Donnerstag, 25. September 2008

ماتریالیسم دیالکتیک


 

بعد از نوشتن مطلب بررسی ماتریایسم دوستانی ابراز لطف کرده و از اینجانب خواستار توضیحاتی بیشتر شدند که گرد آوری و تالیف این مطلب در آن راستا می باشد . امید است که مورد توجه قرار گیرد . در این مقال بدنبال گرایش های حزبی و چیزهایی از این قبیل نمی باشم  و قضاوت را بعهده خوانندگان می گذارم .

چند ایدئولوژی در غرب :

سه ایدئولوژی کلی در تمدن غرب برقرار بوده است و در این نوشتار راه گشا خواهد بود عبارتند از :

1-          اومانیسم ( فرد گرایی )  2- لیبرالیسم ( آزادگرایی ) 3- سوسیالیسم ( جامعه گرایی )

1-اومانیسم نام نهضتی بطور عمده فرهنگی است ، که به رنسانس ( یا نوزائی ) و تجدید حیات علم و فلسفه و هنر و طرح مسائل اجتماعی ، سیاسی و تربیتی خارج از چارچوب مذهب در اروپا منجر گردید . این نهضت پیامد حوادث بیش از دویست ساله جنگهای صلیبی می باشد . اومانیسم فرهنگی بود که دست دولتهای جدید اروپایی را باز کرد و روحیه و طرز تفکر را تغییر داد و منجر به یک ملی گرایی و دولت گرایی گردید .

2-لیبرالیسم : لیبرالیسم بعنوان یک مقوله فراگیر اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی که در جوامع غربی رایج است ، مقوله ای است تمدنی و فرهنگی و علاوه بر اینکه آزادی سیاسی خود را مورد تاکید قرار می دهد ، بلکه بویژه آزادی عمل اقتصادی و سرمایه صنعتی و بازرگانی را می طلبد .

3-سوسیالیسم : این سیستم که بهدف تکامل زندگی انسان تشکیل یافته بود تحت لقای خارج کردن نظام جامعه از لقای دولتمندان زرپرست و ثروتمند و از نظارت شاه ها و پرنس ها تشکیل گردیده است . سوسیالیسم بدنبال بوجود آوردن مساوات واقعی بین تمام قشرها و از بین بردن امتیاز برتری قشری بر قشر دیگر است .

منابع مارکسیسم عبارتند از : فلسفه ، اقتصاد ، سوسیالیسم . در ارتباط با منبع فلسفی مارکسیسم وامدار فلسفه هگل و فوئرباخ می باشد . در ارتباط با منبع اقتصادی مارکسیسم وامدار آدام اسمیت و ریکاردو می باشد  و جزء فلسفی مارکسیسم ، ماتریالیسم دیالکتیک می باشد.

ماتریالیسم دیالکتیک

یکی از اجزاء عمده ایدئولوژی مارکسیسم ، فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک است . مارکسیسم ، ماتریالیسم دیالکتیک را در مقابل ماتریالیسم کهنه و متافیزیک قرار می دهد ، که کلیه انواع ماتریالیستهای گذشته را ]  اعم از ماتریالیسم آنتیک ( باستانی ) مانند ماتریالیسم یونان قدیم        ( دمکریت = ذیمقراطیس ) و رم قدیم ( لوکرسیوس ) ، حس گرایی ( سانسوالیسم ) در انگلستان قرن هفده ( منسوب به بیکن ، هابس و لاک ) ، ماتریالیسم در فرانسه قرن هیجدهم (دیده رو  و هلوسیوس ) و غیره  {[ در بر می گیرد. ماتریالیسم دیالکتیک ، تمامی این مکاتب را ناقص می شمرد.

ماتریالیسم دیالکتیک خود به اجزاء مختلف تقسیم می شود:

1- جهان بینی دیالکتیک   2- ماتریالیسم فلسفی   3- ماتریالیسم تاریخی

پس از مارکس و انگلس ، این نظریات بوسیله پلخانف و لنین و بعدها بوسیله استالین و مائوتسه دون تشریح و بسط داده شد و جمع بزرگی از فلاسفه شوروی ضمن تألیف در کتب مجمل یا مشروح این احکام را منظم کردند.

برخی تاریخ دیالکتیک را با آموزشهای تائوئیسم ( دائوئیسم ) در چین باستانی آغاز می کنند . در کتاب دائودتسین آمده است : ناتمام و ناکامل ، کامل می شود ، کج راست می گردد و کنهه ، نو  می شود یعنی متقابلان بهم تبدیل می گردند.

بدین ترتیب دو اصل دیالکتیک یعنی تبدیل متقابلان به هم و تغییر دائمی می باشد که در تائوئیسم و بوداگریی نیز تا حدودی سابقه دارد . اما دیالکتیک بمعنی اخص از آموزش هراکلیت آغاز می گردد. هراکلیت در فراگمنت ها می گوید : این نظام جهان ، همان است که برای همه موجودات وجود دارد. آن را نه ارباب النوع و نه افسانه ها ایجاد کرده اند ، بلکه همیشه بوده و خواهد بود یک آتش زنده است که طبق موازینی می سوزد و طبق موازینی خاموش می گردد. عالم محدود و جهان واحد است.

بنظر گزننون ، در نزد سقراط دیالکتیک ، هنر کشف حقیقت از راه تصادم عقاید متقابل و شیوه گفته های عالمانه برای استخراج تعاریف حقیقی مفاهیم است.

اسپینوزا در اثر معروف خود بنام اخلاق وجود تضاد بین جبر و اختیار را غلط می داند و معتقد است که بین آنها رابطه ای برقرار است و توضیح می دهد که مثلا اختیار ( آزادی ) چیزی دیگر غیر از شناخت جبر نیست.

دکارت در دوران جدیدتر به اصل تکاملی جهان از عناصر اربعه معتقد است . کانت و لاپلاس یک قرن بعد از دکارت تحول منظومه شمسی را طبق تئوری معروف خود اثبات می کنند. بدین ترتیب مفهوم تحول در علوم طبیعی راه می یابد .

هگل بر آن است که تضاد ، ریشه همه جنبشها و اصل زندگی است هر چیزی در آن حدی که متضمن تضاد باشد ، حرکت می کند و قدرت تحرک دارد .

هگل می گوید : دیالکتیک روح جنباننده علم است و اصلی است که تنها بوسیله آن ربط و ضرورت باطنی در مضمون علمی پدید می شود .

در ادامه می نویسد : ( بدین جهت دیالکتیک عالی ترین نیروست و بیش از این ، یگانه نیروی مطلق عقل است و حتی قدرت محرکه ای است بالاتر از عقل ، که بکمک آن عقل خود را در خودش     می یابد و می شناسد ) و (تمام اشیایی که ما را محاصره می کنند ( در پیرامون ما قرار دارند )        می توانند بعنوان نمونه های دیالکتیک بررسی گردند . ما می دانیم که آنها متناهی هستند، تغییر پذیرند و سپری اند و این نیست مگر دیالکتیک ، که به برکت آن این اشیاء متناهی باید از حدود آنچه که بلاواسطه اند ، خارج شوند و به متقابل خود گذر کنند) .

بنظر هگل ، دیالکتیک بمثابه اسلوب معرفت قدرت عقل به معنای وحدت متضادین را درک       می کند و حال آنکه برعکس ، متافیزیک و فهم متافیزیکی تنها یک ماهیت متضاد را به رسمیت  می شناسد و مبادله آنها را نمی بیند در نتیجه اشیاء را یکطرفه تعریف می کند.

به تعبیر انگلس ، دیالکتیک هگل رشد خودبخودی مفاهیم است . هگل دیالکتیک خود را تنها اسلوب صحیح در مقابل متافیزیک می داند . متافیزیک در نزد هگل به معنای رایج آن نمی باشد ، هگل خود بوجود عقل مطلق یا ایده مطلق بعنوان خالق و آفریننده جهان معتقد است ولی مقصود هگل از متافیزیک تمام اسلوبهای غیر دیالکتیکی است .

هگل می نویسد : اسلوب متافیزیک یا اسلوب دگماتیک ( جزمی ) بر معرفت سطحی پدیده ها مبتنی است و برخی مختصات جدا و مستقل از یکدیگر را تثبت می کنند و همواره یکی از دو حکم متناقض را که مثلا عالم متناهی یا غیر متناهی است ، تایید می کند.

انگلس مدعی است که او و مارکس یگانه افرادی بودند که رهاندن دیالکتیک آگاهانه را از شیوه مخرب ایده آلیسم هگلی وظیفه خود قرار داده و کوشیدند تا استنباط مادی را از دیالکتیک تبین کنند و سپس آنرا بر طبیعت منتقل کنند ، زیرا طبیعت سنگ محک و مظهر تایید دیالکتیک است . انگلس می گوید: طبیعت شناسی امروزی بطور فوق العاده غنی و سرشار ، دیالکتیک را مورد تایید قرار می دهد و تجارب خود را در اختیار دیالکتیک قرار می دهند.

انگلس می نویسد : برای فلسفه دیالکتیک هیچ چیز یکباره و برای همیشه مستقر و بلا شرط و مقدس وجود ندارد . دیالکتیک در همه چیز نشانه سقوط ناگزیر می بیند : که چیزی در برابر آن یارای ماندن ندارد . دیالکتیک روند بلا انقطاع ظهور و زوال ، اعتلای بی نهایت از پست به برتر و بازتاب این روند در تفکر است.

ماتریالیسم فلسفی :

انگلس مسئله اصلی فلسفه را رابطه شعور با ماده می داند و برای این مسئله اصلی دو جهت قائل است : اول اینکه کدامیک از شعور یا ماده دارای تقدم وجودی هستند . کسانی که تقدم را با ماده می دانند و معتقدند که شعور از ماده کسب می گردد ، ماتریالیست هستند . کسانی که معتقدند شعور و یا روح یا جوهر روحانی یا خدا خلاق است و بر ماده تقدم دارد ، ایده گرا ( ایده آلیست ) هستند .

کسانی که به این سئوال پاسخ صریح ندهند ، لا ادریون ( ندانم گرایان = اگنوستیک ) هستند .

مسئله دوم امکان حصول معرفت می باشد . سئوال می شود آیا بشر قادر است به واقعیت وجودی پی ببرد ؟ کسانی که بگویند بشر قادر است به واقعیت ولو در طول زمان و بتدریج پی ببرد ، واقع گرا ( رالیست ) هستند و کسانی که در امکان شناخت شک کنند ، شکاک ( سپتیک ) هستند . در طرح مسئله اساسی فلسفه مسئله مذهب و اعتقاد به خدا مطرح نمی گردد ، ولی بطور تلویحی و غیر مستقیم ، باورمندان به خالق ، جزء ایده آلیست ها و یا دوآلیستها قرار می گیرند .

دوالیسم یا ( دوگرایی ) یعنی اعتقاد به دو جوهر : جوهر معنوی و الهی ، که خالق است و جوهر هیولایی یا مادی ، که مخلوق است . ماتریالیست ها فلسفه اسلامی را بطور کلی مبتنی بر دوآلیسم می دانند و خود را یکتاگرا ( مونیست ) می شمرند.

درباره ماتریالیسم فلسفی ( ماتریالیسم دیالکتیک ) باید دانست که مسئله اساسی آن نفی مذهب و نفی خداست ، یعنی آن نتیجه مهمی که این مکتب با ترویج و تبلیغ آن موجب جدا شدن خود از دینداران است .

ماتریالیست و آته ئیست :

اتئیست ( نفی خدا ) ، طبق نظریه مارکسیست ها یک دیدگاه پیگیر ماتریالیستی است ، که مذهب و باور به خدا و روح و موجودات ماوراء الطبیعی و نیروهای غیبی و جهان پس از مرگ و بقاء روح را رد می کند.

