لودویک فوئرباخ اندیشمند آلمانی بر حسب آرزوی بی پایان قلب بشر به تعریف و تبیین مفهوم خداوند پرداخت. او گفت: ((خدایی وجود ندارد. خداوند به عنوان یک واقعیت عینی وجود ندارد. خدا فقط یک آرزو است. انسان می خواهد قادر مطلق شود؛ همه جا حاضر و دانای مطلق باشد؛ او میخواهد قادر مطلق بشود؛ همه جا حاضر و دانای مطلق باشد؛ او می خواهد خدا باشد ؛ این نیاز انسان است؛ نیاز بینهایت شدن؛ نیاز جاودانه شدن؛ نیاز به قدرت مطلق رسیدن.))
کارل مارکس خدا را یک تلاش ایدئولوژیک برای گریز از واقعیت عینی دانست. مارکس میگفت که مردم گرفتار فقر و رنج و بدبختی به رویایی نیاز دارند که بتوانند به آنها امید بدهد. مردم با انواع ناامیدیها در فقر و بیچارگی مطلق به سر میبرد؛ به طوری که نمی توانند بدون این رویا آینده ای را برای خود متصور باشند؛ آنها قادر به تحمل این واقعیت غیرقابل تحمل نیستند. پس خدا تریاک است.
دین افیون توده هاست. دین یک داروست. دین به انسان کمک میکند و به او دلداری میدهد. پس دین یک نوع مسکن است. انسان درد زیادی میکشد و نسبت به یک مسکن درد احساس نیاز میکند- چیزی که امروز نیز مصداق عینی دارد- امروز بشر با نگون بختی دست به گریبان است؛ اما فردایی از راه میرسد که همه چی در آن رو به راه میشود.
مارکس میگوید که چرا برکت عیسی اینگونه اهمیت پیدا کرده است: فقرا انسانهای محترمی هستند. چرا؟ چرا چون آنها وارثان ثروت خدا هستند. عیسی میگوید: ( کسانی که اینجا آخرینند و آنجا اولینند) پس به این ترتیب انسان فقیر احساس شادی میکند و فقرش را از یاد میبرد. عیسی برای این داروهای محرک معناهای متفاوتی را در نظر دارد اما مارکس فکر میکند که اینها صرفا دارو هستند.
مارکس خیلی منطقی به مساله نگاه میکند. وقتی مردم در بدبختی هستند آنها فقط یک راه برای تحمل آن دارند؛ اینکه بتوانند آینده ی بهتری را در ذهن بپرورانند.
شما زن زیبا ندارید؟ نگران نباشید در بهشت هر تعداد زن که بخواهید وجود دارد- هر کسی میتواند تعداد زیادی از آنها را داشته باشد-شما میتوانید در آنجا با زیباترین زنان همبستر شوید. آنها اینقدر زیبا هستند که هیچوقت پیر نمیشوند و همیشه در سن شانزده سالگی میمانند. این چیزها رویای مردان است.
شما در روی زمین نمیتوانید به الکل دست پیدا کنید؟ یا حتی اگر بتوانید، سخت است یا گران است و یا در راه تهیه آن هزار و یک مسئله وجود دارد.
اما در فردوس جویبارهای شراب و الکل در آن جاریست...
مارکس میگوید که مذهب نتها یک فریب است. فریبی برای استثمار مردم؛ فریبی برای نگه داشتن آنها زیر سلطه؛ فریبی است تا آنها نتوانند شورش کنند. مارکس ضربه ای سخت بر باورهای کهنه وارد کرد.
فریدریش نیچه ضربه ای دیگر را بر پیکر خداباوران وارد کرد. او گفت:
خدا چیزی جز ناتوانی اراده برای دوست داشتن نیست. وقتی انسان با جامعه پیر؛ فاسد؛ کودن و مردنی میشود؛ شروع به اندیشیدن به خدا میکند. چرا؟ چون مرگ کم کم دارد نزدیک میشود و انسان باید آن را بپذیرد. انسان در حال کناره گیری از زندگیست؛ زندگی دارد از دستهایش در میرود؛ و او هم نمیتواند کاری انجام دهد؛ انسان باید مرگ را بپذیرد. خدا حلقه ای برای پذیرش مرگ است و مرگ تنها از سوی کسانی که ضعیف و ناتوان شده اند پذیرفته میشود.
نیچه میگفت: ایده ی خدا از ذهن زنانه آمده است. او میگفت بودا و مسیح هر دو زن صفت هستند. آنها در حقیقت مذکر نیستند. آنها بسیار انعطاف پذیرند. بودا و مسیح کسانی هستند که شکست را پذیرفته اند.
آنها اصلا جنگ نمیکنند. آنها برای بقا نمیجنگند. وقتی آدم جنگ برای بقا را متوقف میکند مذهنی میشود. وقتی اراده برای رسیدن به قدرت کاری انجام ندهد؛ انسان از زندگی بیزار میشود و میمیرد و به خدا و کارهای مرتبط دیگر می اندیشد. خدا مخالف زندگیست. زندگی ارده برای به قدرت رسیدن است. زندگی مبارزه است؛ مبارزه ای دائمی. زندگی ستیز است و انسان بایددر این ستیز پیروز شود. ولی وقتی افراد ضعیف میشوند دیگر نمیتوانند به پیروزی برسند؛ ان ذهن شکست خورده به سمت مذهب حرکت میکند. پذیرش مذهب به معنای پذیرش شکست است.
فوئر باخ؛ مارکس؛ نیچه؛ این سه با هم فضایی را خلق کردند که در آن اعلان شد که (((خدا مرده است و انسان آزاد است))).
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen