتریالیسم تاریخی
آ-کار و نیروهای مولد
مارکس مفهموم ماتریالیسم تاریخی را با دو ملاحظه متکامل می کند. نخست، خصوصیت ذاتی انسان که او را قبل از هر چیز از حیوانات جدا می کند، توانایی تولید وسائل ضروری امرار معاش و حیات اش است. واقعیت تاریخی اساسی انسان که بوسیله ی آن می توان تاریخ اش را فهمید، همین توانایی تولید است:”وضعیت نخستین تاریخ بشر، طبیعتا هستی موجودات انسانی است” و در این واقعیت تاریخی نخستین، ارضای نیازهای اولیه ی او بر تمام هستی اش حالت پیشینی دارد:” انسان ها نخست باید زنده باشند تا بتوانند “تاریخ را بسازند”! پس نخستین کنش تاریخی تولید وسائل ارضای این نیازها، تولید خود ِ زنده گی مادی ست. و این وضعیت اساسی ست که امروزه مثل هزاران سال قبل باید هر روزه عملی شود (…) فقط برای زنده ماندن انسان ها”
دوم، مارکس از این ارتباط نخستین انسان با نیازهایش به ارتباط انسان با طبیعت می رسد. چرا که انسان باید وسائل هستی اش را از طبیعت بیابد. و این ارتباط اساسی انسان با طبیعت، توسط کارصورت می گیرد، که فعالیتی ست که انسان بوسیله ی آن وسائل اش را تولید می کند. و اینچنین در این تولید، در این فعالیت اساسی که کار نام دارد سه عنصر شناخته می شوند:
۱-نیروی کار، که شامل انرژی انسانی ِصرف کار شده، نیروی ماهیچه و ذهن است.
۲-ابزار کار، که شامل ابزارها، لوازم و زیرساخت های لازم برای تولید وسائل هستی اش است.
۳-ابژه (یا موضوع) کار،که خود طبیعت است (ماده ی خام یا مواد اولیه ای که تغییری در اش صورت گرفته)
ابزار کار و ابژه ی کار با هم سازنده ی عنصری به نام وسائل تولید هستند.
و در نهایت، مارکس تمام این عناصر اساسی در ارتباط انسان-طبیعت با کار را نیروهای مولد می نامد.
ب-مناسبات اجتماعی تولید و طبقات اجتماعی
اما رابطه ی میان انسان و طبیعت فقط رابطه ای فردی نیست. همچنین یک رابطه ی اجتماعی ست. چرا که انسان به تنهایی و خارج از همکاری با دیگر اعضای نوع خود (جامعه ی انسانی) نمی تواند زنده بماند. اندام های فیزیکی کم تکامل یافته ی او به او اجازه ی زنده نگه داشتن شان را نمی دهد. او باید بصورت جمعی تولید کند(…)”  در نتیجه انسان ” حیوانی اجتماعی” ست.
مارکس شیوه ای که در آن انسان ها وسائل هستی شان را بدست می آورند(نیروهای مولد) و شیوه ای که با آن خود را سازمان می دهند برای این که بتوانند این کار را به بهترین شکل انجام دهند(مناسبات اجتماعی)،را مناسبات اجتماعی تولید می نامد. مناسبات اجتماعی تولید، اساسا در هر دوره ی تاریخی ای بوسیله نوع مالکیت بر ابزار تولید شناخته می شود(مالکیت بر زمین در فئودالیسم و مالکیت خصوصی بنگاه ها ی اقتصادی در سرمایه داری).
مناسبات اجتماعی تولید قبل از هر چیز با شیوه ای که انسان ها تولید می کنند، در نتیجه با نیروهای مولد، مشخص می شود:”تولید زنده گی، چه تولید زنده گی خود در کار و زنده گی دیگران در تولید مثل، رابطه ای دوگانه است: از یک سو به مانند رابطه ای طبیعی و از سوی دیگر اجتماعی (اجتماعی بدان معنا که برای انجام آن به همکاری چند نفر نیاز است)”پس کار پیوند میان انسان با طبیعت و با دیگر انسان هاست. این چنین، عناصری که کار را تشکیل می دهند، یا همان نیروهای مولد، عامل اساسی تعیین کننده ی مناسبات اجتماعی تولید هستند. ” مناسبات اجتماعی تولید عمیقا وابسته به نیروهای مولد است. انسان ها شیوه ی تولیدشان را تغییر می دهند و با تغییر آن روش زنده گی شان تغییر میکند. و در نتیجه مناسبات اجتماعی شان را تغییر می دهند(…). با توجه به خصوصیات هر شکل ابزار تولید، این مناسبات اجتماعی(…) طبیعتا متفاوت خواهند بود.”
سرچشمه ی طبقات اجتماعی ارتباط بین نیروهای مولد و مناسبات اجتماعی تولید را نشان میدهد. پیدایش طبقات اجتماعی، به معنای گرو ه های انسانی ای که بواسطه ی سطح ثروتشان خود را از هم تشخیص می دهند، به شکلی تاریخی مشخص شده است. وقتی ۸۰۰۰ سال پیش انسان ها کشاورزی و دامپروری را کشف کردند، تولید وسائل هستی شان دگرگون شد. وقتی به توسعه ی ابزارآلات کشاورزی برای افزایش راندمان زراعت پرداختند،برای اولین بار ارزش اضافه اجتماعی ای (ظرفیت تولید بیش تر از آنچه مستقیما مصرف می شود) پدیدار شد. تعدادی از گروه های اجتماعی، بوسیله ی قدرت مذهبی خود، یا با نیروی اقناعی، اقدام به انحصاری کردن دائمی این مازادتولید و همچنین ابزار تولید، کردند. این گروه ها با گرفتن قدرت اقتصادی به تدریج دارای قدرت سیاسی، نظامی و معنوی بر آنهایی که از ابزار تولید محروم شده بودند، شدند. محرومانی که از این به بعد برای زنده ماندن مجبور به کار برای صاحبان ابزار تولید بودند. در اینجا تقسیم اجتماعی کار پدیدار شد تا تفاوت بوجود امده بین انسان ها را تشدید کند. با بوجود آمدن طبقات اجتماعی بهره کشی سیستماتیک انسان توسط انسان پدیدار شد. و از این زمان به بعد ارتباط فردی میان انسان ها برای تولید، تبدیل شد به ارتباط میان طبقات اجتماعی.
پس در نتیجه، پایه ای که بر آن طبقات اجتماعی توانستند پدیدار شوند، تکامل تولید مادی وسائل امرار معاش بود. یا بعبارت دیگر تغییر در سطح نیروهای مولد. این تغییرات نشان می دهد که انها چگونه برای استثمار شدن سازماندهی شده اند( مناسبات اجتماعی انها).
پس طبقات اجتماعی اساسا توسط جایگاه شان در سیستم تولید اجتماعی بازشناخته می شوند؛”رابطه ی آنها با ابزار تولید، نقش آنها در سازمان بندی اجتماعی کار، میزان دستیابی و بزرگی سهم آنها در ثروت اجتماعی. بنابراین طبقات، نیروهای انسانی هستند که می توانند در کار جایگزین یکدیگر شوند. واین به دلیل تفاوت جایگاهی ست که آنها در رژیمی معین در اقتصاد اجتماعی دارند”
ج-زیربنا و روبنا
عناصری که در زیر شرح داده خواهند شد، سازمان بندی اقتصادی جامعه را تشکیل میدهند. که مارکس آنها را زیربنا می نامد (یا پایه ی اقتصادی)
روی این”پایه” که تمام جامعه ی بشری را شامل می شود، اشکال سیاسی، قضایی، و ایدئولوژیک جامعه بوجود می آیند که سازنده ی روبنا ی جامعه هستند. روبنا از سه عنصر تشکیل شده است:
۱-قدرت سیاسی، یا اشکال مختلف دولت. روش تحلیلی مارکس نشان می دهد که دولت همیشه وجود نداشته بلکه در موقعیت های تاریخی مشخصی با پیدایش طبقات اجتماعی، پدیدار شده. و کارکردش در همه ی دوره ها، اداره کردن و تضمین (از طریق نهادها) شیوه ی تولید همان دوره است. دولت، بیان قدرت سیاسی طبقه ی مسلط است که ابزار تولید را هم در اختیار دارد. بنابراین دولت به شکلی عمل می کند تا مالکیت در دست همان طبقه باشد: در نتیجه دولت ابزاری ست برای استثمار انسان توسط انسان. تمام دولت ها هر شکلی که داشته باشند ابزاری هستند برای سلطه ی یک طبقه بر دیگر طبقات.
۲-قدرت قضایی، قدرت قضایی از طریق تدوین قوانین، بیان کننده ی نوع تخصیص ابزار تولید توسط طبقه ای معین و در دوره ای معین است. در واقع تضمین قضایی استثمار انسان توسط انسان است. اینچنین در شیوه ی تولید سرمایه داری، این مالکیت خصوصی ست که پایه ی این قوه ی قضایی ست.
۳-قدرت ایدئولوژیک، طریقه ای که در آن انسان ها با هم مرتبط می شوند برای تولید وسائل امرارمعاش و تخصیص این ضروریات، تعیین کننده ی ایدئولوژی این یا آن دوره است. اینچنین، برای مارکس”عقاید طبقه ی مسلط در تمام دوره ها عقاید غالب هستند. به بیان دیگر، طبقه ی صاحب قدرت مادی مسلط جامعه، در عین حال بیانگر قدرت معنوی غالب در جامعه است. طبقه ی صاحب ابزار تولید مادی، در همان حال دارنده ی ابزار تولید معنوی است (…) عقاید مسلط چیزی جز بیان ایدئولوژیک شرایط مادی حاکم نیستند که شکل ایده یه خود گرفته اند”.
این سه قوه ی مشخص؛ انواع دولت، قوانین و ایدئولوژی مسلط، به نوبه ی خود تعیین کننده ی شکل های اگاهی هستند که در دوره ی معینی غالب اند.
شکل های متفاوت روبنا و زیربنا ی جامعه ی بشری تعیین کننده ی شکل های متفاوت انچیزی ست که مارکس شیوه ی تولید می نامد. مارکس چندین شیوه ی تولید در جامعه ی بشری تشخیص می دهد: کمونیسم ابتدایی، باستانی،آسیایی، فئودالی و سرمایه داری. جامعه ی کمونیستی که ما برای ان مبارزه می کنیم هم یک شیوه ی تولید است. اینجا باید دو نکته ی مهم را متذکر شد: چندین شیوه ی تولید می توانند در یک زمان موجود باشند، نه تنها در زمان ها و مناطق و کشورهای مختلف، بلکه همچنین در یک کشور (که زاینده ی شکل بندی های اقتصادی و اجتماعی مختلط، با تسلط چنین یا چنان شیوه ی تولید. بعنوان مثال، جامعه ی سرمایه داری نیمه فئودال). نکته ی اخر اینکه، توالی میان اشکال متفاوت تولید نه مکانیکی ست و نه خطی. در هر مرحله ی گذار، این سیر تکاملی می تواند از راه های مختلفی بگذرد.(بعنوان مثال اتحاد جماهیر شوروی که شیوه ی تولید در آن نه کاملا سرمایه داری بود، نه کاملا سوسیالیستی چرا که در بین راه ماند و سقوط کرد)
پس می توان گفت شیوه ی تولید، یک مفهوم تئوریک و انتزاعی است که در کلیت آن می توان خصوصیات ویژه ی اشکال متفاوت جامعه که بشر شناخته و می تواند بشناسد،را ترسیم کرد. زمانی که مسئله مربوط به تحلیل یک جامعه ی عینی، و در دوره ای معین است مانند بلژیک در سال ۱۹۹۷ و انگلستان در سال ۱۷۸۰، مارکس از عبارت شکل بندی اجتماعی و اقتصادی استفاده می کند که به نسبت شِمای کلی شیوه ی تولید، پیچیده تر و دارای گوناگونی بیشتر ست.
خلاصه می کنیم:” آنچه ماتریالیسم تاریخی مطرح می کند این است که طریقی که توسط آن انسان ها تولید مادی شان را سازمان دهی می کنند، پایه ی تمام سازماندهی آنها را بنا می کند. و این پایه به نوبه ی خود تعیین کننده ی انواع دیگر فعالیت های اجتماعی هستند به مانند اداره ی مناسبات میان گروه های انسانی (…) ماتریالیسم تاریخی این مسئله را که تولید مادی ( یا فاکتور اقتصادی) مستقیما تعیین کننده ی محتوا و شکل تمام فعالیت های گفته شده در روبنا است، نمی پذیرد. پایه ی اجتماعی، چیزی مثل عمل مولد نیست. همچنین نمی توان “تولید مادی” برابر پایه ی اجتماعی گرفت؛ بلکه مناسبات اجتماعی است که انسان ها برای تولید زنده گی مادی شان برقرار می کنند( و این مناسبات توسط تولید زنده گی مادی تعیین می شوند. ولی نه به شکل مکانیکی). ماتریالیسم تاریخی یک دترمینیسم(جبرگرایی) اقتصادی نیست بلکه یک دترمینیسم اجتماعی-اقتصادی ست.”
در نتیجه مناسبات اجتماعی تولید یک ارتباط هستند. مکانی برای تعیین و اثرگذاری میان روبنا و زیربنا. نیروهای مولد در هر لحظه از رشد خود سازنده ی پایه ای هستند که بر آن مناسبات اجتماعی تولید بنا می شوند. و این مناسبات خود تعیین کننده ی روبنا هستند. ولی در لحظه ی آخر، زمانی که خط علیت ها را پی می گیریم، همیشه به یک علت مادی می رسیم. زمانی که بدین شکل تا سرچشمه ی بشر پیش می رویم، این زیربنا ها هستن که تعیین کننده اند. چراکه از آن لحظه ای که انسان توانست وسائل هستی خودش را بسازد بود که از “حیوانیت” درآمد.
این شِما و کاربرد متد دیالکتیک( که در پایین خواهیم دید) به ما می فهمانند که اگر عقاید جای گاه مهمی دارند و می توانند روی پایه های مادی عمل کنند، به همان مقدار توسط زیربنا تعیین می شوند:” تضاد میان مناسباتاقتصادی که خود را در روبنا و توسط نزاع میان طبقات اجتماعی بازتاب می دهد، زاینده ی جریان تاریخ است. خود این نزاع ها به شکل نزاع عقاید در می آید. عقایدی که رفتار انسان ها را تغییر می دهند و این تغییر رفتارها در مناسبات اقتصادی نشان داده می شود. خطای ایده آلیسم این است که این عکس العمل آخری(تاثیر عقاید روی رفتار اقتصادی) را نقطه ی شروع مطلق می گیرد.”
د-حرکت، دیالکتیک و تضاد: یا چگونه جوامع تکامل می یابند و تغییر شکل می دهند
شِمای بسط داده شده در پایین به هیچ وجه ثابت نیست: تمام عناصر شرح داده شده در کنش و واکنش متقابل هستند و به این ترتیب تغییر شکل ها را به همراه دارند. اگر عناصر زیربنا پایه ی فهم پدیده های تاریخی هستند، چرا که “در آخرین مرحله”تعیین کننده ی عناصر دیگر هستند، روبنا هم به نوبه ی خود می تواند بر زیربنا تاثیر بگذارد. به بیان دیگر، اگر روبنا بازتاب زیربنا ست و توسط آن تعیین می شود، خود دارای یک اتونومی ست و هستی مستقل خود را هم دارد. تبدیل می شود به نیروسس فعال که به نوبه ی خود می تواند بر زیربنای اقتصادی جامعه تاثیر بگذارد. می توان مشاهده نمود که روبنا حتا ظرفیت مقاومت بیشتری دارد نسبت به زیربنا.
یکی از مشخصه های اصلی تمام جوامع این است که همه چیز درحرکت است. تمام اشکال مناسبات اجتماعی در تمام مراحل با این “تغییر” شناخته می شوند. حرکتی که تشکیل شده از تمام کنش و اکنش های میان عناصر متفاوت سازنده ی جامعه می باشند. و از این حرکت است که تغییر زاده می شود. جامعه ی برده داری زاینده ی جامعه ی فئودالی بود. و جامعه ی فئودالی زاینده ی جامعه ی سرمایه داری.(پایینتر خواهیم دید چرا و چگونه). یک تحلیل درست با دانستن اینکه همه چیز در “شدن” است باید این حرکت را در گذشته، حال و آینده در نظر بگیرد. کنش و واکنش ها به شکل مشروطی دو جانبه هستند: تنها عنصر آ. روی عنصر ب. عمل نمی کند، بلکه واکنش عنصر ب. بر عنصر آ. هم وجود دارد. این شیوه ی در نظر گرفتن پدیده ها در حرکت و تغییر شکلشان و در پیوستگی عمل دو جانبه شان، متد دیالکتیک نامیده می شود.  این متدی است برای تحلیل و تفکر که توسط مارکس برای فهم پویایی تاریخ استفاده شد.(اینچنین، روبنای ایدئولوژیک-ذهنیات، آگاهی ها و سنت ها- پس از اینکه ” پایه های مادی “اش سال های سال است تخریب شده، همچنان باقی ست و مانعی ست بر سر راه ساخت جامعه ای نو)
دیالکتیک مشخصه ی دیگری از جوامع را به ما نشان می دهد: تضاد ها. اینچنین، اگر ماتریالسم تاریخی نشان می دهد که این انسان ها هستند که تاریخشان را می سازند، چراکه آنها هستند که از طریق ارضای نیازهای شان زنده گی مادی خود را می سازند کنند و این زنده گی مادی تعیین کننده ی سازمان بندی اجتماعی ست، دیالکتیک به ما می آموزد که آنها” این کار را به شکل دلبخواهی و یا در موقعیت هایی که با آزادی انتخاب شده باشند انجام نمی دهند، بلکه آنها در برابر موقعیت هایی قرار می گیرند که در برابرشان قرار دارد، موقعیت هایی که از گذشته به آنها منتقل شده، به طور خلاصه، در وضعیت هایی داده شده” از آنجا که مناسبات اجتماعی ” توسط پیشروان هر نسل، به شکل توده ای از نیرو های تولیدی، سرمایه و شرایطی که توسط نسل جدید تغییر می یابند، به نسل دیگر می رسد، و از طرف دیگر شرایط زنده گی آن(نسل جدید) را تعیین می کند، می توان نتیجه گرفت که: به همان اندازه که انسان ها شرایط محیط خود را می سازند، شرایط محیط هم انسان ها را می سازند” پس تقدیر تاریخی وجود ندارد! تمام واقعیت توسط تضاد ها ساخته می شود و بدون این تضاد ها پیشرفتی ممکن نیست.
بوسیله ی تضاد هاست که می توان جنبش های اجتماعی را توضیح داد. و همین تضادها هستند که شیوه های مختلف تولید را به همراه می آورند. چرا که هر شیوه ی تولید معین دارای تضادهای معینی ست. اما یک تضاد اساسی وجود دارد برای فهم چگونگی گذر از یک شیوه ی تولید به شیوه ی تولید دیگر: در یک لحظه ی مشخصی در تکامل تاریخی، نیروهای مولد با مناسبات اجتماعی تولید وارد تضاد می شوند. چرا که نیروهای مولد در توسعه و تکامل دائمی هستند در حالی که مناسبات اجتماعی تولید به سکون و انجماد تمایل زیادی دارند. ما گفتیم که نیروهای مولد تعیین کننده ی مناسبات اجتماعی تولید هستند. ولی وحدت میان این دو بصورت دیالکتیکی دارای یک نزاع دائم است که باعث می شود تا در لحظه ی معینی، میان دو عنصر تضاد ایجاد شود. و این تضاد است که از طریق جنبش های اجتماعی، گذر میان دو شیوه ی تولید را باعث می شود.
در اینجا باید تغییرات کمی و تغییرات کیفی را شناخت. بعنوان مثال آب در دمای ۹۹ درجه تغییرات زیادی می کند ولی همچنان آب است و این یک تغییر کمی ست. ولی در ۱۰۰ در جه آب تبدیل به بخار می شود و این یک تغییر کیفی ست. در رابطه با انچه به ما مربوط است، رشد نیروهای تولیدی یک تغییر کمی ست. ولی زمانی که این تغییرات به مرحله ی مشخصی رسید. مناسبات سنتی تولید می توانند از بین بروند و مناسبات جدید که با شیوه ی تولید جدید مرتبط اند جایگزین آن شوند. و این یک تغییر کیفی ست. این تغییرات همیشه تدریجی و صلح آمیز نیست و در جوامع انسانی گاه با انقلاب، جنگ یا آشوب های اجتماعی بزرگ همراه است.
انقلاب اجتماعی، آنطور که ما آن را می فهمیم، یک تغییر کیفی برآمده از یک “جهش کیفی ” ست. می توان تغییر شیوه ی تولید فئودالی به سرمایه داری را مثال زد. انقلاب فرانسه یک نمونه ی کلاسیک است: در قلب جامعه ی فئودالی، نیروهای مولد بدون وقفه رشد می کردند و خصوصیات کاپیتالیستی به خود می گرفتند(توسعه ی مانوفاکتور، ماشین ها و ..) ولی این نیروهای مولد که حالا هرچه بیشتر خصلت سرمایه داری به خود می گرفتند، با مناسبات اجتماعی شیوه ی تولید فئودالی وارد تضاد شدند. به دلیل اینکه مناسبات فئودالی نمی توانست خود را با نیروهای مولد هماهنگ کند، در راه پیشرفت و توسعه ی بیشتر آن مانع می شد. و این، برای طبقه ی بورژوا امکان مناسبی بود، تا برای توسعه ی قدرت خود مناسبات پیشین را محو و نابود کند. همچنین برای اینکه قدرت اقتصادی بورژوایی خود را کاملا گسترش دهد، می بایست قدرت سیاسی آریستوکرات ها را واژگون می کرد. و این همه باعث انقلاب مشهور ۱۷۸۹شد.
در خود جامعه ی سرمایه داری هم دو تضاد وجود دارد که اولی اساسی ست:
۱-تضاد میان اجتماعی شدن نیروهای مولد و خصلت خصوصی ابزار تولید
در سیستم سرمایه داری، تضاد میان نیروهای مولد و مناسبات اجتماعی تولید شکل ویژه ی مناسب با این شیوه ی تولید را به خود می گیرد.همانطور که دیدیم، در سیستم سرمایه داری، ابزار تولید بدلیل وسعت گسترش یابنده ی خود، فقط بوسیله ی اجتماعی از کارگران قابل استفاده است. هر شاخه ای از تولید نیازمند ابزار و و نیروی کار هر چه بیشتر متفاوتی ست.(بعنوان مثال،شیمی در ابتدا یک جزء از تولید صنعت بود. یعنی محصولات شیمیایی برای فروش تولید نمی شدند. و بطور مستقیم در تولید صنعت ترکیب می شدند. ولی با توسعه ی صنعتی، بطور موازی صنعت مستقلی به نام شیمی بوجود آمد که در آن هزاران کارگر برای تولید محصولی که فقط در مرحله ی اخر و از خلال مبادلات و از طریق بازار وارد صنعت می شد، به کار گرفته شدند.) این وابستگی متقابل نه فقط در شاخه های متفاوت صنعت، بلکه در سطح ملی و جهانی هم بود. این اجتماعی شدن نیروهای مولد با خصلت خصوصی ابزار تولید وارد تضاد می شوند چرا که ابزار تولید در دست اقلیتی از اجتماع است.
در نتیجه، خصلت خصوصی ابزار تولید ترمزی در برابر رشد نیروهای مولد است. امروزه این تضاد خود را به این شکل نشان می دهد که علیرغم اینکه بشر از منابع کافی و امکانات علمی و تکنیکی گسترده ای برخوردار است و می تواند با اینها تمام نیازهای اولیه ی ساکنان سیاره ی زمین را برطرف کند، واقعیت کاملا برعکس است…از انجایی که ثروت این اقلیت مالک ابزار تولید بر استثمار انسان توسط انسان بنا شده است؛ و این یعنی سلب مالکیت از اکثریت. در نتیجه تمایل این اقلیت مالک، در برابر تامین نیازهای اولیه ی همه است. برای پاسخ به این ضرورت ارضاء نیازها، مناسبات اجتماعی سرمایه داری باید محو شوند(همچنین شیوه ی تولید سرمایه داری) تا اینکه نیروهای مولد بتوانند توسعه ی مناسب و کامل داشته باشند. و پیدا کردن راه حل برای این تضاد اساسی، در چارچوب شیوه ی تولید سرمیه داری غیرممکن است.
۲-تضاد در بطن خود مناسبات اجتماعی تولید، میان سرمایه و کار
همانطور که خواهیم دید، در تمام شیوه های تولیدی که در آن ها مناسبات استثماری وجود دارد، دو گروه اجتماعی متخاصم وجود دارد؛ استثمارکننده و استثمارشونده. واین گروه ها خود به طبقات مختلف اجتماعی تقسیم می شوند. نزاع طبقاتی میان کارگرها و سرمایه داران، بیان سیاسی و ایدئولوژیک تضاد میان نیروهای مولد( که عاملان اصلی آن تولیدکنندگان، کارگران در معنای وسیع اش بعنوان نیروی کار و جزء اصلی نیروهای مولد، هستند) و مناسبات اجتماعی تولید( که مدافعان اصلی اش مالکان ابزار تولید، طبقات حاکم و در این مورد بورژوازی ست) است. بعبارت دیگر این نزاع میان صاحبان ابزار تولید و تمام سلب مالکیت شده گان است. واینچنین نزاع طبقاتی میان پرولتاریا و متحدانش از یک طرف، و سرمایه داران و حامیانشان از طرف دیگر، چنانکه مرتجعان بیان می کنند یک انتخای سیاسی یا ایدئولوژیک نیست. بلکه ضرورتی عینی و اجتناب ناپذیر است که از طبیعت شیوه ی تولید سرمایه داری ناشی می شود.
و با نزاع طبقاتی ست که تغییر کیفی میان دو شیوه ی تولید، و از طریق انقلاب ممکن است. این همان چیزی ست که مارکس در ابتدای “مانیفست حزب کمونیست” می نویسد:” تاریخ تمام جوامع تا روزگار ما تاریخ نزاع طبقاتی بوده است”. نزاع طبقاتی ،اینچنین، موتور تاریخ است.
نتیجه گیری
واقعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی یا تاریخی دارای پیچیده گی نامحدودی است. برای بدست آوردن واقعیت اینچنین متغیر و پیچیده، فقط می توان از ساده کردن آن توسط یک شِما(طرح کلی) استفاده کرد. و اگر این کار به طور کامل پاسخگو نبود، باید دینامیک محرک آن را فهمید. این همان کاری ست که مارکس بوسیله ی تئوری ماتریالیسم تاریخی اش انجام داد: فهم پذیر ساختن توسعه ی تاریخی بشر بدون اینکه در دام ساده انگاری بیفتد. متد مارکس انچنان که او ان را تعریف می کند، وسیله ای برای فهم بهتر است. اصول جزمی ای نیست برای از بر داشتن و به کار بستن بدون تطبیق دادن با وضعیت مشخص.
مارکس(و بعد از او لنین)، بر اهمیت تحلیل عینی از وضعیت های عینی و موقعیت های مشخص این یا آن کشور معین تاکید داشتند. همینطور بر نوآوری و غنی سازی تئوری شان.”متاسفانه نزد آنهایی که به مارکس استناد می کنند زیاد اتفاق می افتد که کارهای این متفکر را همچون وحی منزل تکرار می کنند. انگار تکرار عبارات مهم، دشواری های تحقیق را محو می کند. انگار برای حل هر مسئله ای به شیوه ای که سکت های پروتستان از کتاب مقدس استفاده می کنند،مارکس راه حل را به ما داده باشد. این در نظر من مذهبی یا حتا فاشیستی ست. اگر اینچنین بود قرائت مارکس امروزه جالب توجه نمی بود”. آنچه اهمیت دارد “تایید کردن مارکس” نیست بلکه “به شیوه ی او رفتار کردن است.” و آن کمک گرفتن از تئوری او برای بنای تئوری های دیگر، استفاده از متد او بعنوان ابزاری برای کشف، تحلیل و توضیح پدیده های جدید، و ناشناخته در زمانه ی مارکس، است.