ماتریالیست و آته ئیست جهان را موجودی ازلی و متحرک به ذات می داند و علت حرکت جهان را در داخل آن جستجو می کند .

دیالکتیک و ریاضیات :

اختلاف بین دیالکتیک و شعب متنوع ریاضیات این است که ریاضیات مبتنی بر فرضهایی است که ریاضی دان حقیقت آنها را بدون آنکه مورد مطالعه و بررسی قرار می دهد مسلم می گیرد . ریاضی دان صور یا کلیات را بکار می برد لیکن خصوصیات آنها را فرض صادق در نظر می گیرد بدون آنکه بتواند ذات و ماهیت آنها را تبیین کند و یا اینکه روشن سازد چرا آنها دارای چنین ماهیتی دارند . سقراط ریاضیات را ( رویاهایی درباره واقعیت ) نامیده است و آن را بمعنای کامل دانش و شناسایی ندانسته است .

اما اگر کسی فرضها و مفاهیم خود را مورد مطالعه و تحقیق قرار دهد تا به فهم کامل آنها نائل گردد، در این حال مشغول مطالعه دیالکتیک خواهد بود . پس فقط دیالکتیک مستقیما به سمت اصل و مبدا پیش می رود و تنها علمی است که به فرضیه ها اکتفا نمی کند و می خواهد بنیان مستحکمی بسازد .

راه شناسایی کامل و واقعی نخست رها کردن هر اعتمادی به آگاهی حسی و بجای آن توجه به مطالعه و مشاهده عالم معقول تنها به مدد نیروی استدلال و تعقل است . وقتی انسان از عالم احساس روی برتافت قادر خواهد بود  فرمها و ساختارهای اولیه عقل خویش را باز شناسد .

پیدایش ماتریالیست دیالکتیک : از پایان قرن 18 با پیشرفت علم ، سه کشف بزرگ علمی تضمین گردید .

1-         با کشف سلول ، دانشمندان ثابت کردند که تمام اعضای حیوانات و نباتات از سلولهای مختلف تشکیل می شود . این کشف یگانگی ساختمانی طبیعت زنده و جاندار را نشان می دهد .

2-          قانون پایداری و تبدیل انرژی ها بیکدیگر اثبات گردید . اکنون با رجوع به قانون بقای جرم و انرژی ، متوجه می گردیم که چیزی نه از هیچ بوجود می آید و نه هیچ می شود . بلکه فقط تغییر شکل می دهد . در چرخه طبیعت ابتدا و انتهای بی معنی است این نکته همان سئوال معروف را در ذهن انسان تداعی می کند که ( اگر خدا خالق دنیاست چگونه از هیچ چیزی بوجود آورده است و اگر که از هیچ بوجود نیاورده که دیگر خدا خالق نیست ) .

3-          پیدایش دکترین طبیعی دان انگلیسی داروین درباره منشاء انواع است . داروین ضربه محکمی به دریافت متافیزیکی و ضد دیالکتیک طبیعت زنده وارد آورد . این دانشمند با مشاهداتی گسترده اثبات کرد که همه نباتات ، حیوانها و انسان در نتیجه میلیونها سال دگرگونی بدین شکل درآمده اند .

 

ماده چیست ؟ به آن چیزی گفته می شود که بصورت عینی وجود داشته باشد یعنی در خارج از شعور انسان و مستقل از وجود انسان وجود داشته باشد . ماده نمایشگر جهان خارجی است که بر اعضای حسی ما اثر نهاده و احساسات مختلفی را بر می انگیزد ( بازتاب ) . به مثالی توجه فرمایید : هر کسی که در زندگی مشاهدات متعددی داشته است یعنی چیزهای بسیاری دیده است و البته بسیاری چیزها را هم ندیده است . اگر بخواهد به چیزی فکر کند که تاکنون با آن برخورد نداشته ، یا دست به شبیه سازی می زند و چیزی جدید ولی با عناصر متشکله قبلی که در ذهن داشته ، خلق می کند و یا اصلا نمی تواند به چنین چیزی که نه دیده و نه درکی نسبت بدان دارد فکر کند.  این مطلب بیانگر وجود عینی داشتن مواد بصورت مستقل و مادی بودن ریشه فکری انسان است .

از جمله خواص ماده ( بعنوان یک لفظ عام ) حرکت و تحول و تغییر شکل است . یک شئ ساکن مانند سنگ هر چند که ظاهرا ساکن است ولی بهمراه زمین در حال حرکت است و از نظر حرکت داخلی نیز با حرکت الکترونها موید تحرک نامحدود ماده می باشد . یکی از اندیشمندان می گوید : حرکت فی نفسه تما دگرگونیها و جریانهایی که در جهان روی می دهد ، یعنی از تغییر مکان ساده تا اندیشه انسانی را در بر می گیرد . حرکت یعنی حدوث تغییر و دگرگونی در ماده . پس متوجه  می گردیم که اگر می گوییم سکون ، آرامش و غیره اینها مفاهیم نسبی هستند و گرنه هیچ چیز سکون مطلق نیست .

 

زمان و مکان : همه اشیاء دارای ابعاد می باشند . هر شیء سه بعد دارد و مکانی معین را اشتغل می کند و نسبت به همدیگر دارای ترتیب هستند . قبل گفتیم که همه جهان مرکب از ماده هستند.  این بیانگر این مطلب است که ماده فقط در فضا وجود دارد و فضا یکی از صورتهای وجود ماده است . چون در دنیا حرکت داریم که منجر به تغییر و تحول می گردد ، این تغییرات و دگرگونی ها ، این توالی منظم رویدادها و دوام آنها فقط در زمان جاری است . پس هر چیز که در جهان روی می دهد بر کنار از زمان نمی باشد . از این رو زمان یکی از اشکال وجودی ماده است .

 

قوانین دیالکتیک :

قانون چیست ؟ قوانین نمایانگر روابط بین اشیاء و پدیده ها می باشند که با طبیعت داخلی     پدیده ها ارتباط منطقی دارند و به هیچ وجه بر اساس موقعیت های اتفاقی ، خارجی و گذار قرار ندارند . قانون همه روابط را منعکس نمی سازد ، بلکه فقط روابط اصلی و قطعی را بیان می کند . مثلا قانون ارشمیدس بیانگر حالتی است که برای تمامی اجسام شناور در مایع مشترک می باشد و این خصوصیت جنبه عمومی دارد بدین معنی که بمحض برقراری شرایط ، آن تحت سیطره قانون مذکور قرار خواهد گرفت . مشخصه اساسی قانون عینی بودن آن می باشد .

 

قانون تبدیل تغییرات کمی به تغییرات کیفی :

کیفیت چیست ؟ خصلتی است داخلی مربوط به خود شیء ، کیفیت مجموع همه مشخصه های اساسی شیء می باشد . شیء به یاری این کیفیت ثبات نسبی می یابد و از اشیاء دیگر متمایز می گردد.

کمیت چیست ؟ تعیین اشیاء و پدیده هاست که بوسیله عدد ، مقدار ، ریتم ، درجه ، حجم و غیره توصیف می شود .

اگر کیفیت یکی شیء تغییر یابد باعث تغییر خود شیء می گردد ولی درباره کمیت حدودی دارد . مثلا یک تکه سنگ اگر از یک ابعادی بزرگتر گردد دیگر به آن سنگ اطلاق نمی گرد و مثلا صخره گفته می شود .

پس همانطور که تغییرات کمی به تغییرات کیفی تبدیل می گردد ، عکس آن نیز اتفاق می افتد و تغییرات کیفی نیز به تغییرات کمی تبدیل می گردند .

از این قانون اندیشمندان جهش را بعنوان گردونه قاطع تبدیل کیفیت کهنه به کیفیت جدید و تغییر ناگهانی در تحول تعریف می کنند .

قانون یگانگی و درگیری اضداد :

جریانهای متضاد در همه جا قابل مشاهده می باشند . مثلا در ارگانیسم انسان و حیوان ، سلولهای آنها در یک زمان در حال زایش و میرش هستند و با توقف یکی از این دو سیکل ارگانیسم با مرگ روبرو می گردد . در ریاضیات بعلاوه و منها و در فیزیک عمل و عکس العمل در تضاد یکدیگرند . تضاد در جاههای بروز پیدا می کند که مصادیق اضداد با یکدیگر برخورد کنند . اگر اشیاء تغییر نیابند و برای همیشه به یک شکل باقی بمانند دیگر دارای تضاد نخواهند بود . از خواص ماده تغییر و تحول می باشد بدین جهت تغییر حالت در ماده هرگز متوقف نخواهد گردید . پس در نتیجه تضاد همیشه وجود خواهد داشت .

یک مثال عملی در مورد تضاد : بهنگام گرم شدن آب شتاب حرکت مولکولهایش افزایش می یابد . نیروی جاذبه مولکولها که بکمک آن آب حالت عادیش را حفظ می کند ، رفته رفته رو به تحلیل می رود . در اثر حرارت تحلیل نیروی جاذبه تا بدانجا پیش می رود که حفظ حالت موجود آب میسر نمی باشد . بدین جهت آب بسرعت دگرگون شده به بخار تبدیل می گردد . تمام این تغییرها بدنبال مبارزه دو نیروی مخالف و ضد هم صورت می گیرد . نیروی جاذبه بین مولکولی و نیروی از بین بردن این جاذبه که در اثر حرارت ایجاد می گردد ، باعث تضاد می گردد و این مبارزه تا نقطه اوج تضادها ادامه می یابد . بعد از این تضاد حالت و کیفیتی جدید بوجود می آید . تضادهای داخلی در همه اشیاء و روندها وجود دارند و این تضادها از وحدتی جدایی ناپذیر و در عین حال در مبارزه دایمی قرار دارند . مبارزه اضداد سرچشمه داخلی دارد که موجب تغییرات می گردد . بعبارت دیگر هر پروسه ای ضد خود را در خود می پروراند و همین باعث تحول در پروسه می گردد .

بقول یکی از اندیشمندان : این قانون ماهیت و شالوده دیالکتیک است .

 

قانون نفی در نفی :

هر پدیده ای در طبیعت از بدو تولد ، شروع به رشد و گردآوردن نیروهای لازم نموده و سپس در آستانه دگرگونی بنیادی قرار می گرد . اصل نفی در نفی عبارت از این است که در یک پروسه دائمی نوشدن ، روند دائمی نفی و زدایش پدیده های کهنه و زایش پدیده های نو در جهان بوقوع می پیوندد . بنابراین ، نفی بمعنی گسترش یک پدیده و گذار آن به یک درجه جدید و عالی تر است .

پدیده های جدیدی که در طبیعت و جامعه نمودار می شوند ، راه طبیعی خود را می پیمایند تا در زمان معین بفرسایند و جای خود را به نیروها و پدیده های تازه بدهند . پدیده نو و جوان پدیده ای را نفی می کند که فرسوده شده و خود نیز بعد از فرسوده شدن بوسیله نیروهای جوانتر نفی       می گردد . ماهیت قانون نفی در نفی بدین صورت تعبیر می گردد که در روند گسترش درجه عالی درجه نازل پیشین را حذف و نفی می کند و آنرا به سطح تازه ای ارتقاء می دهد و هر محتوی مثبتی را که در جریان تکاملش بدست آمده حفظ می نماید ، این مطلب بیانگر تکامل می باشد .

از جمله مقوله های دیالکتیک می توان به ضرورت و حادثه – امکان و واقعیت – محتوی و شکل – ماهیت  و نمود – علت و معلول – فرد ، خاص ، عام اشاره کرد .

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen