شامپانزه ها و انسان ممکن است در زمانی بسیار اخیرتر از آنچه تاکنون تصور می شد از یک جد مشترک از یکدیگر جدا شده و مسیر تکامی جداگانه ای را پیموده باشند. تحلیلی دقیق از "دی اِن اِی" انسان و شامپانزه حاکی است که راه تکامل انسان و شامپانزه کمتر از پنج میلیون و چهارصد هزار سال قبل از یکدیگر جدا شد. این یافته ها که در نشریه "نیچر" چاپ شده یک تا دو میلیون سال اخیرتر از زمانی است که یافته های فسیلی نشان می دهد. تیمی از محققان آمریکایی می گوید که این نتایج به احتمال جفتگیری میان این دو گونه، برای هزاران یا حتی میلیون ها سال پس از جدایی خط سیر تکاملی آنها، اشاره دارد. این گروه وابسته به "موسسه وسیع ام آی تی و هاروارد" ( Broad Institute of MIT and Harvard) گفت این جفتگیری میان-گونه ای برای تبادل ژن هایی که به بقای این موجودات نوظهور کمک می کرده اهمیت داشته است. به علاوه به گفته آنها این نشان می دهد که تکامل انسان تا چه اندازه پیچیده بوده است. دیوید رایش استادیار علوم ژنتیک در دانشکده پزشکی هاروارد و نویسنده مقاله "نیچر" گفت: "این یک فرضیه است؛ ما هنوز آن را ثابت نکرده ایم اما وجوه متعددی از داده های ما را توضیح می دهد." "این فرضیه می گوید که پس از جدایی اولیه مسیر تکامل انسان و شامپانزه، یک تبادل ژنتیکی میان آنها جریان داشته است." وی به یک برنامه بی بی سی به نام "علم در عمل" گفت: "بنابراین ممکن است یک واگرایی و جدایی برای مدت زمانی که به اندازه کافی طولانی بوده است، ادامه داشته که گونه ها از یکدیگر متمایز شدند - برای مثال ممکن است ما خصوصیاتی مانند صاف راه رفتن را آموخته بودیم - و سپس مدت ها بعد آمیزشی دوباره روی داد." تبادل ژن انسان و شامپانزه حاوی سلسله "دی اِن اِی"های بسیار مشابه هستند؛ اختلاف ها نیز ناشی از جهش های ژنتیکی یا خطاهایی در کد ژنتیکی است که از زمان جدایی مسیر تکاملی این دو روی داده است. با تحلیل محل وقوع این اختلاف ها در نقشه ژنتیک حیوانات، امکان آن هست که درکی از گذشته این دو موجود و زمان رویدادهای مهم در تکامل آنها به دست آید. دانشمندان توانسته اند این کار را انجام دهند و پروژه های اخیر برای گشودن تمامی اسرار نقشه ژنتیکی دو موجود، جزئیاتی فراهم کرده است که این نوع مطالعات را به سطحی بالاتر رهنمون شده. تحقیقات تازه در آمریکا حاکی از آن است که انسان و شامپانزه حداکثر 3/6 میلیون سال قبل از هم جدا شدند اما احتمال غالب این است که این جدایی کمتر از 4/5 میلیون سال قبل روی داده است. البته این یافته به دلیل درک کنونی ما از فسیل های اولیه ای مانند گونه مشهور "تومای" که در چاد کشف شده دردسرساز است. تصور می شد که تومای (ساهلانتروپوس تچادنسیس) درست در بن شجره خانوادگی انسان قرار دارد. قدمت آن 5/6 تا 4/7 میلیون سال است. به عبارت دیگر، این موجود از نقطه جدایی انسان و شامپانزه چنانکه در داده های ژنتیکی دیده می شود پیرتر است. نیک پترسون، دانشمند و آمارشناس ارشد در "موسسه وسیع ام آی تی و هاروارد" که از نویسندگان اصلی مقاله نیچر است می گوید: "امکان دارد که فسیل تومای اخیرتر از آنچیزی است که تاکنون تصور می شد." "اما اگر تاریخ گذاری این موجود صحیح باشد، فسیل تومای از نقطه جدایی انسان-شامپانزه قدیم تر است. این واقعیت که تومای دارای مشخصات انسانی است نشان می دهد که پیدایش دو گونه متمایز انسان و شامپانزه، ممکن است در طول یک دوره بسیار طولانی - توام با برخی مقاطع اختلاط میان دو موجود - روی داده باشد." دانیل لیبرمن، استاد انسان شناسی در دانشگاه هاروارد، به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفت: "این تحلیلی کاملا معرکه و هوشمندانه است. مشکل من، اگر بخواهم به زبانی خیلی ابتدایی بگویم، به تصور در آوردن این مساله است که یک موجود دو پا و یک شامپانزه چگونه یکدیگر را به عنوان جفتی مناسب می نگرند."
Samstag, 29. Dezember 2007
یافته ها و سوالات تازه درباره واگرایی مسیر تکامل انسان و شامپانزه
شامپانزه ها و انسان ممکن است در زمانی بسیار اخیرتر از آنچه تاکنون تصور می شد از یک جد مشترک از یکدیگر جدا شده و مسیر تکامی جداگانه ای را پیموده باشند. تحلیلی دقیق از "دی اِن اِی" انسان و شامپانزه حاکی است که راه تکامل انسان و شامپانزه کمتر از پنج میلیون و چهارصد هزار سال قبل از یکدیگر جدا شد. این یافته ها که در نشریه "نیچر" چاپ شده یک تا دو میلیون سال اخیرتر از زمانی است که یافته های فسیلی نشان می دهد. تیمی از محققان آمریکایی می گوید که این نتایج به احتمال جفتگیری میان این دو گونه، برای هزاران یا حتی میلیون ها سال پس از جدایی خط سیر تکاملی آنها، اشاره دارد. این گروه وابسته به "موسسه وسیع ام آی تی و هاروارد" ( Broad Institute of MIT and Harvard) گفت این جفتگیری میان-گونه ای برای تبادل ژن هایی که به بقای این موجودات نوظهور کمک می کرده اهمیت داشته است. به علاوه به گفته آنها این نشان می دهد که تکامل انسان تا چه اندازه پیچیده بوده است. دیوید رایش استادیار علوم ژنتیک در دانشکده پزشکی هاروارد و نویسنده مقاله "نیچر" گفت: "این یک فرضیه است؛ ما هنوز آن را ثابت نکرده ایم اما وجوه متعددی از داده های ما را توضیح می دهد." "این فرضیه می گوید که پس از جدایی اولیه مسیر تکامل انسان و شامپانزه، یک تبادل ژنتیکی میان آنها جریان داشته است." وی به یک برنامه بی بی سی به نام "علم در عمل" گفت: "بنابراین ممکن است یک واگرایی و جدایی برای مدت زمانی که به اندازه کافی طولانی بوده است، ادامه داشته که گونه ها از یکدیگر متمایز شدند - برای مثال ممکن است ما خصوصیاتی مانند صاف راه رفتن را آموخته بودیم - و سپس مدت ها بعد آمیزشی دوباره روی داد." تبادل ژن انسان و شامپانزه حاوی سلسله "دی اِن اِی"های بسیار مشابه هستند؛ اختلاف ها نیز ناشی از جهش های ژنتیکی یا خطاهایی در کد ژنتیکی است که از زمان جدایی مسیر تکاملی این دو روی داده است. با تحلیل محل وقوع این اختلاف ها در نقشه ژنتیک حیوانات، امکان آن هست که درکی از گذشته این دو موجود و زمان رویدادهای مهم در تکامل آنها به دست آید. دانشمندان توانسته اند این کار را انجام دهند و پروژه های اخیر برای گشودن تمامی اسرار نقشه ژنتیکی دو موجود، جزئیاتی فراهم کرده است که این نوع مطالعات را به سطحی بالاتر رهنمون شده. تحقیقات تازه در آمریکا حاکی از آن است که انسان و شامپانزه حداکثر 3/6 میلیون سال قبل از هم جدا شدند اما احتمال غالب این است که این جدایی کمتر از 4/5 میلیون سال قبل روی داده است. البته این یافته به دلیل درک کنونی ما از فسیل های اولیه ای مانند گونه مشهور "تومای" که در چاد کشف شده دردسرساز است. تصور می شد که تومای (ساهلانتروپوس تچادنسیس) درست در بن شجره خانوادگی انسان قرار دارد. قدمت آن 5/6 تا 4/7 میلیون سال است. به عبارت دیگر، این موجود از نقطه جدایی انسان و شامپانزه چنانکه در داده های ژنتیکی دیده می شود پیرتر است. نیک پترسون، دانشمند و آمارشناس ارشد در "موسسه وسیع ام آی تی و هاروارد" که از نویسندگان اصلی مقاله نیچر است می گوید: "امکان دارد که فسیل تومای اخیرتر از آنچیزی است که تاکنون تصور می شد." "اما اگر تاریخ گذاری این موجود صحیح باشد، فسیل تومای از نقطه جدایی انسان-شامپانزه قدیم تر است. این واقعیت که تومای دارای مشخصات انسانی است نشان می دهد که پیدایش دو گونه متمایز انسان و شامپانزه، ممکن است در طول یک دوره بسیار طولانی - توام با برخی مقاطع اختلاط میان دو موجود - روی داده باشد." دانیل لیبرمن، استاد انسان شناسی در دانشگاه هاروارد، به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفت: "این تحلیلی کاملا معرکه و هوشمندانه است. مشکل من، اگر بخواهم به زبانی خیلی ابتدایی بگویم، به تصور در آوردن این مساله است که یک موجود دو پا و یک شامپانزه چگونه یکدیگر را به عنوان جفتی مناسب می نگرند."
Montag, 17. Dezember 2007
تکامل چیست؟
بسیاری از کشفیات علمی در تعارض آشکار با باورهای دینی هستند، اما بیشتر این تعارض ها از دید دینداران دور میماند زیرا کمتر دینداری از نتایج این کشفیات علمی آگاه است. برای نمونه میتوان به نظریه ی نسبیت انشتین اشاره کرد. برخی دینداران به فرضیه های پیدایش جهان اعتراض دارند در حالی که نمیدانند این فرضیه ها نتیجه ی مستقیم نظریه ی نسبیت هستند. در این میان نظریه ی تکامل داروین بیش از همه مورد بدفهمی، انتقاد و حمله دیندارن بوده است زیرا تعارض این نظریه با مدعیات دینی آنچنان آشکار است که از دید کسی دور نمی ماند.
این مقاله سعی در توضیح تفصیلی نظریه ی تکامل (ن.ک. تکامل چیست؟) و اثبات آن، یا رد انتقادهای وارد شده به این نظریه (ن.ک. هفت انتقاد بی اساس به نظریه تکامل) را ندارد. این نوشتار تلاشی است تا برخی از تناقض های نظریه ی تکامل را با دین، خصوصاً با ادیان ابراهیمی، ذکر کند.
تکامل (evolution) یک نظریه ی علمی در مورد منشاء گونه ها و تحولات عالم جانداران است. چارلز داروین (1809-1882) زیست شناس بریتانیایی، پس از سی سال مطالعه و بررسی شواهد سفر تحقیقاتی پنج ساله اش به دور دنیا، در سال 1859 نظریه ی تکامل را در کتاب منشاء انواع بوسیله به انتخاب طبیعی به جهان علم عرضه کرد. حمله ی دیندارن به این نظریه از فردای روز انتشار کتاب آغاز شد، با این وجود این نظریه به سرعت مورد پذیرش عمومی مجامع علمی قرار گرفت. با پیشرفت فزاینده ی علوم مختلف، نظریه ی تکامل نیز منسجم تر شد و حیطه های جدیدی مانند علم ژنتیک و زیست شناسی مولکولی را در بر گرفت.
تکامل یک نظریه علمی است. نظریه های علمی دارای سه خصوصیت منطقی بودن، توانایی پیشبینی و ابطال پذیری هستند. با هر کشف، مشاهده و آزمایش جدید، نظریه ها در معرض بررسی مجدد قرار میگرند و در صورت عدم سازگاری با شواهد، باطل میشوند. با هر اکتشاف تازه در زیست شناسی، شیمی و فیزیک، نظریه ی تکامل در معرض سنجش دوباره قرار گرفت و همواره با این کشفیات سازگار بود و صحت آن بیش از پیش تایید شد. اما کار به همین جا ختم نمیشود. نظریه ی تکامل و تمام نظریه ها تا ابد در معرض سنجش علمی خواهند بود.
شاید ریشه ی برخی از کج فهمی های فارسی زبان ها از این نظریه، ترجمه ی غلط انداز واژهevolution است. این لغت به معنی "بر آمدن" یا "فرگشتن" و اشاره به بوجود آمدن چیزی از چیز دیگر دارد، مثل بوجود آمدن بخار از آب. برخلاف تصور عموم نظریه ی "فرگشت" به معنای اخلاقی و حاکی از "کمال یافتن" جانداران نیست. این واژه هیچ بار اخلاقی ندارد بلکه تنها تغییر جاندارن را برای انطباق بیشتر با محیط نشان میدهد. متاسفانه واژه ی تکامل به عنوان یک غلط رایج جا افتاده است. پس در این نوشتار هم به ناچار از این لغت اشتباه برانگیز اما رایج استفاده میشود.
این تعارض ها را میتوان به چهار دسته تقسیم کرد: تناقض با برهان نظم، تناقض با افسانه های دینی خصوصاً داستان آدم و حوا، تناقض با برخی باورهای دینی و تناقض با اخلاق دینی
برهان نظم همراه با برهان علیت عمومی ترین استدلال های خداشناسی هستند. در برهان نظم بیان میشود که در جهان شکل های بسیار مختلفی از نظم وجود دارد. چون که جهان پر از نظم است؛ و نظم بدون وجود ناظم ممکن نیست، پس جهان ناظمی دارد. درست مانند مکانیزمی مانند ساعت: با مشاهده ساعت به وجود ساعت ساز پی میبریم.
تا قبل از ارائه ی نظریه تکامل ایرادهای منطقی به برهان نظم گرفته میشد. در بررسی این برهان، تعریف نظم از اهمیت ویژه ای برخوردار است. هر سیستم را میتوان به طریقی، مکانیزمی در جهت رسیدن به یک "هدف" مشخص و در نهایت منظم بدانیم. جهان ما هرشکلی که می داشت، از نظر ما منظم بود. به عبارت بهتر، نظم، ایده ایست ذهنی و نه قانونی خارجی.
نظریه تکامل با نشان دادن شیوه ی بوجود آمدن موجودات زنده نشان میدهد که نظم موجود در این ساختارها نیازی به ناظم ندارد بلکه ناشی از تغییرات تدریجی جانداران و در اثر عوامل طبیعی است. تصادف (در مفهوم علمی آن) و انتخاب طبیعی نقش اصلی را در این تغییرات ایفا میکنند. عامل تصادفی پیش برنده تکامل، جهش های ژنی است. جهش های ژنی به این سبب بوجود می آیند که کد ژنتیکی هنگام کپی کردن خود همواره با دقت صد درصد عمل نمی کند. هنگامی که یک جهش موجب ایجاد یک ویژگی ژنتیکی مانند a شود (مثلاً قدرت بینایی یک پرنده را اندکی افزایش دهد) می تواند برای بقای جاندار مفید باشد، یعنی موجب انطباق بهتر آن جاندار با محیط اش می شود، در این صورت، بخت زنده ماندن و تولیدمثل آن جاندار نسبت به همگنان (قوم و خویش های دور و نزدیک خود در همان گونه ی جانوری) که فاقد ویژگی a هستند افزایش می یابد. سپس، وراثت ژنتیکی موجب می شود که ویژگی a به نسل های بعدی آن جاندار منتقل شود و آنها هم به یمن a بخت بیشتری برای بقا و تولید مثل پیدا کنند. در نتیجه پس از گذشت چندین نسل، ویژگی a در آن گونه ی جانوری عمومیت می یابد. در این حالت می گوییم که انتخاب طبیعی ویژگی a رخ داده است. پس انتخاب طبیعی در واقع فرآیند غربال کردن تصادف های سودمند از تصادف های زیانبار در طی نسل هاست. آنچه که موجب می شود که این تغییرات به نسل های بعدی منتقل شوند، وراثت است که توسط کد ژنتیکی صورت می گیرد. این تغییرات می توانند در طی چند نسل انباشته شوند و تغییرات آشکاری در یک گونه از جاندارن ایجاد کنند ( ن.ک. برهان نظم و مسئله گزینش فزاینده). بدین صورت ایده ی لزوم وجود ناظم برای موجودات زنده بر باد میرود.
به عنوانی یک مثال جدید و جالب از تکامل توسط انتخاب طبیعی می توانیم تغییر رنگ شب پره های منچستر را ذکر کنیم: تا قرن نوزدهم، شب پره های منچستر عموماً سفید رنگ بودند. در اثر انقلاب صنعتی، و ایجاد کارخانه های دودزای فراوان در آن منطقه، هوای منچستر بسیار آلوده شد. در آن هوای تیره و تار، پرندگان به راحتی می توانستند بال های سفید شب پره ها را تشخیص دهند و آنها را شکار کنند. در چنین شرایطی یک شب پره ی سیاه شانس بیشتری داشت تا از چشم شکارچیان گرسنه مخفی بماند و بتواند تولید مثل کند. در عمل همین امر رخ داد. در اثر جهش تصادفی ژنتیکی، شب پره های سیاه رنگی ایجاد شدند . این شب پره ها به خاطر مزیت استتار بیشتر توانستند بهتر از اقوام سفید رنگ شان از دید پرندگان شکارچی مخفی بمانند و تولید مثل کنند. در نتیجه، ظرف چند سال شب پره های سیاه در منچستر فراوان تر از شب پره های سفید شدند. اما در قرن بیستم، با پیشرفت فن آوری و کاهش آلودگی هوا، وضعیت هوای منچستر هم بهتر شد. چون هوا دیگر مانند قبل تیره و تار نبود مزیت استتار شب پره های سیاه هم از بین رفت. و باز شب پره های سفید در جمعیت غلبه یافتند. این مثال کاملاً متأخر به روشنی نشان می دهد که چگونه شرایط محیطی می تواند بدون دخالت دست الاهی، بر پایه ی جهش ژنتیکی و انتخاب طبیعی به تغییر در ویژگی های یک گونه منجر شود. با ملاحظه ی این نمونه ،و میلون ها تغییر تکاملی دیگر درجهان جانداران، می توان دید که نظم موجود در جهان نیازمند ناظم هوشمندی نیست. جهان مانند ساعت نیست که نیاز به ساعت ساز داشته باشد.
ب) تناقض با افسانه های دینی
علم به عنوانی یک نظام فکری دقیق و قابل اعتماد در نظر همه ی مردمان عاقل شناخته شده است و تکامل هم یک بخش بنیادی از علم زیست شناسی است. تکامل تعداد زیادی از افسانه های دینی را باطل می کند. در اینجا تنها به چند افسانه ی معروف اشاره میشود:
بیشتر مناقشات دینداران با تکامل بر سر همین مسئله است در حالی که اهمیت ابطال برهان نظم بسیار بالاتر از بحث افسانه ی آفرینش است. در افسانه آفرینش، آدم و حوا به عنوان نخستین انسانها توسط خدا خلق شده اند. اما نظریه ی تکامل به صورت علمی منشاء حقیقی انسان را نشان میدهد. پیدایش انسان نه در آسمان که بر روی زمین بوده و منشاء آن نه خاک و گل بلکه اجدادِ گونه ی انسان بوده است.
دینداران درباره ی تعارض افسانه آفرینش و نظریه تکامل موضع های متفاوتی داشته اند. اکثریت آنها تکامل را باطل اعلام کرده اند. گروهی نیز عقیده دارند تکامل برای همه جانداران به جز انسان درست است! عده ی کمتری هم بیان میکنند که افسانه آفرینش تضادی با تکامل ندارد! بلکه داستان آدم و حوا داستانی سمبولیک و حاوی نکات اخلاقی است. در نظر این عده آدم و حوا نخستین انسانهایی هستند که توسط تکامل بوجود آمده اند؛ نظریه تکامل در مورد گروههای جانداران است نه افراد آنها؛ تکامل در فرد معنایی ندارد. بررسیهای ژنتیکی نشان میدهد که گونه ی انسان (مانند تمام جانداران) هیچ گاه منتج از یک زوج نبوده است. از طرفی تکامل فرایندی تدریجی و در مقیاس زمانی چند میلیون یا چند صد هزار ساله است و حرفهایی مثل اولین انسان، اولین زرافه و اولین نخل اصولاً معنای علمی ندارند.
- طوفان نوح
چگونگی جمع آوری و جا دادن بیش از یک ملیون و سیصد هزار گونه جانوری و گیاهی در یک کشتی سوالی تفکر بر انگیز است. بررسی عقلی این داستان نکته های جالب و طنز آمیزی را به ذهن می آورد. مثلاً بعد از پایان طوفان باید کانگورو را دوباره به استرالیا بر میگرداندند و سوال اصلی این است که آنها کانگورو را چطور از استرالیا آورده بودند؟ پنگوئن و خرس قطبی را توی یخچال کشتی گذاشته بودند؟ برای کاشتن بیش از سیصد هزار جفت گیاه چقدر خاک وارد کشتی کرده بودند؟ چقدر غذا برای یک ملیون جفت حیوان حمل میکردند؟
علم زمین شناسی نشان میدهد که هیچگاه سطح کره ی زمین زیر آب قرار نگرفته است. نظریه تکامل نیز به همراه بررسیهای ژنتیکی نشاندهنده این موضوع است که هیچ کدام از جانداران، هیچ گاه از نسل یک یک زوج نبوده اند بلکه همواره بصورت گروه بوده اند.
- حرف زدن سلیمان، امام ها، بودا و سایرین با حیوانات
هیچ کدام از جانداران، هیچ گاه توانایی ذهنی و هوش لازم برای تفکر(در مفهوم انسانی)، صحبت کردن و کارهایی مثل جاسوسی را نداشته اند. در داستان سلیمان علاوه بر حیوانات، مورچه ها هم حرف میزنند!
تعداد افسانه هایی که بوسیله تکامل باطل میشود بیش از اینهاست. چند نمونه: تبدیل به بوزینه شدن تعدادی از انسانها، پیدایش زبانها و نژادهای مختلف در اثر تخریب برج بابل، بلند قد بودن انسانهای اولیه و ...
ج) تناقض با برخی باورهای دینی
- اشرف مخلوقات بودن انسان
انسان محوری منشاء بسیاری تصورات غلط از طبیعت و ریشه برخی از رفتارهای نادرست انسان ها نسبت به طبیعت بوده و هست. نیوتون با نشان دادن قانون مندی حرکتهای فیزیکی تمام اشیاء این ایده را که کار همه ی جهان برای منفعت انسان است زیر سوال برد. تا پیش از انقلاب علمی نیوتون، تصور عمومی از کارکرد طبیعت دقیقاً معادل این بیت از گلستان سعدی بود:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
نظریه ی تکامل نشان داد که سرشت و منشاء انسان تفاوتی با حیوانات ندارد و انسان یک گونه در میان هزاران هزار گونه از جانداران است. انسان چه از لحاظ منشاء و چه از حیث وضع کنونی عضوی از نظام شکوهمند طبیعت است، نه سرور دردانه ی آن.
- هر چیز حکمتی دارد.
چنین برداشتی یکی از پایه های باور به خالقی هوشمند در میان مردم عادی است. در نظر آنها این موضوع که هیچ قسمتی از بدن جانداران (و کل جهان) بدون حکمت (کارکرد حساب شده) نیست، نشانه ای از طراحی قبلی جهان بوسیله خدا است.
تکامل منشاء حقیقی اندامها را بیان می کند. همچنین وجود اندامهای زاید که هیچ کارکرد زیستی مفیدی ندارند، خود تأییدی بر این نظریه است. این اندامها در موجودات زنده، نه تنها سودی برای جاندار ندارند، بلکه گاهی اوقات خطر آفرین و دردسر ساز هستند. آپاندیس عضوی بی مصرف در انسان است. جراحان هر هنگام که به هر دلیلی شکم انسان را باز کنند آپاندیس را جدا میکنند و دور می اندازند. اما این عضو در میمونها و برخی پستاندارن نقش ویژه ای در هضم غذا دارد بطوری که بزرگترین اندام کیسه ای دستگاه گوارش در موشها است. انسان به دلیل تغییر رژیم غذایی از این اندام بی نیاز شد و آپاندیس تحلیل رفت. اکنون تنها فایده ی آپاندیس این است که عفونت کند و شما را به تیغ جراح بسپارد. جالب است بدانید که بیش از صد عضو بی فایده در انسان شناسایی شده است. از جمله: ماهیچه های حرکت دهنده گوش، پستان در مردها، استخوان دم (مهره های آخر ستون فقرات در لگن)، پرده بکارت و غیره.
اگر نگاهی به زیست شناسی مولکولی (ژنتیک، بیوشیمی...) بیندازیم تعداد اجزاء بی فایده از این هم بیشتر است. در ژنوم جانداران تعداد زیادی ژن کاذب وجود دارد. اینها ژن واقعی نیستند وهیچ کارکردی ندارند. این ژنها روزگاری دارای فعالیت بودند اما در اثر جهش های ژنی غیرفعال شده اند و حالا فقط وجود دارند بی آنکه کارکردی داشته باشند. گروههای چهارگانه ی خونی در اثر چند شکلی شدن پروتئین ها پدیدار شدند و کارکردی جز اختلال در نجات جان انسانها ندارد.
- منشاء حیات
نظریه ی داروین تنها به شیوه ی پیدایش گونه ها و تغییرات آنها اشاره داشت اما سازوکارهای ایجاد این تغییرات را مشخص نمی کرد. در زمان داروین ژن کشف نشده بود. پیشرفت زیست شناسی و به خصوص کشف ساختار دی ان آ به سال 1953 سازوکار ایجاد تغییرات ژنتیکی را مشخص کرد. تحقیقات بیوشیمیایی و بیوفیزیکی به همراه پیشرفت زمین شناسی در تعیین شرایط اولیه کره زمین، منشاء این سلول اولیه را پیدایش حیات از ماده بی جان معرفی کرد
ارتباط دین و اخلاق همواره مورد بحث بوده است. دینداران منشاء اخلاقیات را دستورهای آسمانی میدانند. اما پس از رنسانس در اروپا، انسان اندیشه ورز دریافت که باید به دنبال ریشه های طبیعی اخلاق باشد و به جای تبعیت کورکورانه از دستورات کتاب های "مقدس" باستانی، نیازهای واقعی فرد و جامعه ی بشری را پایه ی اخلاقیات خود قرار دهد.
- اخلاق جنسی
نظریه تکامل، اگرچه یک نظریه ی علمی است، نه یک نظام اخلاقی، اما با نشان دادن ماهیت و منشاء واقعی رفتارهای جنسی انسان، جزمیت اخلاقیات جنسی دین را به پرسش می گیرد. تکامل با نشان دادن منشاء حقیقی فیزیولوژی تولید مثل و رفتارجنسی، منشاء اندامهایی چون پرده بکارت، منشاء وجود دو جنس مذکر و مونث و دیگر روشنگریها، توجیه های دینداران برای اخلاق جنسی دینی را فاقد اعتبار میکند.
- رفتار شناسی و زیست شناسی اجتماعی
کسانی که با نگرش علمی به جهان نگاه کنند و نظریه تکامل را به درستی درک کرده باشند، ماهیت انسان را بر پایه عینیات طبیعی می دانند و توهمات آشکار و نادرستی دستورهای دینی را گوشزد کردند. با پیشرفت روز افزون این دو علم، علوم انسانی چون جامعه شناسی،اخلاق و فلسفه دیدگاههای خود را بر مبنای سرشت طبیعی رفتار بشر اصلاح کردند.
- حقوق بشر
ایده حقوق بشر زاییده ی عصر روشنگری است که نخستین در انقلاب کبیر فرانسه تحقق یافت. حقوق بشر بحثی اخلاقی است اما نظریه ی تکامل با انقلاب شگرفی که در زیست شناسی پدید آورد مبنایی علمی بر برابری همه ی انسانها فراهم کرد. حقوق انسانها در ادیان مختلف مانند اسلام (ن.ک. تعارضات اسلام با حقوق بشر) زیر پا گذاشته میشود: تبعیض عقیدتی، تبعیض جنسی، برده داری، دستورهای غیر انسانی؛ مجازاتهای غیر انسانی.
پس از شناسایی نخستین مورد بیماری ایدز در امریکا، بیماری با سرعت بالایی در میان همجنسگرایان و افراد بیش فعال جنسی شایع شد. نخستین واکنش دینداران به مسئله این بود که خدا برای گناهکاران عذابی نازل کرده است،بی آنکه از خود بپرسند گناه کسانی که توسط انتقال خون به بیماری مبتلا شده اند چه بوده است. ویروس شناسان پس از جستجو پی بردند که ویروسHIV نوع تکامل یافته ای از ویروس بیخطر SIV در میمونها است. اما این ویروس چطور به انسان منتقل شده بود؟ بر اساس یک رسم خرافی دینی در قبایل آفریقایی، انسانها خون میمون را برای تقویت قوای جنسی به خود تزریق میکردند. با ادامه تحقیق بر روی HIV و SIV دانشمندان توانستند داروهای قدرتمندی برای افزایش طول عمر مفید بیماران کشف کنند. امید است با ادامه این پژوهش ها درمان قطعی بیماری ایدز و دیگر امراض مهلک یافت شود.
نظریه تکامل با ایجاد انقلابی شگرف در زیست شناسی آن را از علمی مشاهده ای و توصیفی به علمی فعال و تجربی تبدیل کرد. از آن پس سازوکار بسیاری از ارگانسم ها شناسایی شد. قرن بیستم زیست شناسی را وارد دنیای مولکولها کرد. انقلاب ژنتیک و زیست مولکولی منجر به پیدایش رشته جدیدی به نام "زیست فن آوری" شد که در درمان بیماریها، بهبود محصولات کشاورزی و دامی، صنعت و دیگر جنبه های زندگی می کوشد. آغاز قرن بیست و یکم همراه با تولد رشته ای است که با بالندگی آن، انسان به پیشرفت هایی خواهد رسید که اکنون در خواب هم نمیتوان دید. ما در آستانه انقلاب "نانو زیست فن آوری" هستیم.
این پیشرفت ها مرهون تلاش و تحقیقات کسانی است که به دور از تعصب و پیش فرض های دینی در راه گشودن افق های تازه، به کوشش خستگی ناپذیر خود ادامه میدهند. اما اگر علم زیست شناسی به دینداران سپرده میشد بعید نبود که در حد دانش چوپانان و دکتر علفی ها باقی می ماند.
موضع های مختلف دیندارن در مقابل نظریه تکامل
اگر در کتابهای مقدس به جای افسانه آفرینش از تکامل صحبت شده بود، بعید نبود که دینداران داروین را به عنوان یک قدیس میشناختند . اما نظریه تکامل در تعارض آشکاری با دین است و از همان زمان ارائه ی آن مورد حمله شدید دینداران قرار گرفت. دیدنداران موضع های مختلفی در برابر این نظریه داشته اند:
- رد نظریه تکامل
گروهی از دینداران متعصب تکامل را تنها به صرف تعارض آن با کتب مقدس شان باطل میدانند. به نظر این دسته، اگر شواهد علمی با کتاب مقدس در تضاد باشد، باید شواهد را دور انداخت نه کتاب مقدس را که "کلام خدا"ست.
- باطل شمردن نظریه ی تکامل
دسته ای دیگر سعی دارند با انتقاد از نظریه ی تکامل آنرا باطل شده و نادرست اعلام کنند. این موضع بیشترین تعداد طرفدار را در میان دینداران غیر دانشمند به خود جذب کرده است. برای نمونه، علامه طباطبایی چنین ادعایی دارد.
- پذیرش درمورد همه ی گونه ها جز انسان
گفته میشود که چون انسان اشرف مخلوقات است پس نمیتواند حاصل تکامل باشد ولی دیگر جانداران حاصل تکامل هستند. این موضع گیری کمترین تعداد طرفداران را دارد. این دیدگاه در واقع یک نمونه از مغالطه ی مصادره به مطلوب است. ابتدا فرض می کند که انسان اشرف مخلوقات است، و از این نتیجه می گیرد که چون انسان اشرف مخلوقات است، پس خارج از حیطه ی تکامل قرار دارد
- عدم پذیرش و ادعای عدم تعارض در صورت درست بودن تکامل
برخی دیگر، تکامل را نمیپذیرند اما برای محکم کاری ادعا می کنند که حتی در صورت درست بودن نظریه تکامل تعارضی با دین به وجود نمی آید. مکارم شیرازی، مطهری و سبحانی چنین ادعایی دارند: رویکرد معروف "انشاءالله گربه باشد"!
- پذیرش و ادعای عدم تعرض
این گروه تکامل را درست میدانند اما مدعی فقدان هرگونه تعارض میان تکامل و دین هستند. از جمله علمایی مانند مهندس سحابی و پاپ ژان پل دوم. آنها داستان آدم و حوا را تنها داستانی سمبولیک و حاوی برخی نکات اخلاقی میدانند.
- تغییر یا تحریف نظریه
تقریباً تمامی نویسندگان کتاب های دینی به چنین راهی رفته اند و به نام تکامل حرفهایی زده اند که برای اهل فن براستی خنده آور (و گریه آور) است. شاید این برخورد ناشی از عدم آگاهی و برداشت نادرست از نظریه تکامل باشد. مثلاً یک آخوند کلاسیک، که بنا به سنت جزمی اندیشه ی دینی خود میانه ای با نگرش علمی ندارد و هیچ گاه آموزش درستی در زیست شناسی ندیده است مشکل بتواند به درک درستی از تکامل برسد. اما عده ای هم، مانند نویسندگان کتاب های دینی مدارس جمهوری اسلامی، بی شرمانه حرفهای اشتباه و حیرت آوری را به اسم نظریه تکامل به خورد مخاطبان خود داده اند. این نویسندگان پس از ارائه ی برداشت نادرستی از نظریه تکامل به نقد آن پرداخته اند. این رفتار مانند این است که بگوییم ریاضیدانها میگویند دو ضربدر دو میشود پنج؛ پس ریاضیدانها در اشتباه هستند! (در این مورد مغالطه ی بی ربطی را ببینید) در هر صورت این طریقه از نظر اخلاقی صحیح نیست. ارائه اطلاعات غلط به مخاطب سبب گمراهی تعداد زیادی از خوانندگان میشود. بهتر است نویسندگان دینی قبل از نوشتن هر ایده علمی ابتدا با یک مشاور معتبر علمی در همان رشته مشورت کنند. کتاب علمی را برای گسترش دین می نویسند، نه گسترش علم. پس آیا برای یک نویسنده ی دینی صداقت و دقت علمی مهم تر است، یا قبولاندن باورهای دینی خود به مخاطب؟
- برخورد با شخصیت داروین
داروین هر که بود و هر شخصیتی که داشت تاثیری در صحت و سقم نظریه ی تکامل نمیتواند داشته باشد. ادعاهای علمی و منطقی مستقل از گوینده هستند. نظریه نسبیت را به این دلیل که انشتین آنرا گفته نمیپذیریم بلکه نظریه نسبیت را به دلیل شواهد و مدارک معتبر قبول میکنیم. به همین ترتیب نظریه تکامل مستقل از شخصیت داروین و هر فرد دیگری است. با این وجود بسیاری به دلیل عدم آگاهی از اصل استقلال علم از عالم، یا به سبب عصبیت دینی به توهین یا دروغگویی درباره ی شخصیت این دانشمند پرداخته اند.
الف: توهین
از همان ابتدای ارائه ی نظریه ی تکامل، هتاکی به شخص داروین شروع شد و حتی نمونه هایی از آن در جراید بریتانیا به چاپ رسید. داروین با وجود رنجیدگی از این رفتارهای متعفن و غیر اخلاقی، نه تنها کوتاه نیامد بلکه کتاب دیگری با نام دودمان انسان را به چاپ رساند که در مورد تکامل انسان بود. چنین رفتار ناشایستی همواره نسبت به دانشمندان رواج داشته و تکفیر مهمترین سلاح دینداران برای تخطئه ی مردان علم و نجات جزمیات دینی خود بوده است. گالیلئو گالیله که خود دیندار بود جمله معروفی در این مورد دارد: مسلماً کفر نامیدن چیزهایی که اثبات شده است به روح انسان صدمه میزند.
توماس هاکسلی، یک دانشمند زمین شناس، دوست مدافع معاصر و پرشور داروین، مناظره ی جالبی با اسقف ویلبرفورس (مخالف سرسخت نظریه ی تکامل) داشت که می ارزد در اینجا بخشی از آن را نقل کنیم. چون علاوه بر اینکه نمونه ایست از اینکه چگونه دین پیشگان برای تخطئه ی یک نظریه ی علمی به اهانت متوسل می شوند، دلیری دانشمندان در ترجیح حقیقت به هر چیز دیگر را نیز نشان می دهد:
اسقف ویلبرفورس: "پس به این ترتیب آقای هاکسلی ادعا دارند که از طرف جد پدری شان به نسل میمون تعلق دارند، یا جد مادری؟"
توماس هاکسلی: "اگر من مخیّر باشم تا انتخاب کنم که اجدادم میمون های بیچاره ای باشند یا کشیش های عالیمقامی که همه ی قوای عقلانی و نفوذ خود را وقف به سخره گرفتن علم می کنند، من بی درنگ میمون را انتخاب می کنم."
ب: تحریف شخصیت
بسیاری از نویسندگان دینی رویه ی متفاوتی را در پیش گرفته اند. این گروه، داروین را شخصی دینداری معرفی میکنند و حتی ادعاهای خنده آوری مطرح میشود که او در هنگام مرگ کشیش طلبیده، طلب آمرزش کرده، یا کتاب مقدس را به سینه میفشرده است. این در حالی است که داروین بارها در نامه ها و نوشته هایش بیدینی خود را به روشنی اظهار داشته و این دست نوشته ها در موزه های مختلفی به نمایش گذاشته شده است. دیندار خواندن دانشمندان بزرگ، رویه ای است که در مورد دیگر دانشمندان بیخدای مشهور مثل آلبرت انشتین نیز به کار رفته است. داروین مینویسد: "من بسختی میتوانم بفهمم چگونه انسان میتواند آرزو کند که مسیحیت حقیقت داشته باشد. چون متن ِ انجیل راست و پوست کنده می گوید که مردمی که به مسیح عقیده ندارند (که این شامل ِ پدرم، برادرانم و تقریباً همهی دوستان ِ خوبم میشود)، تا ابد مجازات خواهند شد. این یک آموزه ی شریرانه است."
با تاکیدی مجدد: دیندار یا بیدین بودن داروین تاثیری در پذیرش یا رد نظریه تکامل ونتایج آن نمیتواند داشته باشد زیرا نظریه علمی مستقل از اشخاص است (مغالطه ی شخص ستیزی را ببینید).
آیا این موضع گیری ها منصفانه اند؟
- رد نظریه تکامل
"ردکنندگان" نظریه ی تکامل، انگاره هایی باطل و غیرعلمی را به جای نظریه ای علمی و معتبر می پذیرند، اما نباید چنین انتظاری از دانشمندان و خردگرایان داشته باشند. برای نمونه "علامه" طباطبایی می تواند از روی منبر در باب هر موضوعی اظهار لحیه کند، اما بسیاری از این "علما" اصلاً فهم درستی از زیست شناسی ندارند و نمی دانند که استواری نظریه ی تکامل در زیست شناسی، به همان استواری نظریه ی اتمی در شیمی است. زیست شناسی بدون نظریه ی تکامل، مانند شیمی بدون اتم است.
از طرفی، اثبات حقانیت و درستی یک ادعا، به لحاظ منطقی، نیازمند دلیل مستقل و اثباتی است و به دلیل فقدان شواهد برای ادعای رقیب یا از راه نفی ادعاهای رقیب نمی توان صحت ادعای خود را نتیجه گرفت (مغالطه ی تجاهل). به همین ترتیب کسانی که تلاش میکنند با ابطال نظریه تکامل، انگاره ی خلقت را به کرسی بنشانند باید توجه کنند که حتی در صورت ابطال نظریه ی تکامل، فرضیه خلقت به اثبات نمیرسد بلکه باید دلایل و شواهد علمی (بر اساس روش علمی) برای فرضیه مورد نظر ارائه شود.
- پذیرش درمورد همه ی گونه ها جز انسان
دلایلی که تکاملی بودن منشاء جانوران را اثبات میکند در مورد انسان هم صادق است: دیرین شناسی (فسیلها)، آناتومی مقایسه ای، جنین شناسی مقایسه ای، جغرافیای زیستی، ژنتیک و زیست مولکولی در مورد تمام جانداران صادق اند، از جمله انسان.
- ادعای عدم تعرض
این نوشتار به موارد تعارض تکامل و دین پرداخته است بنابراین نیازی به توضیح بیشتر نیست.
- آیا افسانه آدم و حوا یک داستان سمبولیک است؟
آیا داستان آدم و حوا حاوی نکات اخلاقی است؟
بیان دستورهایی همچون "از فرمان خدا پیروی کنید" نیاز به این همه داستان سرایی ندارد. آن هم بیان این داستان ها در "کتاب مقدس" که مومنین مخلص کوچکترین شکی در صحت مطالب آن را روا نمی دانند. بدین ترتیب بیان این داستان نتیجه ای جز گمراهی هزاران ساله و کنونی مومنین در پی ندارد. از طرف دیگر، در داستان آفرینش می خوانیم که خدا همه ی نسلهای انسانها را به جرم گناه جد بزرگشان تبعید میکند و شیطان را پس از هزاران سال عبادت برای تنها یک اشتباه مستوجب شکنجه ابدی میشود. آیا اخلاقیات چنین خدایی سزاوار نکوهش نیست؟
به علاوه، اگر داستان های کتب مقدس را پندهای اخلاقی بدانیم، نه حقایق جهان طبیعت، باید گفت که نه تنها داستان آفرینش، بلکه بسیاری از داستان های دیگر (کشتی نوح، ولایت حضرت سلیمان بر عالم جانوران و...) کتب مقدس هم جز داستان های پندآموز اخلاقی نیستند. در این صورت، انجیل و قرآن بیشتر شبیه کلیله و دمنه هستند تا کتاب هایی که حقایق جهان را بیان می کنند. آیا مؤمنان حقیقتاً حاضرند کتاب مقدس خود را همتراز یک پندنامه ی اخلاقی بدانند؟
نتیجه
نظریه تکامل برهان نظم را باطل کرد و اشتباه بودن برخی افسانه ها، پندارها و دستورات دینی را نشان داد. می پنداشتند ناظمی هست که بدون وجودش دنیا سراسر آشوب می شود. تکامل این ناظم را برای همیشه بازنشسته کرد. چه بخواهیم و چه نه، انسان دیگر آن مرغ باغ ملکوت نیست که ناظم الاهی چند روزی از جسم وی قفسی ساخته باشد. حال او یک گونه است در میان دیگران و اگر نیک بنگریم این نه کاستن از شأن و منزلت بشر، بلکه رهایش او از خرافات عهد عتیق است. شناخت جایگاه حقیقی بشر در طبیعت و سرآغازی فرخنده است برای بررسی مشکلاتی که انسانها چندین هزار سال در تلاش برای حل آن، همچون عنکبوت پیرامون خود تار تنیدند، بی آنکه برون رفتی داشته باشند. چه جانهای عزیز که بر سر این ایدئولوژی های دین مدارانه بر باد نرفت و چه جویهای خون که از جدال این پندارها به راه نیافتاد. انسانهایی که نسل اندر نسل زیبایی زندگی را به توهمی در آسمان فروختند.
نباید منشاء جانوری خود را همچون لکه ی ننگی بپنداریم؛ از آن شرمگین باشیم یا انکارش کنیم. بلکه شناخت این میراث مشترک مان با جهان طبیعت، گوهر معرفتی است که باید قدر نهاد و بر صدر نشاند. از آن پس است که انسان میتواند با آگاهی و از امکانات و محدودیتهای خویش که اکنون بر پایه ی عینیات و نه پندار فراهم آمده، خود را بشناسد و در عین گرامی داشتن جانورِ خود از آن فراتر رود.
Mittwoch, 28. November 2007
خدا مرده است و انسان آزاد است
لودویک فوئرباخ اندیشمند آلمانی بر حسب آرزوی بی پایان قلب بشر به تعریف و تبیین مفهوم خداوند پرداخت. او گفت: ((خدایی وجود ندارد. خداوند به عنوان یک واقعیت عینی وجود ندارد. خدا فقط یک آرزو است. انسان می خواهد قادر مطلق شود؛ همه جا حاضر و دانای مطلق باشد؛ او میخواهد قادر مطلق بشود؛ همه جا حاضر و دانای مطلق باشد؛ او می خواهد خدا باشد ؛ این نیاز انسان است؛ نیاز بینهایت شدن؛ نیاز جاودانه شدن؛ نیاز به قدرت مطلق رسیدن.))
کارل مارکس خدا را یک تلاش ایدئولوژیک برای گریز از واقعیت عینی دانست. مارکس میگفت که مردم گرفتار فقر و رنج و بدبختی به رویایی نیاز دارند که بتوانند به آنها امید بدهد. مردم با انواع ناامیدیها در فقر و بیچارگی مطلق به سر میبرد؛ به طوری که نمی توانند بدون این رویا آینده ای را برای خود متصور باشند؛ آنها قادر به تحمل این واقعیت غیرقابل تحمل نیستند. پس خدا تریاک است.
دین افیون توده هاست. دین یک داروست. دین به انسان کمک میکند و به او دلداری میدهد. پس دین یک نوع مسکن است. انسان درد زیادی میکشد و نسبت به یک مسکن درد احساس نیاز میکند- چیزی که امروز نیز مصداق عینی دارد- امروز بشر با نگون بختی دست به گریبان است؛ اما فردایی از راه میرسد که همه چی در آن رو به راه میشود.
مارکس میگوید که چرا برکت عیسی اینگونه اهمیت پیدا کرده است: فقرا انسانهای محترمی هستند. چرا؟ چرا چون آنها وارثان ثروت خدا هستند. عیسی میگوید: ( کسانی که اینجا آخرینند و آنجا اولینند) پس به این ترتیب انسان فقیر احساس شادی میکند و فقرش را از یاد میبرد. عیسی برای این داروهای محرک معناهای متفاوتی را در نظر دارد اما مارکس فکر میکند که اینها صرفا دارو هستند.
مارکس خیلی منطقی به مساله نگاه میکند. وقتی مردم در بدبختی هستند آنها فقط یک راه برای تحمل آن دارند؛ اینکه بتوانند آینده ی بهتری را در ذهن بپرورانند.
شما زن زیبا ندارید؟ نگران نباشید در بهشت هر تعداد زن که بخواهید وجود دارد- هر کسی میتواند تعداد زیادی از آنها را داشته باشد-شما میتوانید در آنجا با زیباترین زنان همبستر شوید. آنها اینقدر زیبا هستند که هیچوقت پیر نمیشوند و همیشه در سن شانزده سالگی میمانند. این چیزها رویای مردان است.
شما در روی زمین نمیتوانید به الکل دست پیدا کنید؟ یا حتی اگر بتوانید، سخت است یا گران است و یا در راه تهیه آن هزار و یک مسئله وجود دارد.
اما در فردوس جویبارهای شراب و الکل در آن جاریست...
مارکس میگوید که مذهب نتها یک فریب است. فریبی برای استثمار مردم؛ فریبی برای نگه داشتن آنها زیر سلطه؛ فریبی است تا آنها نتوانند شورش کنند. مارکس ضربه ای سخت بر باورهای کهنه وارد کرد.
فریدریش نیچه ضربه ای دیگر را بر پیکر خداباوران وارد کرد. او گفت:
خدا چیزی جز ناتوانی اراده برای دوست داشتن نیست. وقتی انسان با جامعه پیر؛ فاسد؛ کودن و مردنی میشود؛ شروع به اندیشیدن به خدا میکند. چرا؟ چون مرگ کم کم دارد نزدیک میشود و انسان باید آن را بپذیرد. انسان در حال کناره گیری از زندگیست؛ زندگی دارد از دستهایش در میرود؛ و او هم نمیتواند کاری انجام دهد؛ انسان باید مرگ را بپذیرد. خدا حلقه ای برای پذیرش مرگ است و مرگ تنها از سوی کسانی که ضعیف و ناتوان شده اند پذیرفته میشود.
نیچه میگفت: ایده ی خدا از ذهن زنانه آمده است. او میگفت بودا و مسیح هر دو زن صفت هستند. آنها در حقیقت مذکر نیستند. آنها بسیار انعطاف پذیرند. بودا و مسیح کسانی هستند که شکست را پذیرفته اند.
آنها اصلا جنگ نمیکنند. آنها برای بقا نمیجنگند. وقتی آدم جنگ برای بقا را متوقف میکند مذهنی میشود. وقتی اراده برای رسیدن به قدرت کاری انجام ندهد؛ انسان از زندگی بیزار میشود و میمیرد و به خدا و کارهای مرتبط دیگر می اندیشد. خدا مخالف زندگیست. زندگی ارده برای به قدرت رسیدن است. زندگی مبارزه است؛ مبارزه ای دائمی. زندگی ستیز است و انسان بایددر این ستیز پیروز شود. ولی وقتی افراد ضعیف میشوند دیگر نمیتوانند به پیروزی برسند؛ ان ذهن شکست خورده به سمت مذهب حرکت میکند. پذیرش مذهب به معنای پذیرش شکست است.
فوئر باخ؛ مارکس؛ نیچه؛ این سه با هم فضایی را خلق کردند که در آن اعلان شد که (((خدا مرده است و انسان آزاد است))).
Mittwoch, 21. November 2007
ماتریالیسم به معنای مادهگرایی فلسفی است.
این مکتب در مقابل ایده آلیسم مطرح شد. شاخههای مهم ان ماتریالیسم مکانیکی و ماتریالیسم دیالکتیک میباشد. ماتریالیسم مکانیک را فویرباخ بنیانگذاری کرد و ماتریالیسم دیالکتیک را مارکس.
جهان مادی است
انسان را اشیاء بی نهایت زیاد و متنوعی احاطه کردهاست که برخی از آنها از کوچکترین ذرات اتم گرفته تا عظیمترین ستارگان کیهانی بی جان هستند و برخی دیگر از سادهترین موجودات یک سلولی گرفته تا بغرنجترین و رشد یافتهترین جانوران که انسان باشد جان دارند. این اشیاء بی نهایت متفاوت دارای خواص گوناگون هستند. بشر در طول تاریخ و در نتیجه آزمایشهای پیاپی خود با پیشرفت دانش وگسترش فعالیتهای پراتیک خویش کم کم دریافت که هر قدر هم اشیاء و خواص شان گوناگون باشد با این همه آنها دارای مبانی مشترکی هستند. در دورانهای باستان گروهی از فلاسفه یونان باستان این مبنای مشترک یا اساس جهان و پایه واقعیت را این یا آن شئی مثلاً آب یا آتش میدانستند. نزد متفکران باستانی چین و هند نظیر همین عوامل دو چهار یا پنجگانه بودهاست و در ایران کهن نیز عقیده مربوط به وجود چهار آخشیج (یا عنصر ماه): آب، هوا، آتش، خاک و یا طبایع چهارگانه: گرمی، خشکی، سردی و تری با رخنه از منابع هندی و یونانی رایج بودهاست.
زروانیان، «زروان بیکران» یا گیتی ماده را عنصر نخستین میدانستند که تمام موجودات از آن پا به عرصه وجود نهادهاست. دمکریت فیلسوف بزرگ یونان باستان میگفت اصل جهان از یک عنصر تجزیه ناپذیر است که از ترکیب آن، اشیاء مختلف پدید میآید و آن را «اتم» (ا به معنای نفی، تم از واژه بریدن و قطع کردن) یا «بخش ناپذیر» (در اصطلاح فلسفی ما ـ جزء لایتجزی) نامید.
با تکامل اندیشه بشری این کشف بزرگ به عمل آمد که آن پایه مشترک و اساسی عمومی را نباید با اشکال مختلف اشتباه کرد، بلکه این نتیجه فلسفی حاصل شد که در درجه اول همه اشیاء جهان در این اصل شریکند که به خودی خود و مستقل از انسان، مستقل از تفکر و اندیشه و احساسات وتمایلات انسان، یعنی به طور عینی، وجود دارند. مثلاً علوم طبیعی ثابت کردهاست که میلیونها سال قبل از پیدایش هر گونه موجود زندهای زمین و اجرام کیهانی وجود داشتهاند و این خود نشان میدهد که طبیعت عینی است، مستقل از انسان و شعور اوست. به عبارت دیگر این عقل نیست که ماده را خلق کرده، بلکه در کره زمین تکامل چندین میلیارد ساله مادهاست که منجر به پیدایش شعور و خرد انسانی شدهاست.
پراتیک بشری آزمایش و تجربه روزانه، فعالیت تولیدی و علوم طبیعی با تمام دستاوردهای خود به ما نشان میدهد که جهان به طور عینی وجود دارد. عینیت جهان یعنی وجود آن در خارج و مستقل از شعور و اراده و خرد به معنای آن است که جهان مادی است. این کلمه معنای فلسفی دیگری ندارد.
از نگاه تاریخی دانش ما متأثر از شرایط اقتصادی و اجتماعی ما است. در این زمینه تولید اجتماعی نقش بزرگی را بازی میکند. تولید اجتماعی تعیین کننده ترین عامل در شناخت بشر است. به این معنی که شناخت ما بر اساس رشد تولید اجتماعی ما رشد میکند. به این اساس رشد تولید اجتماعی را میتوان به دو مرحله تقسیم کرد. یکی تولید اجتماعی طبیعی و دوم تولید اجتماعی دستی یا صنعی. در تولید اجتماعی طبیعی قوای طبیعی نقش مهمی را بازی میکنند. تولید اجتماعی طبیعی در سه دوره تولید تاریخی بازتاب یافتهاست. در سه دوره تاریخی کمون اولیه، برده داری و فیودالیزم، شیوه تولید شیوه طبیعی بودهاست. در تمام این دورههای تاریخی قوای طبیعی در رشد تولید و اساس تولید نقش مهمی را بازی نمودهاست. از این رو بشر در این سه دورهٔ تاریخی به قوای طبیعی متکی بودهاند. این اتکا به قوای طبیعی در نحوهٔ تفکر آنان نقش مهمی را بازی مینمودهاست. آنان به هر نحو خود را مدیون قوای طبیعی میدانستهاند. هر گونه تفکر آزاد و انسانی نا ممکن بودهاست.
در دورهٔ تاریخی بورژوازی تولید صنعتی بودهاست. در این دورهٔ تاریخی دیگر بشر به قوای طبیعی متکی نیستند. از این رو میتوانند مستقل از قوای طبیعی عمل و فکر کنند. این دوره را میتوان دوران آزادی انسان از قوای طبیعی و دوره تفکر آزاد انسانی نامید. بشر با شکل گیری این دورهٔ تاریخی بودهاست که توانستهاست آزادانه فکر کند. به همین خاطر آغاز این دوره با آغاز رنسانس انسانی مزین گردیدهاست. صرفاً با آغاز این دوره بود که انسان توانست جدایی شعور و طبیعت را وجدان نماید. همچنین انسان در طبیعت به مقام بسزای خودش دست یافت. ماتریالیسم دیالکتیک تنها میتوانست تحت چنین شرایطی پا بگیرد. شرایطی که انسان از قوای طبیعی آزاد عمل میکند. قوای طبیعی را در خدمت خودش در میآورد و صنعت اساس تولید قرار میگیرد.
اینکه اشیا را خارج از شعور خود میدانیم نتیجه بهبود شرایط تولید اجتماعی ما است. جغرافیای تولید صنعتی و جغرافیای تفکر آزاد مادی با هم همخوانی دارند. هر اندازه به جوامع صنعتی نزدیک میشویم یقین و ایقان مردم به ضعف ایدههای مذهبی بیشتر میگردد.
مفهوم یعنی چه؟ هر واژهای که بیانگر عنصر مشترک و عام در یک گروه از اشیاء و پدیدهها باشد «مفهوم» نامیده میشود. این البته بیان ساده مطلب است و در فصل تئوری شناخت دقیق تر این مسئله را خواهیم آموخت. مفاهیم بسته به آن که تا چه حد و مرزی اشتراک و عمومیت را بیان کنند و تا چه اندازه گروهی بزرگ تر و یا کوچکتر از اشیاء و پدیدهها را در برگیرند «گسترده تر» یا «تنگتر» هستند. مثلاً «درخت» یک مفهوم است که بیان کننده عنصر عام و مشترک کلیه درختان گیتی صرفنظر از رنگ و بزرگی و نوع میوه و سایر مشخصات هر یک از آنها است. کلمه «گیاه» بیانگر یک مفهوم دیگر است که نه فقط درختان بلکه هر موجود زندهای را که بنا به تعاریف علم گیاهشناسی و زیستشناسی خاصیت نباتی داشته باشد در بر میگیرد.
واضح است که مفهوم «گیاه» گسترده تر از مفهوم «درخت» است. مفهومی که بتواند همه اشیاء و پدیدهها را از ذره شن تا قرص خورشید، از صخره کوه تا مغز انسانی، از موج دریا تا کهکشان را در بر میگیرد، مفهومی به حد اکثر گستردهاست. مفهومی که با کلمه «ماده» بیان میگردد چنین مفهومی است. وقتی یک مفهوم شاخصهای اساسی و عام همه اشیاء را نشان دهد و همه پدیدههای موجود را در بر گیرد، آن را از زمره مقولات فلسفی حساب میکنیم.
لنین مفهوم ماده را به مثابه یک مقوله فلسفی توضیح میدهد و روشن میکند که مقصود از آن تمامی واقعیت عینی است که انسان با آن، یعنی با این واقعیت، توسط حواس پنجگانه خویش آشنا میشود. واقعیت عینی مستقل از حواس وجود دارد ولی توسط حواس منعکس میشود. پس، آن شاخصهای اساسی و عام که در همه اشیاء و پدیدهها مشترک است و توسط مقوله «ماده» بیان میگردد عبارتاند از آن که:
ثانیا تأکید میکنیم که مفهوم ماده به مثابه یک مقوله فلسفی را نباید با خود ماده که عبارت از واقعیت عینی مستقل از احساس انسان و مستقل از هر گونه مفهوم و مقوله فلسفی، اشتباه کرد مقوله فلسفی «ماده» بازتاب وجود عینی جهان، واقعیت عینی خارج از ما در شعور ماست.
هرقدر ما با دستاوردهای علم بیشتر و همه جانبه تر آشنا باشیم بهتر میتوانیم این حکم اساسی را ثابت کنیم. مثلاً قانون بقا و تبدیل جرم و انرژی (لاوازیه و لومونوسف) ثابت میکند که در طبیعت هیچ عنصری بدون آن که اثری از خود باقی بگذارد از بین نمیرود و هیچ عنصری از هیچ زائیده نمیشود. علم ثابت میکند که نمیشود چیزی از هیچ خلق کرد. آنچه را که نمیتوان نابود کرد و از بین برد، نمیتوان خلق کرد، نمیشود زمانی بوده باشد که در آن ماده نباشد و از هیچ عنصر و هیچ جا خلق گردد. نتیجه این که ماده همیشه بودهاست. همیشه خواهد بود، هرگز زائیده و خلق نشده، قدیم است و جاودانی به قول شاعر عارف ایرانی شبستری:
گفت این عالم قدیم و بی کی است نیستش بانی و یا بانی وی است
ابوبکر محمد ابن زکریای رازی فیلسوف و طبیب عالیقدر و متفکر برجسته قرن سوم و آغاز قرن چهارم هجری در همین معنی میگوید: «هیولی(یعنی ماده یا شیئی) قدیم است و همیشه بودهاست و روا نیست که چیزی پدید آید نه از چیزی. اندرعالم چیزی پدید ناید مگر از چیزی و ابداع محال است» (در فلسفه قدیم ما واژه «هیولی» - معرب واژه یونانی اوله – به معنای شیئی یا ماده آمدهاست) زکریای رازی این متفکر داهی که یکی از برجستهترین ماتریالیستهای خاورمیانهاست میگوید «پدید آمدن طبایع از چیزی بودهاست و آن چیز قدیم بودهاست و آن هیولی بودهاست پس هیولی قدیم است و همیشه بودهاست».
غزالی از موضع ایده آلیستی برای رد نظریه فلاسفهای چون زکریا رازی مینویسد :«استدلالات آنها منجر بدان میشود که وجود آفریدگار نفی گردد و به آن نتیجه برسیم که ماده در زمان ابدی است و خود خالق خویش است، یعنی به عقاید «دهریون به پیوندیم». دهریون طرفدار ازلیت عالم (ابدی بودن ماده) و حرکت عالم اند و با این فکر که خدا جهان را خلف کرده مخالفند و میپرسند که چرا طی دورانی خداوند جهان را نیافرید؟ دهریون همچنین روح را مستقل و جدا از بدن نمیدانستند و معتقد بودند که «نفس مردم پس از آنکه از جسد جدا شود ناچیز شود همچو نفسهای نباتی وحیوانی و بی جسد او را(روح را) وجودی نیست». دهریون در نبرد با قشریون و نظریات ایده آلیستی «دهر» یا «فلک» را صانع و عالم و آنچه در آن است میدانستند. به نوشته ناصر خسرو «اهل مذهب دهری» که مرعالم را قدیم میگویند همیگویند که صانع موالید از نبات و حیوان و مردم و نجوم افلاک است. البته در اینجا صحبت بر سر آن قدرت مرموزی نیست که در قرون وسطی به آسمان و سرنوشت و «فلک» نسبت میدادند. بحث بر سر یک برخورد مادی است که صانع هستی را نه یک بسیط غیر مادی و ماوراء طبیعی بلکه چرخ تباهی ناپذیر و ابدی میداند. یعنی همان چیزی که به قول فردوسی:
نه گشت زمانه بفرسایدش نه این رنج و تیمار بگزایدش
نه از گردش آرام گیرد همی نه چون ماتباهی پذیرد همی
اندیشه شیخ اشراق سپهروردی که ازفلسفه و عرفان و مهر پرستی فیض میگرفت با تکیه بر این مبدأ که اصل جهان نور است، نمونهای است از رگههای ناتورالیستی در جهان بینیهای مذهبی ـ فلسفی که در تکامل اندیشههای ماتریالیستی نقش داشتهاند و سهروردی به ازلیت عالم و عینیت وجود آن باور داشت.
ماتریالیسم با تکیه بر علوم و تجربه اجتماعی به تقدم ماده بر شعور باور دارد و ماده را واقعیت موجود خارج از ذهن انسان و مستقل از شعور بی نیاز از آفرینش و جاودانی میداند.
در نتیجه این کشف بزرگ دانستههای قبلی و قدیمی ما به نحوی انقلابی بسی ژرف تر شد. اما ایده آلیستها در تمامی این موارد کوشیدند مقوله فلسفی«ماده» را برابر با مفهوم فیزیکی«اتم» یا «جرم» قرار دهند و تجزیه آن یا تغییر این را «دلیلی» بر بی اعتبار شدن و ازهم پاشیدن ماتریالیسم و ناپدید شدن ماده قلمداد نمایند.
در واقع آنچه ازهم میپاشد مرزهای شناساییهای مشخص ماست که گسترده تر میشود و با آگاهی بر زمینهها و جنبههای جدیدی از واقعیت جلوتر میرود آنچه بی اعتبار میشود آگاهیهای قسمی و ناکافی قبلی ماست که مرتبا جای خود را به شناساییهای عمیق تر و وسیع تر میدهد، آنچه ناپدید میشود تصورات قبلی علوم مشخصه درباره ساختمان اشیاء مادی است. خود ماده به مفهوم فلسفی آن جاودانهاست.
در حقیقت همه کشفیات علوم جدید و به ویژه فیزیک مدرن به درخشانترین وجهی، اصول ماتریالیسم دیالکتیک را پیرامون ماهیت عینی ماده، وحدت و تنوع جهان، بی پایان بودن ماده، بیکرانی شناخت بشری اثبات میکند.
بنابر این مرز شناخت ما درباره خصلت اشیاء مشخص مادی و ساختمان آنها دائما در حال پیشرفت است. اطلاعات ما از آنچه «اجزاء نخستین» اتم نام دارد مانند الکترون و مزون، هیپرون و فوتون گرفته تا عظیمترین سحابیها، ازحالت پلاسمایی ماده گرفته تا اشعه لازر، از اجزاء اتم که دارای بار الکتریکی معکوس اجزاء مادی هستند و آنها را «ضدماده» نامیدهاند تا فرضیه کوآرکها که بخشهای ترکیب کننده هر یک از «اجزاء نخستین» میتوانند باشند از کشف حالت «رزنانس» که گروهی از «اجزاء اولیه» را در حالتهای ویژه و لحظه تغییر و تبدیل در بر میگیرد تا فرضیه مربوط به اجزاء اولیه به کلی جدیدی به نام «تاکیون» (که در جهانی با مختصات به کلی دیگری و در سرعتهای فرضی مافوق سرعت نور میتوانند وجود داشته باشند) و بالاخره تئوریهای مربوط به انواع مختلف هستی ماده نظیر جرم و میدان(شایان ذکر است که فیزیک مدرن چهار نوع میدان نیرو میشناسد) و انرژی همه دستاوردهای بزرگ علمی هستند که دامنه آنها نسبی بوده و با همه عظمتشان مرتبا گسترش یافته و خواهند یافت. ولی این امر در مفهوم فلسفی ماده تغییری نمیدهد.
ماده تمامی این واقعیتی است که در محیط پیرامون در این گیتی لایتناهی وجود عینی دارد. تمامی جهان خارجی است که بر حواس ما تأثیر میگذارد و محسوسات ما را به وجود میآورد. تکامل علوم اشکال جدید موجودیت ماده را که قبلا مجهول و ناشناخته بود کشف میکند و ماتریالیسم به رازهای بیشتری دست مییابد. به همین علت است که انگلس میگوید:
ماتریالیسم باید پا به پای علم و با هر کشف اساسی و بزرگ دانش شکل جدیدی به خود بگیرد و عمیق تر و غنی تر شود.
اهمیت این تعریف فلسفی لنین از ماده در آن است که:
اولا- این تعریف مرز روشنی است بین ماتریالیسم وانواع مکاتب ایده آلیستی. هدف عمده آن نفی ادعای ایده آلیستی است که منکر وجود ماده به مثابه یک واقعیت خارجی است.
ثانیا ـ این تعریف استنباط و درک فلسفی ما را از ماده با معرفت مشخص علمی ما پیرامون جهات و مشخصات معین آن مخلوط نمیسازد و به «آخرین عنصر» یا «خاصیت اولیه» یا«خاصیت جاودانی» و «سنگ پایه» متکی نیست و از هرگونه پیرایهای که مربوط به مرحله معینی از تکامل علوم باشد پاک است. بدین ترتیب راهگشای توفیق علمی و مغایر با هرگونه جمود بوده و از این جهت مرز روشنی است بین ماتریالیسم دیالکتیک وانواع ماتریالیسم متافیزیک.
ثالثا- این تعریف نشان میدهد که بازتاب ماده(به مثابه واقعیت خارجی عینی) در اندیشه ما به صورت مقوله فلسفی مدهاست و به این ترتیب مرز بین ماتریالیسم را با انواع مکاتب پوزیتیویستی مدرن روشن میکند.
رابعا ـ لنین که در توضیحات خود عمیقا جنبه دیالکتیکی شناخت و انعکاس واقعیت را در نظر دارد. در این واقعیت با توجه دادن به «کپی کردن» «عکاسی کردن» «منعکس کردن» تأکید دارد بر این که شناسایی ما تهی، پوچ، بی پایه و بدون رابطه با واقعیت نیست بلکه با واقعیت منطبق است، شبیه آن است و بدین ترتیب مرز روشنی است بین ماتریالیسم دیالکتیک و انواع مکاتب آگنوستیک که امکان شناخت و اعتبار شناخت بشر را نفی میکنند یا احساس ما را تغییر شکل دهنده، غیر دقیق، نارسا و خطا ساز میدانند.
مسئله وحدت جهان از نظر شناخت ماهیت پدیدههایی که پیرامون ما جریان دارد، دارای اهمیت فلسفی بسیار است. ماتریالیسم و ایده آلیسم در این مسئله نیز پاسخ متضاد میدهند.
متفکرین ما در این زمینه چنان پیش رفتهاند که در این وحدت پدیدههای مختلف وجود مادی را با روندهای معرفتی و ذهنی، از یک سنخ و یک ذات شمردهاند. مولوی با یک دید ژرف فلسفی، خطاب به خود میگوید که طبیعت بودهای و به روح بدل شدی:
در سیستم ایده آلیستی و عینی، اندیشه مطلق آن اصل اساسی و مبدأ عام است که وحدت جهان از آن ناشی میشود. هگل فیلسوف آلمانی اشیاء و پدیدههای جهان عینی را تجسم و تبلور ایده مطلق میدانست که در حرکت مداوم خود جهان پیرامون را خلق کردهاست. طبیعت و انسان و مناسبات اجتماعی نیز محصول خرد و اندیشهاند.
در مورد عقیده به ماهیت ایزدی جهان و این که یزدان در همه جا و همه چیز هست و همه چیز بازتاب اوست، ادامه منطقی پی گیر این نظریه آن است که انسان خود خداست و خدای خالق جز «من متفکر» کس دیگری نیست. به قول مولوی:
این نظریهای است که بیان آن در قرون وسطای ایران به علت نقش مثبت و انسان گرایانه اش، در شرایط مشخص تاریخی، از جانب دلاورانی آزاد اندیش علیه قشریون تاریک فکر، شهامت بسیار میطلبید. با این حال کسانی «اناالحق» گویان «اسرار هویدا کردند» و به همین خاطر «سربر سر دارنمودند».
اما در عصر ما، ایده آلیسم عینی و انواع آن در نبرد با ماتریالیسم، به ویژه از تز وحدت جهان به علت منشأ خدایی آن دفاع میکند.
ایده آلیسم ذهنی، ماده و محسوسات را یکی میگیرد، روان و جسم را مشابه و واحد فرض میکند و از این جا به وحدت جهان میرسد. ولی در هر حال ایده آلیستها (چه ذهنی و چه عینی) وحدت جهان را بر شالوه یک اصل اندیشهای خرد و با احساس قرار میدهند. از نظر این بحث فلسفی در تاریخ فلسفه جریانات مونیستی، دوآلیستی و پلورالیستیà وجود داشتهاست.
برخی از این مکاتب به این یا آن شکل رابطه دیالکتیک بین وحدت و کثرت را درک کرده یا طرح کردند. نظیر آن که گفت «غایت توحید انکار توحید است» و یا آن دیگری که سرود:
و یا در این غزل معروف خواجه شیراز که:
ملا صدرا مسئله وحدت و کثرت را از طریق اندیشه ویژه دیالکتیکی خود و با توسل به مقوله حرکت حل میکرد و میگفت جهان یک دستگاه به هم پیوسته و همگون است که تنوع امور و تکثر وجود در آن نتیجه حرکت جوهر و استکمال این حرکت است. ولی برخی دیگر در این رابطه، تضادی غیر قابل حل میدیدند و میگفتند:
فلسفه مارکسیستی نشان میدهد که پدیدهها و روندهای جهان کیفیتا متفاوتند ولی همه آنها در این امر شریک و یگانهاند که مادی هستند. این مطلب سنگ بنای اساسی برخورد ما به مسئلهاست.
برای ماتریالیسم دیالکتیک وحدت جهان در مادی بودن آن است. و یا به سخن دیگر جهان یگانهاست زیرا که مادی است.
ولی این جهان واحد، متنوع است چرا که ماده متحرک است. علت تنوع جهان عبارت است از تنوع اشکال و جوانب مختلف ماده تنوعی که زائیده ماده متحرک است. همه تظاهرات و حالات و خواص و روابط مختلف ماده، از نحوه هستی آن یعنی حرکت زائیده میشود.
تغییرات و تنوع پدیدههای مادی از حرکت ماده در زمان و مکان ناشی میشود، به همین جهت وحدت جهان که به علت مادی بودن آن است، در وحدت ماده، حرکت، مکان و زمان تجلی میکند.
حل مسئله وحدت جهان مرهون همکاری فشرده فلسفه و علوم طبیعی است. فلسفه ماتریالیستی و شکل عالی آن ماتریالیسم دیالتیک بر وحدت مادی جهان تأکید دارد و به آن از خلال خصلت اصلی اش یعنی واقعیت عینی مستقل از ذهن و شعور ما مینگرد. و اما کشف و توضیح ارتباطات مشخص و تبدلات و تغییرات متقابل و اشکال گوناگون حرکت وظیفهای است بر عهده علوم طبیعی با مراحل مختلف اثبات وحدت مادی جهان تطبیق میکند.
۱ ـ کشف قوانین مکانیک و قانون جاذبه عمومی نشان داد که قوانین مشابهی در زمین و آسمان در مورد اجسام ارضی و سماوی عمل میکند. از جانب دیگر پس از تجزیه طیفی تمام اجرام کیهانی(یعنی تعیین ترکیب شیمیایی اجسام گداخته و در حالت گازی، از روی آن رنگ نوری که متصاعد میکنند) معلوم شد که در آنها همان عناصر شیمیایی وجود دارد که در زمین نیز هست. تجزیه شیمیایی سنگهای آسمانی چه آنها که همچو شهاب ثاقب بر زمین فرود میآمدند و چه آنها که توسط فضا نوردان و یا مه نوردهای خود کار به زمین آورده شدند به همان نتیجه رسید. دانش مدرن ارتباطات عمیق بین جهان کوچک (میکروکسموس) و جهان بزرگ (ماکروکسموس) را روشن ساخت. علم ستارهشناسی (فیزیک ستارگان، شیمی ستارگان) و پژوهش روند انفجارهای هستهای درونی آنها وحدت پدیدههای بسیار ریز و پدیدههای کیهانی عظیم را ثابت کرد.
۲ ـ علوم شیمی و زیستشناسی و فیزیولوژی رابطه جهان جاندار و بی جان و وحدت ماده زنده و بی جان را نشان داد. از شناخت ناکافی و مرزهای تاریخی علم ایده آلیسم سوء استفاده میکرد و مداخله نیرویی مافوق طبیعت و غیر مادی و زندگی بخش را برای دمیدن جان و روان لازم میدانست. ولی پیشرفتهای علم رابطه عینی موجود بین اتمهای اجسام آلی و ترکیب و ساختمان مولکولهای مربوطه را کشف کرد و در آزمایشگاه موفق به تولید و خلق این اجسام شد.
از مواد و عناصر غیر آلی مواد آلی مصنوعا ساخته شد. معلوم شد که سدی غیر قابل گذر بین ماده جان دار و بی جان وجود ندارد. جهان آلی ثمره تکامل جهان غیر آالی است. زندگی نتیجه یک تحول پیش رونده ماده بی جان است. ثابت شد که زندگی شکل ویژه کیفیتا متفاوت و مشخصی از مادهاست و اجسام آلی از انواع آلبومینها، اسید نوکلئیکها و ترکیبات فسفر و غیره ساخته شدهاند. وحدت مادی جهان در این زمینه نیز مدلل شد.
۳- علوم امروزین روانشناسی و فیزیولوژی و سیبرنتیک رابطه نزدیک و پیوند درونی بین روندهای معنوی و روانی با پایه مادی و فیزیولوژیک آنها ثابت کردهاست. همان طور که انگلس پیش بینی کرده بود «مطالعه دشوار و طولانی جهان مادی و منجمله فعل و انفعالات مغز انسانی اکنون دیگر ثابت کردهاست که خارج از جهان مادی جهان دیگری وجود ندارد.»
پیشرفتهای دانش در شناخت طرز عمل سیستم عصبی و کار مغز گره از راز پدیدههای بغرنجی از حیات روانی انسان گشودهاست و نشان داده که پایه همه آنها روندهای فیزیولوژیک است. پاولوف دانشمند شهیر روس به حق نوشت «فعالیت روانی ثمره فعالیت فیزیولوژیک توده معینی از سلولهای عصبی مغز است.»
علاوه بر این وحدت ماده و شعور در این امر نیز هست که شعور بدون ماده وجود ندارد، شعور زائیده ماده و یکی از خصوصیات ماده درعالیترین سطح سازمان یافتگی آن است. محتوی شعور نیز چیزی نیست جز جهان مادی متحرک. به این معنا شعور کاملاً مادی است یکی از خواص مادهاست.
۴- جنبه دیگر مسئله وحدت مادی جهان رابطه بین پدیدههای اجتماعی و پدیدههای طبیعی است. قبل از مارکسیسم این رابطه به درستی درک نشده بود. ماتریالیسم دیالکتیک نشان داد که در جریان تکامل تاریخی ماده پیدایش انسان و جامعه بشری بخشی از جهان مادی و ثمره طبیعی تکامل آن و یک مرحله کیفیتا ویژه و متمایز از تکامل مادهاست. مارکسیسم یگانگی تمامی مناسبات انسانی (اجتماعی، سیاسی و معنوی و...) را بر شالوده تولید مادی ثابت کرد. در همین روند تولیدی مادی و کار انسانی است که وحدت و مناسبات و کنش و واکنش جامعه و طبیعت صورت میپذیرد.
۵- گرایش کنونی به سنتز علوم مختلف خود ثمره دیگری است از وحدت مادی جهان. این گرایش به ویژه در علم سیبرنتیک که موضوع بسیار گستردهای دارد تجلی میکند. این علم زمینههایی از مکانیسم ماشینها و شمارگرها (کمپیوترها) و ارگانیسم زنده گرفته تا پدیدهها و سازمانهای اجتماعی را در بر میگیرد. همین امر که قوانین واحد سیبرنتیک در مورد پدیدهها و روندهایی چنین متفاوت میتواند به کار رود خود نشانی از وحدت مادی این پدیده هاست بدون آنکه ویژگیهای کیفی هر یک نفی گردد. وحدت از نظر ماتریالیسم دیالکتیک نه تنها مغایر با تنوع و کثرت نیست بلکه آن را ایجاب میکند.
نتیجه عمومی این که وحدت مادی جهان کلیه جنبههای وجود همه پدیدهها و روندهای تکامل طبیعت و جامعه را در بر میگیرد. وحدت مادی جهان عام، کلی و همه گیر است.
۱ ـ فلسفه میآموزد که وظایف پراتیک باید بر شالوده مطالعه روندهای مادی و شناخت واقعیت عینی صورت گیرد. برای درک درست مسائل و داشتن دید علمی و روشن باید علل مادی پدیدهها را کشف و مطالعه کرد، باید به انگیزهها، محملها و شالودههای مادی حیات سیاسی ـ ایدئولوژیک جامعه پی برد، باید به تجزیه و تحلیل بغرنج و همه جانبه کلیه شرایط عینی مادی پرداخت و شرایط مشخص تکامل اجتماعی را در هر مرحله در نظر گرفت. در پرتوی این شناخت میتوان وظایف خویش را به درستی تعیین کرد و از اشتباهات ذهن گرایانه (سوبژکتیویسم) و اراده گرایانه (ولونتاریسم) پرهیز کرد. این دو انحراف منجر به عدم شناخت قوانین عینی و انکار نقش تعیین کننده عوامل مادی شده کار را به قضاوتهای نادرست و به شکست در عمل میکشاند. سیاست باید بر شالوده مستحکم علم مطالعه و شناخت واقعیت مادی عینی استوار باشد.
۲ ـ اتکاء تزهای فلسفی ماتریالیسم دیالکتیک پیرامون ماده و حرکت و زمان و مکان بردادههای علوم مدرن و بر پراتیک به این فلسفه قدرت و استحکام بخشیده. در نبرد با مکاتب ایده آلیستی ماتریالیستها باید بر آخرین دستاوردهای علوم تکیه کنند و به آن مجهز باشند. ایده آلیستها از مشکلات پیشرفت علوم از مجهولات فعلی و همچنین از عدم اطلاع عامه مردم سوء استفاده و نتایج علوم را تحریف و قلب میکنند. دفاع علمی و پی گیر و مستدل از تز وحدت مادی جهان و محتوی آن بخشی از نبرد همه جانبه و پر اهمیت ایدئولوژیک است.
برخی پژوهندگان خاطر نشان میسازند که عرفا «عشق به همه ظواهر عالم» را تبلیغ میکردند و فلسفه وحدت وجودی آنها، از آن جهت که متکی بر پانته ایسم (پان یعنی همگانی سراسری و تئو یعنی خدا«همه چیز خدا یگانگی» است، گامی است در آن شرایط به سوی ماتریالیسم زیرا خداوند را در ماوراء طبیعت نمیجوید و آن را در درون طبیعت و تمامی آن فرض میکند.
مونیستها monisme از واژه مونو به معنای یک واحد جهان را بر پایه یک اصل یک عنصری و از یک مبدأ میدانند. مونیسم میتواند ایده آلیستی یا ماتریالیستی باشد. دو آلیستها dualisme (از رقم دو) به دو گرایی و ثنویت معتقدند و دو اصل مساوی مادی و معنوی را اساس تشکیل جهان میدانند. پلورالیستها pluralisme از واژه پلورال به معنای چند یا چند گرایان بر آنند که اصول پر شمار و مجزا از هم و از نظر اهمیت مساوی هم سازنده جهانند.
جهان مادی است
انسان را اشیاء بی نهایت زیاد و متنوعی احاطه کردهاست که برخی از آنها از کوچکترین ذرات اتم گرفته تا عظیمترین ستارگان کیهانی بی جان هستند و برخی دیگر از سادهترین موجودات یک سلولی گرفته تا بغرنجترین و رشد یافتهترین جانوران که انسان باشد جان دارند. این اشیاء بی نهایت متفاوت دارای خواص گوناگون هستند. بشر در طول تاریخ و در نتیجه آزمایشهای پیاپی خود با پیشرفت دانش وگسترش فعالیتهای پراتیک خویش کم کم دریافت که هر قدر هم اشیاء و خواص شان گوناگون باشد با این همه آنها دارای مبانی مشترکی هستند. در دورانهای باستان گروهی از فلاسفه یونان باستان این مبنای مشترک یا اساس جهان و پایه واقعیت را این یا آن شئی مثلاً آب یا آتش میدانستند. نزد متفکران باستانی چین و هند نظیر همین عوامل دو چهار یا پنجگانه بودهاست و در ایران کهن نیز عقیده مربوط به وجود چهار آخشیج (یا عنصر ماه): آب، هوا، آتش، خاک و یا طبایع چهارگانه: گرمی، خشکی، سردی و تری با رخنه از منابع هندی و یونانی رایج بودهاست.
زروانیان، «زروان بیکران» یا گیتی ماده را عنصر نخستین میدانستند که تمام موجودات از آن پا به عرصه وجود نهادهاست. دمکریت فیلسوف بزرگ یونان باستان میگفت اصل جهان از یک عنصر تجزیه ناپذیر است که از ترکیب آن، اشیاء مختلف پدید میآید و آن را «اتم» (ا به معنای نفی، تم از واژه بریدن و قطع کردن) یا «بخش ناپذیر» (در اصطلاح فلسفی ما ـ جزء لایتجزی) نامید.
ماتریالیسم کارتزینی
پراتیک بشری آزمایش و تجربه روزانه، فعالیت تولیدی و علوم طبیعی با تمام دستاوردهای خود به ما نشان میدهد که جهان به طور عینی وجود دارد. عینیت جهان یعنی وجود آن در خارج و مستقل از شعور و اراده و خرد به معنای آن است که جهان مادی است. این کلمه معنای فلسفی دیگری ندارد.
از نگاه تاریخی دانش ما متأثر از شرایط اقتصادی و اجتماعی ما است. در این زمینه تولید اجتماعی نقش بزرگی را بازی میکند. تولید اجتماعی تعیین کننده ترین عامل در شناخت بشر است. به این معنی که شناخت ما بر اساس رشد تولید اجتماعی ما رشد میکند. به این اساس رشد تولید اجتماعی را میتوان به دو مرحله تقسیم کرد. یکی تولید اجتماعی طبیعی و دوم تولید اجتماعی دستی یا صنعی. در تولید اجتماعی طبیعی قوای طبیعی نقش مهمی را بازی میکنند. تولید اجتماعی طبیعی در سه دوره تولید تاریخی بازتاب یافتهاست. در سه دوره تاریخی کمون اولیه، برده داری و فیودالیزم، شیوه تولید شیوه طبیعی بودهاست. در تمام این دورههای تاریخی قوای طبیعی در رشد تولید و اساس تولید نقش مهمی را بازی نمودهاست. از این رو بشر در این سه دورهٔ تاریخی به قوای طبیعی متکی بودهاند. این اتکا به قوای طبیعی در نحوهٔ تفکر آنان نقش مهمی را بازی مینمودهاست. آنان به هر نحو خود را مدیون قوای طبیعی میدانستهاند. هر گونه تفکر آزاد و انسانی نا ممکن بودهاست.
در دورهٔ تاریخی بورژوازی تولید صنعتی بودهاست. در این دورهٔ تاریخی دیگر بشر به قوای طبیعی متکی نیستند. از این رو میتوانند مستقل از قوای طبیعی عمل و فکر کنند. این دوره را میتوان دوران آزادی انسان از قوای طبیعی و دوره تفکر آزاد انسانی نامید. بشر با شکل گیری این دورهٔ تاریخی بودهاست که توانستهاست آزادانه فکر کند. به همین خاطر آغاز این دوره با آغاز رنسانس انسانی مزین گردیدهاست. صرفاً با آغاز این دوره بود که انسان توانست جدایی شعور و طبیعت را وجدان نماید. همچنین انسان در طبیعت به مقام بسزای خودش دست یافت. ماتریالیسم دیالکتیک تنها میتوانست تحت چنین شرایطی پا بگیرد. شرایطی که انسان از قوای طبیعی آزاد عمل میکند. قوای طبیعی را در خدمت خودش در میآورد و صنعت اساس تولید قرار میگیرد.
اینکه اشیا را خارج از شعور خود میدانیم نتیجه بهبود شرایط تولید اجتماعی ما است. جغرافیای تولید صنعتی و جغرافیای تفکر آزاد مادی با هم همخوانی دارند. هر اندازه به جوامع صنعتی نزدیک میشویم یقین و ایقان مردم به ضعف ایدههای مذهبی بیشتر میگردد.
ماده به مثابه مقوله فلسفی
همین خاصیت عمومی و مشترک تمام اشیاء بی شمار و گونه گونه یعنی وجودعینی آنها و مستقل بودنشان از تفکر و شعور انسان است که آن را با مفهوم فلسفی «ماده» بیان میکنیم.مفهوم یعنی چه؟ هر واژهای که بیانگر عنصر مشترک و عام در یک گروه از اشیاء و پدیدهها باشد «مفهوم» نامیده میشود. این البته بیان ساده مطلب است و در فصل تئوری شناخت دقیق تر این مسئله را خواهیم آموخت. مفاهیم بسته به آن که تا چه حد و مرزی اشتراک و عمومیت را بیان کنند و تا چه اندازه گروهی بزرگ تر و یا کوچکتر از اشیاء و پدیدهها را در برگیرند «گسترده تر» یا «تنگتر» هستند. مثلاً «درخت» یک مفهوم است که بیان کننده عنصر عام و مشترک کلیه درختان گیتی صرفنظر از رنگ و بزرگی و نوع میوه و سایر مشخصات هر یک از آنها است. کلمه «گیاه» بیانگر یک مفهوم دیگر است که نه فقط درختان بلکه هر موجود زندهای را که بنا به تعاریف علم گیاهشناسی و زیستشناسی خاصیت نباتی داشته باشد در بر میگیرد.
واضح است که مفهوم «گیاه» گسترده تر از مفهوم «درخت» است. مفهومی که بتواند همه اشیاء و پدیدهها را از ذره شن تا قرص خورشید، از صخره کوه تا مغز انسانی، از موج دریا تا کهکشان را در بر میگیرد، مفهومی به حد اکثر گستردهاست. مفهومی که با کلمه «ماده» بیان میگردد چنین مفهومی است. وقتی یک مفهوم شاخصهای اساسی و عام همه اشیاء را نشان دهد و همه پدیدههای موجود را در بر گیرد، آن را از زمره مقولات فلسفی حساب میکنیم.
لنین مفهوم ماده را به مثابه یک مقوله فلسفی توضیح میدهد و روشن میکند که مقصود از آن تمامی واقعیت عینی است که انسان با آن، یعنی با این واقعیت، توسط حواس پنجگانه خویش آشنا میشود. واقعیت عینی مستقل از حواس وجود دارد ولی توسط حواس منعکس میشود. پس، آن شاخصهای اساسی و عام که در همه اشیاء و پدیدهها مشترک است و توسط مقوله «ماده» بیان میگردد عبارتاند از آن که:
- همه آنها مادی هستند، به طور عینی و مستقل از شعور ما وجود دارند.
- همه آنها از طریق خواص مختلف خود(نظیر رنگ و بو، مزه و صدا و حرارت و ابعاد و غیره) روی ارگانهای حس ما تأثیر میگذارند و متناسب با آن احساس ویژهای را به وجود میآورند.
ثانیا تأکید میکنیم که مفهوم ماده به مثابه یک مقوله فلسفی را نباید با خود ماده که عبارت از واقعیت عینی مستقل از احساس انسان و مستقل از هر گونه مفهوم و مقوله فلسفی، اشتباه کرد مقوله فلسفی «ماده» بازتاب وجود عینی جهان، واقعیت عینی خارج از ما در شعور ماست.
جهان قدیم است
در این تفکر جهان مادی، جاودانی و بی انتهاست. جهان مادی دارای اشکال مختلف است. در جهان همه اشیاء هر قدر هم کوچک باشند از هیچ زائیده نمیشوند و به هیچ مبدل نمیگردند. اصطلاح «از بین رفتن» شیئی به معنای تبدیل آن شیئی به شیئی دیگر است. پایان یکی آغاز دیگری، مرگ یکی، زندگی دیگری است. و این روند تا بی نهایت ادامه دارد. آنچه هر گز از بین نمیرود ماده یعنی واقعیت عینی است. در این مورد است که بشر همواره از خود پرسیده چطور میشود که ماده همیشه وجود داشته است؟ چنین پرسشی شگفت آور نیست. زیرا که انسان در سراسر زندگی خود و نوع خود شاهد زایش، رویش و پرورش و سپس زوال و نابودی اشیاء و پدیده هاست، میبیند که هر چیزی را سرآغازی و سپس پایانی است. چرا ماده استثناء باشد؟ چرا کسی یا چیزی «در آغاز» آن را خلق نکرده باشد؟ به این پرسشها تنها و تنها علم میتواند پاسخ دهد و پاسخ علم که در طول تاریخ مرتبا مستحکم تر و قاطع تر و مستدل تر شده آن است که ماده همیشه وجود داشتهاست و ازلی است، همیشه باقی خواهد بود و ابدی است. حادث نیست، قدیم است، فانی نیست، باقی است.هرقدر ما با دستاوردهای علم بیشتر و همه جانبه تر آشنا باشیم بهتر میتوانیم این حکم اساسی را ثابت کنیم. مثلاً قانون بقا و تبدیل جرم و انرژی (لاوازیه و لومونوسف) ثابت میکند که در طبیعت هیچ عنصری بدون آن که اثری از خود باقی بگذارد از بین نمیرود و هیچ عنصری از هیچ زائیده نمیشود. علم ثابت میکند که نمیشود چیزی از هیچ خلق کرد. آنچه را که نمیتوان نابود کرد و از بین برد، نمیتوان خلق کرد، نمیشود زمانی بوده باشد که در آن ماده نباشد و از هیچ عنصر و هیچ جا خلق گردد. نتیجه این که ماده همیشه بودهاست. همیشه خواهد بود، هرگز زائیده و خلق نشده، قدیم است و جاودانی به قول شاعر عارف ایرانی شبستری:
- عدم موجود گردد، این محال است وجود از روز اول لایزال است
نظری به حکمت ایرانی در زمینه مادی بودن و قدمت جهان
چون هیچ تجربه و منطقی پیدایش یا آفرینش ماده را از عدم توجیه نمیکند بودهاند بسیاری از حکمای کهن ما و به ویژه متفکران آزاد اندیش که به «قدم عالم» یعنی قدیمی بودن آن، نه حادث بودن آن باور داشتهاند. مثلاً دهریون (آن طور که مولوی از زبان آنها در توافق با آنها بیان کرده) معتقد بودهاند که:گفت این عالم قدیم و بی کی است نیستش بانی و یا بانی وی است
ابوبکر محمد ابن زکریای رازی فیلسوف و طبیب عالیقدر و متفکر برجسته قرن سوم و آغاز قرن چهارم هجری در همین معنی میگوید: «هیولی(یعنی ماده یا شیئی) قدیم است و همیشه بودهاست و روا نیست که چیزی پدید آید نه از چیزی. اندرعالم چیزی پدید ناید مگر از چیزی و ابداع محال است» (در فلسفه قدیم ما واژه «هیولی» - معرب واژه یونانی اوله – به معنای شیئی یا ماده آمدهاست) زکریای رازی این متفکر داهی که یکی از برجستهترین ماتریالیستهای خاورمیانهاست میگوید «پدید آمدن طبایع از چیزی بودهاست و آن چیز قدیم بودهاست و آن هیولی بودهاست پس هیولی قدیم است و همیشه بودهاست».
غزالی از موضع ایده آلیستی برای رد نظریه فلاسفهای چون زکریا رازی مینویسد :«استدلالات آنها منجر بدان میشود که وجود آفریدگار نفی گردد و به آن نتیجه برسیم که ماده در زمان ابدی است و خود خالق خویش است، یعنی به عقاید «دهریون به پیوندیم». دهریون طرفدار ازلیت عالم (ابدی بودن ماده) و حرکت عالم اند و با این فکر که خدا جهان را خلف کرده مخالفند و میپرسند که چرا طی دورانی خداوند جهان را نیافرید؟ دهریون همچنین روح را مستقل و جدا از بدن نمیدانستند و معتقد بودند که «نفس مردم پس از آنکه از جسد جدا شود ناچیز شود همچو نفسهای نباتی وحیوانی و بی جسد او را(روح را) وجودی نیست». دهریون در نبرد با قشریون و نظریات ایده آلیستی «دهر» یا «فلک» را صانع و عالم و آنچه در آن است میدانستند. به نوشته ناصر خسرو «اهل مذهب دهری» که مرعالم را قدیم میگویند همیگویند که صانع موالید از نبات و حیوان و مردم و نجوم افلاک است. البته در اینجا صحبت بر سر آن قدرت مرموزی نیست که در قرون وسطی به آسمان و سرنوشت و «فلک» نسبت میدادند. بحث بر سر یک برخورد مادی است که صانع هستی را نه یک بسیط غیر مادی و ماوراء طبیعی بلکه چرخ تباهی ناپذیر و ابدی میداند. یعنی همان چیزی که به قول فردوسی:
نه گشت زمانه بفرسایدش نه این رنج و تیمار بگزایدش
نه از گردش آرام گیرد همی نه چون ماتباهی پذیرد همی
اندیشه شیخ اشراق سپهروردی که ازفلسفه و عرفان و مهر پرستی فیض میگرفت با تکیه بر این مبدأ که اصل جهان نور است، نمونهای است از رگههای ناتورالیستی در جهان بینیهای مذهبی ـ فلسفی که در تکامل اندیشههای ماتریالیستی نقش داشتهاند و سهروردی به ازلیت عالم و عینیت وجود آن باور داشت.
ماتریالیسم با تکیه بر علوم و تجربه اجتماعی به تقدم ماده بر شعور باور دارد و ماده را واقعیت موجود خارج از ذهن انسان و مستقل از شعور بی نیاز از آفرینش و جاودانی میداند.
مقوله ماده روابط آن با درجه شناساییهای علمی بشر
مقوله فلسفی ماده را نباید با نظریات و عقاید علوم طبیعی پیرامون ساختمان وحالت و خواص اشیاء مشخص مادی اشتباه و خلوط کرد. عقاید و نظریات علوم مشخص همزمان با ترقی دانش و فن مرتبا غنی تر و عمیق تر میشود و تصور و تجسم ما ازاشکال مختلف و خواص مشخص ماده مرتبا تغییر کرده، تکامل حاصل میکند، ولی این تکامل همواره بر غنا و ژرفای معنای فلسفی ماده میافزاید. برخی از فلاسفه ایده آلیست سعی داشتهاند مفهوم فلسفی ماده را با مفاهیم طبیعی پیرامون ساختمان اشیاء مادی مخلوط کنند و از طریق این سردرگمی هرگاه که کشفی چارچوب دانش پیشین را میشکند و مفاهیم علمی تازهای را در زمینههای مشخص پدید میاید آن را«دلیلی» بر رد مفهوم فلسفی ماده و ماتریالیسم قلمداد کنند. مثلاً زمانی بود که دانش بشری کوچکترین و آخرین جزء ماده را اتم میدانست (تا آخر قرن نوزدهم) و آن را غیر قابل تجزیه و تقسیم تصور میکرد. هنگامی که اتم تجزیه شد و معلوم شد که مرکب از الکترونها و پروتون و نوترون و غیرهاست (که آنها را اصطلاحا «اجزاء اولیه» نامیدهاند) گروهی از ایده آلیستها فریاد برآوردند «حالا که اتم تجزیه شده پس ماده نابود شد». ولی ماده نابود نشد بلکه فقط این کشف علمی به عمل آمد که اتم از اجزاء کوچکتر مادی ساخته شدهاست. علوم طبیعی دائما در حال حرکتند و مفاهیم علمی مرتبا غنی تر و ژرف تر میشوند. تابلو و منظرهای که توسط علوم مشخص از جهان ترسیم میشود تغییرمی یابد. در نتیجه پیدایش فیزیک کوانتوم، تدوین نظریات مربوط به «ضدماده» و در همه موارد نظیر عقاید و سیستم نظریات علمی و تئوریهای مربوط به ساختمان اشیاء وخواص ماده تکامل یافتهاست. مطابق با آموزش نیوتن جرم هر شیئی چه درسکون و چه در حرکت، معین و بدون تغییر بود. اما مرحله بعدی تکامل علم نشان داد که جرم الکترون تغییرپذیر و وابسته بسرعت حرکت آن است. این تحول کیفی درعمق شناساییهای ما انقلابی در طرز تفکر علمی ما نسبت به خواص ماده و حرکت و پیوند آنها به وجود آورد. تئوری انیشتین رابطه بین جرم وانرژی و سرعت را نشان داد و نسبیت آنها را مدلل ساخت. مطابق فرمول معروف او انرژی برابر است با جرم ضرب در سرعت نور به توان دو. و مجذورش را بدست آورددر نتیجه این کشف بزرگ دانستههای قبلی و قدیمی ما به نحوی انقلابی بسی ژرف تر شد. اما ایده آلیستها در تمامی این موارد کوشیدند مقوله فلسفی«ماده» را برابر با مفهوم فیزیکی«اتم» یا «جرم» قرار دهند و تجزیه آن یا تغییر این را «دلیلی» بر بی اعتبار شدن و ازهم پاشیدن ماتریالیسم و ناپدید شدن ماده قلمداد نمایند.
در واقع آنچه ازهم میپاشد مرزهای شناساییهای مشخص ماست که گسترده تر میشود و با آگاهی بر زمینهها و جنبههای جدیدی از واقعیت جلوتر میرود آنچه بی اعتبار میشود آگاهیهای قسمی و ناکافی قبلی ماست که مرتبا جای خود را به شناساییهای عمیق تر و وسیع تر میدهد، آنچه ناپدید میشود تصورات قبلی علوم مشخصه درباره ساختمان اشیاء مادی است. خود ماده به مفهوم فلسفی آن جاودانهاست.
در حقیقت همه کشفیات علوم جدید و به ویژه فیزیک مدرن به درخشانترین وجهی، اصول ماتریالیسم دیالکتیک را پیرامون ماهیت عینی ماده، وحدت و تنوع جهان، بی پایان بودن ماده، بیکرانی شناخت بشری اثبات میکند.
بنابر این مرز شناخت ما درباره خصلت اشیاء مشخص مادی و ساختمان آنها دائما در حال پیشرفت است. اطلاعات ما از آنچه «اجزاء نخستین» اتم نام دارد مانند الکترون و مزون، هیپرون و فوتون گرفته تا عظیمترین سحابیها، ازحالت پلاسمایی ماده گرفته تا اشعه لازر، از اجزاء اتم که دارای بار الکتریکی معکوس اجزاء مادی هستند و آنها را «ضدماده» نامیدهاند تا فرضیه کوآرکها که بخشهای ترکیب کننده هر یک از «اجزاء نخستین» میتوانند باشند از کشف حالت «رزنانس» که گروهی از «اجزاء اولیه» را در حالتهای ویژه و لحظه تغییر و تبدیل در بر میگیرد تا فرضیه مربوط به اجزاء اولیه به کلی جدیدی به نام «تاکیون» (که در جهانی با مختصات به کلی دیگری و در سرعتهای فرضی مافوق سرعت نور میتوانند وجود داشته باشند) و بالاخره تئوریهای مربوط به انواع مختلف هستی ماده نظیر جرم و میدان(شایان ذکر است که فیزیک مدرن چهار نوع میدان نیرو میشناسد) و انرژی همه دستاوردهای بزرگ علمی هستند که دامنه آنها نسبی بوده و با همه عظمتشان مرتبا گسترش یافته و خواهند یافت. ولی این امر در مفهوم فلسفی ماده تغییری نمیدهد.
ماده تمامی این واقعیتی است که در محیط پیرامون در این گیتی لایتناهی وجود عینی دارد. تمامی جهان خارجی است که بر حواس ما تأثیر میگذارد و محسوسات ما را به وجود میآورد. تکامل علوم اشکال جدید موجودیت ماده را که قبلا مجهول و ناشناخته بود کشف میکند و ماتریالیسم به رازهای بیشتری دست مییابد. به همین علت است که انگلس میگوید:
ماتریالیسم باید پا به پای علم و با هر کشف اساسی و بزرگ دانش شکل جدیدی به خود بگیرد و عمیق تر و غنی تر شود.
تعریف مقوله فلسفی ماده
لنین تعریف کلاسیک مقوله فلسفی ماده را به دست دادهاست. او مینویسد: «ماده مقولهای است فلسفی برای تعیین واقعیت عینی خارجی که محسوسات انسان به وی از وجودش خبر میدهد و حواس ما آن را کپی میکند، عکاسی میکند، منعکس میسازد و خود آن مستقل از ما وجود دارد... ماده آن چیزی است که روی ارگانهای حواس ما عمل میکند و احساس را به وجود میآورد.اهمیت این تعریف فلسفی لنین از ماده در آن است که:
اولا- این تعریف مرز روشنی است بین ماتریالیسم وانواع مکاتب ایده آلیستی. هدف عمده آن نفی ادعای ایده آلیستی است که منکر وجود ماده به مثابه یک واقعیت خارجی است.
ثانیا ـ این تعریف استنباط و درک فلسفی ما را از ماده با معرفت مشخص علمی ما پیرامون جهات و مشخصات معین آن مخلوط نمیسازد و به «آخرین عنصر» یا «خاصیت اولیه» یا«خاصیت جاودانی» و «سنگ پایه» متکی نیست و از هرگونه پیرایهای که مربوط به مرحله معینی از تکامل علوم باشد پاک است. بدین ترتیب راهگشای توفیق علمی و مغایر با هرگونه جمود بوده و از این جهت مرز روشنی است بین ماتریالیسم دیالکتیک وانواع ماتریالیسم متافیزیک.
ثالثا- این تعریف نشان میدهد که بازتاب ماده(به مثابه واقعیت خارجی عینی) در اندیشه ما به صورت مقوله فلسفی مدهاست و به این ترتیب مرز بین ماتریالیسم را با انواع مکاتب پوزیتیویستی مدرن روشن میکند.
رابعا ـ لنین که در توضیحات خود عمیقا جنبه دیالکتیکی شناخت و انعکاس واقعیت را در نظر دارد. در این واقعیت با توجه دادن به «کپی کردن» «عکاسی کردن» «منعکس کردن» تأکید دارد بر این که شناسایی ما تهی، پوچ، بی پایه و بدون رابطه با واقعیت نیست بلکه با واقعیت منطبق است، شبیه آن است و بدین ترتیب مرز روشنی است بین ماتریالیسم دیالکتیک و انواع مکاتب آگنوستیک که امکان شناخت و اعتبار شناخت بشر را نفی میکنند یا احساس ما را تغییر شکل دهنده، غیر دقیق، نارسا و خطا ساز میدانند.
مسئله وحدت جهان از نظر شناخت ماهیت پدیدههایی که پیرامون ما جریان دارد، دارای اهمیت فلسفی بسیار است. ماتریالیسم و ایده آلیسم در این مسئله نیز پاسخ متضاد میدهند.
ایده آلیسم و مکاتب وحدت وجودی
در بین سیستمهای ایده آلیستی مکاتب وحدت وجود(پانته ایسم) به نحو کم و بیش پی گیر، به یگانگی جهان معتقدند و به یک اصل واحد و جوهر یگانه باور دارند که آن را روحی، ذهنی، مافوق الطبیعه یا احساسی میداند. فلسفه وحدت وجودی نزد متفکرین قدیم ما بسی رایج بودهاست. اینها معتقد بودن که «گوهر و سرچشمه هستی یک «بود ازلی و جاودانه و بی کران و بی آغاز و بی فرجام است». به قول حافظ: «همه جا خانه عشق است، چه معبد چه کنشت» و به گفته سعدی:«عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و یا به سخن مولوی: و یا «هم خواجه و هم بنده و هم قبله شمائید».(منتهی بشرطی که «اول رخ آئینه به صیقل بزدایید) و یا به سروده عطار:| زهی فر حضور نور آن ذات | که بر ذره میتابد ز ذرات |
متفکرین ما در این زمینه چنان پیش رفتهاند که در این وحدت پدیدههای مختلف وجود مادی را با روندهای معرفتی و ذهنی، از یک سنخ و یک ذات شمردهاند. مولوی با یک دید ژرف فلسفی، خطاب به خود میگوید که طبیعت بودهای و به روح بدل شدی:
| جزء شمس و ابر و بارانها بدی | نفس و فعل و قول و فکرتها شدی |
در سیستم ایده آلیستی و عینی، اندیشه مطلق آن اصل اساسی و مبدأ عام است که وحدت جهان از آن ناشی میشود. هگل فیلسوف آلمانی اشیاء و پدیدههای جهان عینی را تجسم و تبلور ایده مطلق میدانست که در حرکت مداوم خود جهان پیرامون را خلق کردهاست. طبیعت و انسان و مناسبات اجتماعی نیز محصول خرد و اندیشهاند.
در مورد عقیده به ماهیت ایزدی جهان و این که یزدان در همه جا و همه چیز هست و همه چیز بازتاب اوست، ادامه منطقی پی گیر این نظریه آن است که انسان خود خداست و خدای خالق جز «من متفکر» کس دیگری نیست. به قول مولوی:
| آنها که طلبکار خدایید خدایید | بیرون زشما نیست شمایید شمایید |
این نظریهای است که بیان آن در قرون وسطای ایران به علت نقش مثبت و انسان گرایانه اش، در شرایط مشخص تاریخی، از جانب دلاورانی آزاد اندیش علیه قشریون تاریک فکر، شهامت بسیار میطلبید. با این حال کسانی «اناالحق» گویان «اسرار هویدا کردند» و به همین خاطر «سربر سر دارنمودند».
اما در عصر ما، ایده آلیسم عینی و انواع آن در نبرد با ماتریالیسم، به ویژه از تز وحدت جهان به علت منشأ خدایی آن دفاع میکند.
ایده آلیسم ذهنی، ماده و محسوسات را یکی میگیرد، روان و جسم را مشابه و واحد فرض میکند و از این جا به وحدت جهان میرسد. ولی در هر حال ایده آلیستها (چه ذهنی و چه عینی) وحدت جهان را بر شالوه یک اصل اندیشهای خرد و با احساس قرار میدهند. از نظر این بحث فلسفی در تاریخ فلسفه جریانات مونیستی، دوآلیستی و پلورالیستیà وجود داشتهاست.
برخی از این مکاتب به این یا آن شکل رابطه دیالکتیک بین وحدت و کثرت را درک کرده یا طرح کردند. نظیر آن که گفت «غایت توحید انکار توحید است» و یا آن دیگری که سرود:
| شد آن وحد از این کثرت پدیدار | یکی را چون شمردی گشت بسیار | |
| درو گر چه، یکی دارد بدایت | و لیکن نبودش هرگز نهایت |
و یا در این غزل معروف خواجه شیراز که:
| این همه عکس می ونقش مخالف که نمود | یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد |
ملا صدرا مسئله وحدت و کثرت را از طریق اندیشه ویژه دیالکتیکی خود و با توسل به مقوله حرکت حل میکرد و میگفت جهان یک دستگاه به هم پیوسته و همگون است که تنوع امور و تکثر وجود در آن نتیجه حرکت جوهر و استکمال این حرکت است. ولی برخی دیگر در این رابطه، تضادی غیر قابل حل میدیدند و میگفتند:
| به وحدت در نباشد هیچ کثرت | دو نقطه نبود اندر اصل وحدت |
حل ماتریالیستی مسئله: وحدت جهان در مادی بودن آن است
مسئله وحدت جهان را ماتریالیسم چگونه حل میکند؟ ماتریالیسم دیالکتیک در جهان بینی مونیستی خود، نه فقط همه مکاتب گوناگون ایده آلیستی بلکه عقاید تنگ و خشک ماتریالیستی قبلی که جهان را مرکب از عناصر همگون میدانست، یعنی به دیالکتیک وحدت و کثرت پی نمیبرد طرد کرد.فلسفه مارکسیستی نشان میدهد که پدیدهها و روندهای جهان کیفیتا متفاوتند ولی همه آنها در این امر شریک و یگانهاند که مادی هستند. این مطلب سنگ بنای اساسی برخورد ما به مسئلهاست.
برای ماتریالیسم دیالکتیک وحدت جهان در مادی بودن آن است. و یا به سخن دیگر جهان یگانهاست زیرا که مادی است.
ولی این جهان واحد، متنوع است چرا که ماده متحرک است. علت تنوع جهان عبارت است از تنوع اشکال و جوانب مختلف ماده تنوعی که زائیده ماده متحرک است. همه تظاهرات و حالات و خواص و روابط مختلف ماده، از نحوه هستی آن یعنی حرکت زائیده میشود.
تغییرات و تنوع پدیدههای مادی از حرکت ماده در زمان و مکان ناشی میشود، به همین جهت وحدت جهان که به علت مادی بودن آن است، در وحدت ماده، حرکت، مکان و زمان تجلی میکند.
حل مسئله وحدت جهان مرهون همکاری فشرده فلسفه و علوم طبیعی است. فلسفه ماتریالیستی و شکل عالی آن ماتریالیسم دیالتیک بر وحدت مادی جهان تأکید دارد و به آن از خلال خصلت اصلی اش یعنی واقعیت عینی مستقل از ذهن و شعور ما مینگرد. و اما کشف و توضیح ارتباطات مشخص و تبدلات و تغییرات متقابل و اشکال گوناگون حرکت وظیفهای است بر عهده علوم طبیعی با مراحل مختلف اثبات وحدت مادی جهان تطبیق میکند.
وحدت مادی جهان و علوم طبیعی
اینک ببینیم علوم مختلف در مسئله وحدت مادی جهان چه میگویند؟۱ ـ کشف قوانین مکانیک و قانون جاذبه عمومی نشان داد که قوانین مشابهی در زمین و آسمان در مورد اجسام ارضی و سماوی عمل میکند. از جانب دیگر پس از تجزیه طیفی تمام اجرام کیهانی(یعنی تعیین ترکیب شیمیایی اجسام گداخته و در حالت گازی، از روی آن رنگ نوری که متصاعد میکنند) معلوم شد که در آنها همان عناصر شیمیایی وجود دارد که در زمین نیز هست. تجزیه شیمیایی سنگهای آسمانی چه آنها که همچو شهاب ثاقب بر زمین فرود میآمدند و چه آنها که توسط فضا نوردان و یا مه نوردهای خود کار به زمین آورده شدند به همان نتیجه رسید. دانش مدرن ارتباطات عمیق بین جهان کوچک (میکروکسموس) و جهان بزرگ (ماکروکسموس) را روشن ساخت. علم ستارهشناسی (فیزیک ستارگان، شیمی ستارگان) و پژوهش روند انفجارهای هستهای درونی آنها وحدت پدیدههای بسیار ریز و پدیدههای کیهانی عظیم را ثابت کرد.
۲ ـ علوم شیمی و زیستشناسی و فیزیولوژی رابطه جهان جاندار و بی جان و وحدت ماده زنده و بی جان را نشان داد. از شناخت ناکافی و مرزهای تاریخی علم ایده آلیسم سوء استفاده میکرد و مداخله نیرویی مافوق طبیعت و غیر مادی و زندگی بخش را برای دمیدن جان و روان لازم میدانست. ولی پیشرفتهای علم رابطه عینی موجود بین اتمهای اجسام آلی و ترکیب و ساختمان مولکولهای مربوطه را کشف کرد و در آزمایشگاه موفق به تولید و خلق این اجسام شد.
از مواد و عناصر غیر آلی مواد آلی مصنوعا ساخته شد. معلوم شد که سدی غیر قابل گذر بین ماده جان دار و بی جان وجود ندارد. جهان آلی ثمره تکامل جهان غیر آالی است. زندگی نتیجه یک تحول پیش رونده ماده بی جان است. ثابت شد که زندگی شکل ویژه کیفیتا متفاوت و مشخصی از مادهاست و اجسام آلی از انواع آلبومینها، اسید نوکلئیکها و ترکیبات فسفر و غیره ساخته شدهاند. وحدت مادی جهان در این زمینه نیز مدلل شد.
۳- علوم امروزین روانشناسی و فیزیولوژی و سیبرنتیک رابطه نزدیک و پیوند درونی بین روندهای معنوی و روانی با پایه مادی و فیزیولوژیک آنها ثابت کردهاست. همان طور که انگلس پیش بینی کرده بود «مطالعه دشوار و طولانی جهان مادی و منجمله فعل و انفعالات مغز انسانی اکنون دیگر ثابت کردهاست که خارج از جهان مادی جهان دیگری وجود ندارد.»
پیشرفتهای دانش در شناخت طرز عمل سیستم عصبی و کار مغز گره از راز پدیدههای بغرنجی از حیات روانی انسان گشودهاست و نشان داده که پایه همه آنها روندهای فیزیولوژیک است. پاولوف دانشمند شهیر روس به حق نوشت «فعالیت روانی ثمره فعالیت فیزیولوژیک توده معینی از سلولهای عصبی مغز است.»
علاوه بر این وحدت ماده و شعور در این امر نیز هست که شعور بدون ماده وجود ندارد، شعور زائیده ماده و یکی از خصوصیات ماده درعالیترین سطح سازمان یافتگی آن است. محتوی شعور نیز چیزی نیست جز جهان مادی متحرک. به این معنا شعور کاملاً مادی است یکی از خواص مادهاست.
۴- جنبه دیگر مسئله وحدت مادی جهان رابطه بین پدیدههای اجتماعی و پدیدههای طبیعی است. قبل از مارکسیسم این رابطه به درستی درک نشده بود. ماتریالیسم دیالکتیک نشان داد که در جریان تکامل تاریخی ماده پیدایش انسان و جامعه بشری بخشی از جهان مادی و ثمره طبیعی تکامل آن و یک مرحله کیفیتا ویژه و متمایز از تکامل مادهاست. مارکسیسم یگانگی تمامی مناسبات انسانی (اجتماعی، سیاسی و معنوی و...) را بر شالوده تولید مادی ثابت کرد. در همین روند تولیدی مادی و کار انسانی است که وحدت و مناسبات و کنش و واکنش جامعه و طبیعت صورت میپذیرد.
۵- گرایش کنونی به سنتز علوم مختلف خود ثمره دیگری است از وحدت مادی جهان. این گرایش به ویژه در علم سیبرنتیک که موضوع بسیار گستردهای دارد تجلی میکند. این علم زمینههایی از مکانیسم ماشینها و شمارگرها (کمپیوترها) و ارگانیسم زنده گرفته تا پدیدهها و سازمانهای اجتماعی را در بر میگیرد. همین امر که قوانین واحد سیبرنتیک در مورد پدیدهها و روندهایی چنین متفاوت میتواند به کار رود خود نشانی از وحدت مادی این پدیده هاست بدون آنکه ویژگیهای کیفی هر یک نفی گردد. وحدت از نظر ماتریالیسم دیالکتیک نه تنها مغایر با تنوع و کثرت نیست بلکه آن را ایجاب میکند.
نتیجه عمومی این که وحدت مادی جهان کلیه جنبههای وجود همه پدیدهها و روندهای تکامل طبیعت و جامعه را در بر میگیرد. وحدت مادی جهان عام، کلی و همه گیر است.
اهمیت علمی تز وحدت مادی جهان
اصول تئوریک تزهای ماتریالیسم دیالکتیک برای پراتیک چه اهمیتی دارد؟۱ ـ فلسفه میآموزد که وظایف پراتیک باید بر شالوده مطالعه روندهای مادی و شناخت واقعیت عینی صورت گیرد. برای درک درست مسائل و داشتن دید علمی و روشن باید علل مادی پدیدهها را کشف و مطالعه کرد، باید به انگیزهها، محملها و شالودههای مادی حیات سیاسی ـ ایدئولوژیک جامعه پی برد، باید به تجزیه و تحلیل بغرنج و همه جانبه کلیه شرایط عینی مادی پرداخت و شرایط مشخص تکامل اجتماعی را در هر مرحله در نظر گرفت. در پرتوی این شناخت میتوان وظایف خویش را به درستی تعیین کرد و از اشتباهات ذهن گرایانه (سوبژکتیویسم) و اراده گرایانه (ولونتاریسم) پرهیز کرد. این دو انحراف منجر به عدم شناخت قوانین عینی و انکار نقش تعیین کننده عوامل مادی شده کار را به قضاوتهای نادرست و به شکست در عمل میکشاند. سیاست باید بر شالوده مستحکم علم مطالعه و شناخت واقعیت مادی عینی استوار باشد.
۲ ـ اتکاء تزهای فلسفی ماتریالیسم دیالکتیک پیرامون ماده و حرکت و زمان و مکان بردادههای علوم مدرن و بر پراتیک به این فلسفه قدرت و استحکام بخشیده. در نبرد با مکاتب ایده آلیستی ماتریالیستها باید بر آخرین دستاوردهای علوم تکیه کنند و به آن مجهز باشند. ایده آلیستها از مشکلات پیشرفت علوم از مجهولات فعلی و همچنین از عدم اطلاع عامه مردم سوء استفاده و نتایج علوم را تحریف و قلب میکنند. دفاع علمی و پی گیر و مستدل از تز وحدت مادی جهان و محتوی آن بخشی از نبرد همه جانبه و پر اهمیت ایدئولوژیک است.
برخی پژوهندگان خاطر نشان میسازند که عرفا «عشق به همه ظواهر عالم» را تبلیغ میکردند و فلسفه وحدت وجودی آنها، از آن جهت که متکی بر پانته ایسم (پان یعنی همگانی سراسری و تئو یعنی خدا«همه چیز خدا یگانگی» است، گامی است در آن شرایط به سوی ماتریالیسم زیرا خداوند را در ماوراء طبیعت نمیجوید و آن را در درون طبیعت و تمامی آن فرض میکند.
مونیستها monisme از واژه مونو به معنای یک واحد جهان را بر پایه یک اصل یک عنصری و از یک مبدأ میدانند. مونیسم میتواند ایده آلیستی یا ماتریالیستی باشد. دو آلیستها dualisme (از رقم دو) به دو گرایی و ثنویت معتقدند و دو اصل مساوی مادی و معنوی را اساس تشکیل جهان میدانند. پلورالیستها pluralisme از واژه پلورال به معنای چند یا چند گرایان بر آنند که اصول پر شمار و مجزا از هم و از نظر اهمیت مساوی هم سازنده جهانند.
Abonnieren
Kommentare (Atom)