طبق نظریهی داروین، موجودات زمین در طول زمان و طی فرآیندی مستمر، تحول پیدا میکنند که تکامل (evolution) نامیده میشود. علیرغم بار مثبت این کلمه در زبان فارسی (کامل شدن) این فرآیند در زبان علمی هرگز به معنای بهتر شدن و کامل شدن نیست. در زبان علمی تکامل داروینی بر اصول متعددی استوار است. مهمترین این اصول «انتخاب طبیعی» است. انتخاب طبیعی یعنی محیط تدریجا جاندارانی را که دارای صفات نامساعد هستند از بین میبرد و جانداران دارای صفات مساعد برای ادامهی بقا و تولید مثل در آن محیط خاص را حفظ میکند. پس از گذشت نسلهای زیاد و متوالی و تاثیر مداوم انتخاب طبیعی و محیط، سرانجام گروهی از جانداران یک صفت یا تعدادی صفات جدید و مساعد به درجهای جمع خواهند شدکه به صورت گونهای جدید از گونهی اجدادی ظاهرشوند. این اشتقاق گونهها نهایتا به این میانجامد که گونهی جدید آن قدر از لحاظ ژنتیکی با گونهی اصلی خود تفاوت پیدا خواهد کرد که دیگر قادر به تولید مثل با آن گونهی اصلی نخواهد بود.
مفهوم واقعی انتخاب طبیعی در تولید مثل افتراقی است. یعنی بعضی از افراد یک جمعیت بیش از دیگر افراد آن اولاد به جا میگذارند و نسبت به افرادی که فرزندان کمتری از آنها میماند، درصد بیشتری از ژن به گنجینهی ژنی نسل بعد انتقال میدهند. اگر این تولید مثل افتراقی در طول چند نسل ادامه یابد، آنهایی که فرزندان بیشتری تولید میکنند، تدریجا سهم بزرگتری از افراد کل جمعیت را به وجود خواهند آورد. در نتیجه پراکندگی ژنهای آنها بیشتر خواهد شد و امکان دارد صفت جدیدی که در یک فرد جاندار پدید میآید، از راه تولید مثل افتراقی و به مرور زمان، به صورت خصوصیت استاندارد تمامی یک جمعیت درآید.
داروین در کتاب «خاستگاه گونهها» به اصول دیگری هم اشاره میکند که بر روند تکامل موثرند. ازدیاد جمعیت موجب کاهش منابع غذایی میشود و موجب تنازع بقا شده و تنها به گونههایی اجازهی ادامهی بقا میدهد که به این امکانات دسترسی دارند. مثلا در جنگلهای انبوه تنها درختان بلند به نور خورشید دسترسی دارند و درختان کوتاه ناچارند یا خود را با محیط تازه و کمنور وفق دهند و یا حذف شوند. تنوع ژنتیکی عامل دیگری است که در روند تکامل نقش دارد. ناآشنایی با علم ژنتیک در دورهی داروین سبب شده بود که وی علیرغم مشاهده ی تفاوت والدین و فرزندان ، علت آن را تشخیص ندهد. این تفاوتها ریشه در توزیع تصادفی ژنها و جهش دارد (جلوتر توضیحات بیشتری خواهیم داد).
از سادگی به پیچیدگی رسیدن
یکی از خردهگیریهای مخالفان نظریهی تکامل داروین از طریق اشاره به ساختمان چشم آدمی است. این مخالفان معتقدند که فرآیندهای خودبخود تصادفی طبیعی توان این را ندارند که شیء بسیار پیچیده و فاقد نقصی (کامل به معنی معمول آن) مانند چشم را به وجود بیاورند. از این رو فرضیهی تکامل داروین، به زعم ایشان، نمیتواند جامعیت داشته باشد و در نتیجه باطل است. آنچه که طرفداران فرضیهی داروین در جواب این خردهگیری ابراز میدارند، وجود دو دسته مدرک و مشاهدات علمی است که دقیقا ثابت میکند که انتخاب طبیعی نه در طی میلیونها سال، بلکه در طی فقط نیم میلیون سال قادر بوده از چشم بسیار ساده و ابتدایی به تدریج چشمی پیچیده همراه با نقصهای فعلی شکل بخشد که انسانها و برخی دیگر حیوانات از آن بهرهمندند.
در دانشگاه لوند (University of Lund) سوئد یک محقق جانورشناس، به نام دَن-اِریک نیلسون (Dan-Eric Nilsson) در سالهای اخیر موفق به ابداع یک مدل کامپیوتری بسیار جالبی شده است. این سیستم کامپیوتری قادر است طی زمان فرضی حدود نیم میلیون سال از یک قشر سلولی که به نور حساسیت نشان میدهند یک چشم «کامل» امروزی به وجود آورد. جالب اینجاست که ساختمانهای حد واسطه بین چشم ابتدایی و چشم پیچیدهی امروزی هنوز در پهنه ی طبیعت یافت میشوند و برای صاحبان آنها این توانایی را ایجاد میکنند که از نور موجود در طبیعت اطلاعات لازم (از قبیل محل غذا و چگونگی حرکت سایر موجودات) را به دست آورده و احتمال بقا و تولید مثل آنها را افزایش دهد.
شباهتهای ظاهری
نخستین عاملی که داروین را در طی سفرش به نظریهی تکامل رهنمون ساخت، شباهتهای ظاهری واضح میان موجودات کاملا متفاوت بود. اعضای همسان علیرغم تفاوتهای کاربردیشان زیرساختهای مشابهی دارند. بال خفاش، بالهی نهنگ، پای جلو اسب و دست انسان علیرغم تفاوتهای بسیار ِ ظاهری از نظر کالبدشناختی، تعداد و چیدمان استخوانبندی و اتصال ماهیچهها همسانند و ریشهی تکاملی مشترکی دارند (Homologous Structure). در مواردی مثل بال پرندگان و حشرهها، شباهت صرفا از نوع کاربردی است (Analogous structure).
شباهتهای ژنتیکی
همزمان با شکلگیری نظریهی تکامل در انگلستان، کمی دورتر کشیشی اتریشی به نام گرِگور مِندل (Gregor Mendel) مشغول بنیانگذاری علم وراثت بود. علمی که سالها بعد (۱۹۳۰-۱۹۴۰) به اثبات و استحکام دیدگاه پیشرو تکاملی کمک شایانی کرد. ماحصل این وحدت شاخههای نوینی چون ژنتیک تکاملی، ژنتیک جمعیتها بود. با کشف دی-ان-ای (DNA) بسیاری از سوالهای بیجواب دانشمندان پاسخ داده شد. ژنوم و توالی ژنتیکی موجودات مختلف شباهت شگفتآوری به یکدیگر دارند. شباهتی که مبنای ایجاد تمایز و طبقهبندی موجودات زنده شد. ژنتیک نشان داد که موجوداتی با ظاهر مشابه از نظر ژنتیکی نیز بسیار نزدیکند. توالی ژنتیکی برخی از آنها تا مرز همسانی پیش میرود. درصد کوچکی تفاوت در توالی ژنتیکی (ناشی از جهشها) موجب تغییرات فاحشی در ریخت و ظاهر گونهها میشود. مهندسی ژنتیک، اصلاح ژنتیکی، اشعهی فَرابنفش، گاز خردل، مواد رادیو اکتیو... موجب ایجاد جهشها و یا تغییراتی مصنوعی در آزمایشگاه شدند. تولید مثل گونههای جهش یافتهی مطلوب، موجب شکلگیری گونهای جدید و یا سازگارتر میشود. روند تکامل در مقیاس کوچکتر در آزمایشگاه قابل مشاهده است.
با پایان یافتن پروژهی توالی ژنوم انسان و مقایسهی آن با شامپانزه، شباهتی شگفتآور مشاهده گردید. ۹۸ ٪ شباهت ژنتیکی مبین آن است که شامپانزهها و انسان ممکن است در زمانی بسیار اخیرتر از آنچه تاکنون تصور میشد از یک جد مشترک از یکدیگر جدا شده و مسیر تکاملی جداگانهای را پیموده باشند. این تفاوت در ژنهای مربوط به مغز به کمتر از یک درصد میرسد [۱]. تحلیلی دقیق از «دی.اِن.اِی» انسان و شامپانزه حاکی است که راه تکامل انسان و شامپانزه کمتر از پنج میلیون و چهارصد هزار سال قبل از یکدیگر جدا شده است. تیمی از محققان آمریکایی میگوید که این نتایج به احتمال جفتگیری میان این دو گونه، برای هزاران یا حتا میلیونها سال پس از جدایی خط سیر تکاملی آنها، اشاره دارد [۲]. در سال ۲۰۰۴ مجلهی نیچر مقالهای را منتشر میکند [۳] با این مضمون که انسان به احتمال قوی مغز بزرگ خود را مدیون جهش ژنتیکی است که دو میلیون و چهارصد هزار سال قبل روی داده است. به موجب این جهش، جمجمهی انسان از آن زمان تاکنون سه برابر شده و همزمان آروارهی او عقب نشسته است. محققان آمریکایی بر این باورند که این نقص ژنتیکی با کوچک کردن آرواره باعث شد از فشار بر جمجمه کاسته و در نتیجه انبساط آن ممکن شود. با رشد جمجمه فضای بیشتری برای رشد مغز فراهم شد.
امروزه پایههای تکامل ژنتیکی آنچنان بدیهی است که عدم تطبیق درخت زندگی و طبقهبندی یافتهای تازه با اصول تکاملی نشان از اشتباه در روند یا متدولوژی پژوهش دارد.
شباهتهای فیزیولوژیکی
در بررسی شباهتهای بین موجودات برای پی بردن به یک نقشهی مشترک تکاملی، محققان بیشک از سطوح ساختاری فراتر رفته و ابعاد کاربردی دستگاهها را مورد مداقه قرار دادهاند. این چنین فعالیتهای علمی بر این مبنا استوارند که اگر رابطهی ژنتیکی بین دو موجود بسیار قوی باشد، و آن دو موجود از شباهت ظاهری و ساختاری زیادی هم برخوردار باشند، لذا منطقی است اگر نتیجه بگیریم که کاربرد آن اعضاء هم باید شبیه باشند. برای مثال، دستگاه گردش خون که از حیاتیترین بخشهای فیزیولوژی بدن محسوب میشود به صورت قابل توجهی یکسان و بدون تغییرات اساسی در تمام پستانداران تعبیه شده است (ساختمان چهارحفرهای قلب، تفکیک سیاهرگها و سرخرگها، ساختمان و عملکرد گلبولهای قرمز و سفید، و ...).
این اصل تکاملی چنان در بین محققان علوم پایه و پزشکی مستحکم است که برای آشنایی با ظرایف کاربردی اعضاء مختلف بدن انسان، از موجودات آزمایشگاهی به طور معمول استفاده میشود. برای مثال، کلیت علم داروشناسی و صنعت داروسازی بر این بنا است که اگر مادهای درمانی به ترتیب در فیزیولوژی موشها و میمونهای آزمایشگاهی کارساز باشد، بنابراین میتوان اطمینانی نزدیک به یقین داشت که در فیزیولوژی انسان نیز کارساز خواهد بود. از این رو است که افزایش کیفیت زندگی و طول عمر انسان در قرن اخیر را باید مدیون دریافتن روابط تکاملی بین موجودات آزمایشگاهی و انسان دانست.
شباهتهای روانی/رفتاری
مخالفان نظریهی داروین از سویی دیگر خرده میگیرند که هرچند شباهتهای انکارناپذیری در ابعاد ساختاری، ژنتیکی و فیزیولوژیکی بین موجودات طبیعی وجود دارد، اما انسان صاحب روح و روانی است کاملا یکتا که به او قدرت تفکر، تکلم، حل مشکلات، برنامهریزی برای آینده، ساختن ابزار، و برپا کردن دستگاه اخلاقی را داده که همینها وجوه تمایز انسان با سایر حیوانات را مهیا میکنند. طرفداران این فرضیه، انسان را تافتهای جدابافته در متن طبیعت میدانند که نه تنها موجودیتش از قانونهای طبیعی تبعیت میکند بلکه صاحب خصوصیاتی است که فقط به او اعطا شده است.
محققان علم روانشناسی تکاملی، هرچند در قلمرو مسائل روحانی و عرفانی توانایی اظهار نظر ندارند، تا امروز توانستهاند با مشاهدات و مدارک دقیق علمی نشان دهند که ابعاد مختلف روان انسان گاه به صورتهای سادهتر و گاه حتا پیچیدهتر در روان موجودات دیگر درج شدهاند. برای مثال، دریافت پیچیدگی دستگاه ادراک بینایی مدیون اکتشافات در زمینهی دستگاه بینایی گربهها و میمونها از قبیل ساختار مغزی بینایی، دیدن رنگهای متفاوت، درک حرکت اشیاء از راه دیدن، و ... بوده است.
در همین راستا، محققان دیگر به کشف معضلات روان موجودات دیگر پرداختهاند و تا به امروز ثابت شده که برای مثال اورانگوتانها و شامپانزهها نیز قادر به یادگیری زبان اشاره (به همان صورت که نوزادان و انسانهای ناشنوا یاد میگیرند) هستند. جالبتر این که، در موارد خاص، این حیوانات تحت تعلیم توانستهاند اشارات جدیدی را بنا به مقتضیات خود ابداع کنند که خود نشانگر این است که این حیوانات در مراتب عمیقی (مانند انسانها) مشغول تجزیه و تحلیل این علائم ارتباطی هستند. پس از این مثال و مثالهای متعدد و مشابه دیگر که از حوصلهی این بحث خارجند میتوان نتیجه گرفت که بخش عمدهای از خصوصیات روانی انسان امروزی، همانند ساختار، فیزیولوژی و ژنهای او، مدیون فرآیندهای تکاملی از طریق انتخات طبیعی است. یعنی آن خصوصیتهای اخلاقی (مانند برنامهریزی، حل مشکلات، ابزارسازی، و برقراری ارتباط از راه زبان) که به انسان توانایی تطابق بیشتری را با شرایط دائما متغیر اقلیمی داده، توسط انتخاب طبیعی به صورت مذکور برای او باقی مانده و طی چند ده هزار سال اخیر به شکوفایی خود نائل آمدهاند.
نتیجهگیری
اگرچه «تکامل» همچنان و از روی عادت به همراه «فرضیه» یا «نظریه» میآید اما امروز از اصول پایهای علم زیستشناسی و علوم مرتبط با آن است. در نظریهی امروزی تکامل، انتخاب طبیعی نیرویی به شمار میآید که نوآوریهای ژنتیکی را در میان افراد بیشتری گسترش میدهد و به از میان رفتن افرادی میانجامد که از نظر تولید مثل صلاحیت ندارند. این هرگز به معنای آن نیست که افرادی را که از نظر رفتاری، یا از نظر اجتماعی، صلاحیت ندارند، الزاما از میان میبرد. قویترین و بزرگترین جاندار هر جمعیت ممکن است از نظر رفتاری بسیار سازگار باشد، ولی اگر نازا باشد، از نظر تولید مثل و از نظر تکامل، فاقد صلاحیت خواهد بود. از سوی دیگر ممکن است گونهای رنجور و ضعیف، از نظر رفتاری یا اجتماعی صلاحیت نداشته باشد، اما اولاد زیادی به وجود آورد. انتخاب طبیعی در اساس از طریق تولید مثل واقع میشود نه از راه تنازع بقا. تنازع بقا برای بقا روی میدهد، ولی غالبا جنبهی فیزیکی محض دارد و ممکن است به صورتی غیرمستقیم بر موفقیت جاندار در امر تولید مثل نیز موثر افتد. اما مهمترین نتیجهی حاصل نه تنازع، نه از میان رفتن و نه حتا بقای فرد است. بلکه آنچه سرانجام حاصل میشود، موفقیت نسبی در امر تولید مثل است.
علیرغم تاثیرهای فراوان نظریهی داروین بر عرصههای دیگر و حتا بر علوم انسانی، لازم به ذکر است که کلیهی اصول و شواهد تکامل، یافتههایی آزمایشگاهی و قابل تکرار در محیط آزمایشگاه است و از آنجا که نفس علوم تجربی نتیجهگیری از شواهد و یافتههای آزمایشگاهی است، از آفتهای نظریههای بزرگ علمی نتیجهگیریهای غیرعلمی و خصوصا در زمینههای متافیزیکی، ایدئولوژیک و چالشانگیز است. نظریهی تکامل و اصولا علم به طور کلی، در زمینهی سؤال همیشگی بشر در مورد وجود خدا، پاسخی ندارد. به عبارت بهتر، مرز زبان علمی به آزمایشگاه و یافتههای قابل اندازه گیری محدود است. دانشمند واقعی به این محدودیت واقف است و اصولا اظهار نظری دربارهی چنین مسائلی نمیکند. بررسیهای مذکور یافتههای آزمایشگاهی دانشمندان بزرگ و مورد تایید دنیا در محدودهی اصول علمی است. اعتقاداتی چون آفرینش شش روزهی دنیا، آدم و حوا، آفرینش انسان از خاک و ... همه و همه در محدودهی علم کلام و متافیزیک است و رد و اثباتشان خارج از توان و ظرفیت علم است و بحث علمی حول چنین موضوعاتی مانند مناظره با دو زبان مختلف - بیمترجم - است و یا اندازهگیری طول جاده با ترازو، که از منطق به دور است.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen