Mittwoch, 12. November 2008

زنده باد بى خدایى



 خدا افسانه است و آینده بشریت در دستهاى خود اوست. انسانها نه مخلوق خدا که جزیى از طبیعت اند و در آن رشد و تکامل یافته اند. معنى و مفهوم حیات و زندگى را انسان آفریده است. انسان با کار و عملش و با تعقلش، حیات زمینى و زندگى را خلق مى کند. خدا نیروى موهومى است که قدرت و عظمت آن به اندازه مجهولات و ناتوانیها و جهل بشر است. گویا خدا آفریننده و ماورا و مافوق انسان و طبیعت، و قادر و عالم بر همه چیز است، اما شناخت عقلایى بشر تماما به انکار آن حکم مى کند.
بى خدایان بجاى پرستش خدا، انسان همنوعشان را دوست دارند. بى خدایان براى امید، زندگى و آینده تلاش و تقلا مى کنند و خدا و کشیش و آخوند و خاخام ذلت و عجز بشر و فرار بسوى مرگ را تبلیغ مى کنند. بهشت انسانها باید در همین دنیاى فعلى و زندگى جارى ساخته شود و همه مردم باید از زندگیشان لذت و بهره ببرند. انسان یکبار زندگى مى کند و باید زندگیش را با تصمیم خودش و با سربلندى و لذت و خوشى سپرى کند. بجاى کلیسا و مسجد و کنیسه باید مدرسه، پارک و تفریحگاه و مهد کودک ساخت. در همین جهان و همین زندگى جارى باید خوش بود و زندگى کرد.
دین ضد علم است و دگم هاى مذهبى را با هیچ ترتیبى و از طریق هیچ متد علمى نمى توان ثابت کرد. دین دشمن علم است. آخوند و خاخام و کشیش با اشاعه جهالت و کوردلى در بین مردم، زندگیشان را مى گذرانند و خود جاهل ترین و بى شعور ترین افراد روى زمین اند. با اینحال از برکت دین از ثمره زندگى بقیه مردم استفاده مى کنند و فربه و پروار مى شوند! طبقات دارا و دولتشان، کلیساها و مساجد و کنیسه ها را از پرداخت مالیات معاف کرده و مردم را وادار مى کنند مالیات بیشترى بپردازند. آخوند و کشیش و خاخام باید مثل همه کار کنند و از آنها براى هر یک شاهى ثمره دسترنج مردم باید حسابرسى شود، باید مالیات بدهند و در تلاش عمومى و زندگى اجتماعى شرکت کنند.
کلیسا، مسجد و کنیسه به مردم دیکته مى کنند (البته بعد از رسانه ها) که چه بخورند، کى بخورند، چه بخوانند و چه چیزى را مجازند در تلویزیون و سینما ببینند یا نبینند. اینها قوانین ازدواج، طلاق، رابطه زن و مرد و مسائل جنسى را تعیین و به مردم حکم مى کنند. اینها مانع آموزش جنسى و گسترش دانش جنسى مردم و توزیع وسایل جلوگیرى از باردارى مى شوند. ازدواج و طلاق و روابط جنسى مردم و قوانین مربوط به آنها باید براساس تمایلات و نیازهاى مردم و تامین حداکثر رفاه، شکوفایى و برابرى آنها تعیین شوند و دست کلیسا و کنیسه و مسجد و معبد باید بکلى از تصمیم گیرى در این موارد کوتاه شود. بشر باید حداکثر آگاهى و دسترسى به اطلاعات مربوط به پروسه هاى فیزیکى و سکس و مسائل جنسى را داشته باشد و کنترل خدا بر این زمینه ها را کنار بزند.
خاخام ها و یهودیان مومن روزانه چند بار خدایشان را شکر مى کنند که آنها را زن خلق نکرده است. کشیشان و کاردینالها با وجود لگامى که مردم به آنها زده اند هنوز هم به حقوق اولیه زنان و کودکان دست درازى مى کنند، حجت الاسلام ها را هم همه مردم در بیست و چند سال گذشته دیده اند. زنان و کودکان بیشتر از همه از بى خدایى و خشک کردن ریشه خدا و مذهب و کلیسا، مسجد و خاخام و معبد نفع مى برند و واقعا از شر خدا و مذهب و مشیت الهى خلاص مى شوند.
اگر ردپاى خدا و تعالیم ضد زن، ضد علم و ضد زندگى و شکوفایى بشر از سیستم آموزش و پرورش و کتابهاى درسى پاک نشود، خرافات و تبعیض در زندگى مردم تولید و بازتولید مى شود.
اگر دست خدا و نمایندگان آن از دولت و نهادهاى تصمیم گیرنده قطع نشود، باز هم جهل و قساوت الهى بر سر مردم حاکم خواهد ماند.
اگر خرافات و احکام عتیقه اسلام، مسیحیت و یهودیت و .. با بحثهاى علمى، افشاگرانه و قانع کننده جواب نگیرد، باز هم خدا اما این بار در چهاردیوارى خانه هاى مردم، آنها را تحمیق و خرفت مى کند.
با خدا و دین نه فقط بعنوان "افیون توده ها"، "روح جهان بى روح ما" و "مخلوق انسان در تنگنا افتاده"، بلکه بعنوان یک دستگاه تمام عیار آدمکشى و قساوت و خونریزى باید درافتاد و مغلوبش کرد. بشر فقط با رهایى از شر قدرت سیاسى نمایندگان خدا در روى زمین، با کوتاه کردن نفوذ آنها در زندگى اجتماعى خود و با ساختن جامعه اى باز، مرفه و آزاد مى تواند ریشه خدا و نفوذ کلیسا و مسجد و کنیسه را خشک کند.
اگر جهل نسبت به طبیعت و ضعف در برابر قدرت قهار آن، خدایان را خلق کرد، رفاه مادى و برابرى انسانها و آگاهى آنها، قدرت قاهر خدا و خدایان را نابود مى کند. اگر ناتوانى انسان در مقابل فقر و بیکارى و ناامنى اجتماعى خدایان یا خداى واحد را ابقا کرد، برابرى و رفاه انسان و اراده و کنترل او بر زندگى و مقدراتش، خداپرستى و ادیان را به زوال مى کشاند.
راه خلاصى از بن بست کور ایمان دینى، روى آوردن به تلاش و مبارزه براى خلق یک زندگى پر لذت انسانى و بهره گرفتن از زندگى، همین امروز و همین جاست. دین و خداپرستى تا همین حالا زندگى میلیونها انسان را تباه کرده است. اینکه دنیاى امروز با دین اشباع شده درست مانند این است که در خیابانها نفت و بنزین ریخته شده که فقط منتظر کشیدن کبریت است، یا خیابانها با اسلحه هاى آماده شلیک پر شده است. دین مرگبار و کشنده است و بى خدایى یک ضرورت است.
بى خدایى و تلاش براى بالا بردن شان و حقوق زن و مرد و کودک درست در نقطه مقابل خداپرستى و خرافات و بى شخصیتى انسان است. زنده باد بى خدایى! زنده باد بى خدایان ماتریالیست و مارکسیست که مى کوشند با خدا و مذهب در بیفتند و بهشت و زندگى انسانى را در همین دنیاى فعلى بسازند!
ما بى خدایان بجاى پرستیدن خدا، همنوعان خود را دوست داریم. بجاى مذهب آسمانى ما به بهبود زندگى زمینى انسانها، زن و مرد و کودک علاقمندیم. ما بى خدایان بى پایگى خداى ماورا انسان و ماورا طبیعت را جسورانه افشا مى کنیم.
بدون خدا و دین جهان جاى بهترى براى زندگى کردن است!
بدون خدا و دین انسانیت آسوده مى شود!

Donnerstag, 16. Oktober 2008

رد براهین اثبات وجود خدا 2

رد برهان ترجیح هستی
این برهان اسمی رسمی ندارد، و از خانواده ی برهانهای جهانشناختی است.
صورت این برهان را بر اساس یکی از کتبی که در این زمینه نوشته شده است نقل می کنم :
جهان هست، به جای آنکه نباشد. اصل عدم است. ترجیح بلامرجح محال است. حال که جهان وجود دارد، لاجرم مرجحی (خدا) در کار است.
آن را میتوان به شکل ساده تر اینگونه بیان کرد که جهان هم می توانست وجود داشته باشد، هم وجود نداشته باشد (یعنی هیچکدام تناقض منطقی ندارند). اصل با وجود نداشتن است، و این وجود است که نیاز به دلیل دارد. نقطه ی شروع عدم است و وجود چیزی فراتر از آن. پس اگر جهان وجود نمی داشت اتفاق خاصی نیفتاده بود، ولی حال که وجود دارد (خلاف حالت معمول و اصیل)، حتما چیزی بوده است که باعث شده چنین اتفاق خاصی بیفتد. آن چیز خداست.
همانطور که ملاحظه می شود این برهان بسیار شبیه برهان وجوب و امکان است، و تنها تفاوت مهم نتیجه ایست که میگیرد.
این برهان از سه فرض استفاده کرده است. اینکه جهان وجود دارد، اصالت با عدم است، و اینکه "ترجیح نیاز به مرجح دارد".
از این سه مقدمه در مورد اولی مشکلی نیست، چرا که همه به شکلی وجود را قبول داریم، دست کم در مورد وجود "خود".
اینکه ترجیح بدون ترجیح دهنده ممکن نیست به عبارتی بیان علیت است، که نقدهای وارد بر برهان علیت را نیز به این برهان وارد میسازد، و از سوی دیگر حکمی نادرست است، که در مورد نادرستی آن در برهان وجوب و امکان توضیح داده شده است. آنگونه که در آنجا بیان شد، "ترجیح بلا مرجح"، نه تنها غیر ممکن نیست، بلکه همواره در حال اتفاق افتادن است و کل هستی را در بر گرفته است. بر این اساس مشخص است که برهان باطل میشود، زیرا یکی از مقدمات آن درست نیست.
از این گذشته، دومین فرض، یعنی "اصالت عدم" نیز مشکلات زیادی دارد.
به چه معنی اصالت با عدم است ؟
"اصالت" در فلسفه معانی زیادی دارد، منظور در اینجا چیست ؟
گوینده ی این برهان خود میگوید :
منظور از اصالت عدم این است که در شرایط مساوی و قبل از دخالت هر فاعلی یا هر عاملی یا هر مبدائی، در شرایط صفر، برای عالمِ هستی، یعنی جهان یا کیهان به صرفه تر، محتمل تر، و به اقتصاد فکر و منطق نزدیک تر این است که این جهان وجود نداشته باشد، مگر اینکه خلافش ثابت شود و مرجح وجودی داشته باشد.
مشخص است که گوینده برای فرار از گردابی که فراهم آمده ی خود اوست چگونه گرفتار همانگویی شده است. اگر اصالت عدم به این معنا باشد که "هیچ چیز وجود ندارد، مگر اینکه پدیدآورنده أی وجود داشته باشد" (که آن را با کمی پیچ و خم در گفته ی خود آورده است) برهان اش به این شکل در می آید :
جهان وجود دارد، هیچ وجودی بدون پدید آورنده ممکن نیست، پس جهان پدید آورنده أی (خدا) دارد.
که آن را کاملا به برهانی بی معنی تبدیل میکند، چرا که اکنون لازم است ثابت شود که "وجود بدون پدید آورنده ممکن نیست"، و مسئله را تبدیل میکند به برهان علیت 
رد برهان وجود و امکان
بنا بر باور شبهه فلسفی موجود در کلام اسلامی و مسیحی، که برگرفته از آرای برخی فلاسفه ی خاص (چون افلاطون و ارسطو) است، و در عین حال متکلمین آنها را اصول بدیهی و غیر قابل اجتنابِ تمام فلسفه های دنیا می دانند، وجود به دو نوعِ واجب و ممکن تقسیم می شود. وجودِ واجب، وجودِ ماهیتی ست که نبودنش تناقض آمیز باشد، و وجودِ ممکن آنچه واجب نباشد. مثلا وجود نداشتن قلمی که اکنون بر روی میز من است، ممکن است (؟) تناقضی منطقی به وجود نیاورد، در این صورت ممکن الوجود است. اگر نبودِ آن تناقض آمیز باشد، واجب الوجود خواهد بود .
برهان را اینگونه اقامه می کنند :
وجودِ اشیایی که ما مشاهده می کنیم ضروری نیست. یعنی هم می توانند باشند و هم می توانند نباشند. اگر همه ی چیزها چنین باشند، هیچ چیز در آغاز وجود پیدا نمی کرد، و در نتیجه اکنون نیز چیزی وجود نمی داشت. بنا بر این باید موجودی باشد که وجودش ضروری باشد، که آنرا خدا می نامیم .
در توضیح بیشتر می توان گفت که وجودِ ممکن، نه به بودن گرایش دارد، نه به نبودن. پس اگر وجود داشته باشد، عاملی بوده که باعث آن شده باشد. اگر تمام اشیا ممکن باشند، موجود بودنشان ایجاد تسلسل می کند، که قابل قبول نیست. پس حتما باید موجودی باشد که وجودش ضروری باشد و تکلیف وجودهای ممکن را مشخص کند. به این موجود، که آنرا واجب الوجود می نامیم، خدا می گوییم .
مسئله را به این صورت نیز طرح می کنند که هر چیزی که ضروری نباشد نیاز به تبیین دارد. اینکه دو چیز برابر با چیز دیگر خود برابرند، نیاز به تبیین ندارد به این خاطر است که ضروری و بدیهیست، در حالی که شناور ماندن کشتی بر روی آب اینچنین نیست، و نیاز به تبیین دارد (!). تبیین یعنی اینکه وجود چیزی از طریق ارتباط آن با چیزهای تبیین شده ی دیگر، کاملا یقینی و مشخص شود. حال، اگر سلسله ی چیزهای موجود در جهان را تبیین کنیم، در نهایت به جایی می رسیم که به عاملی بی نیاز از تبیین (تبیین شده به خودی خود = ضروری) نیاز داریم. آن عامل (یا عاملها) را خدا (یا خدایان) می نامیم .
این برهان توسط ابن سینا هم بیان شده، و خود او (که کاش وقت خود را یکسره صرف پزشکی می کرد و با دخالت در کار فلاسفه باعث بدنامی خود نمی شد) که برهانهای دیگر را به کلی غیر قابل قبول می دانست، این یک برهان را درست و یقینی می دانست، و یگانه راه رسیدن به وجود خدا. ملاصدرا نیز از آن با عنوان برهان صدیقین نام می برد .
شاید به نظر آید که این برهان همان برهان علیت است (به خصوص در بیان دوم)، با این حال تفاوتهای ظریفی با آن دارد. این برهان نیز برهانی عقلیست، و چون برهان هستی شناسیک قصد دارد به صورت عقلی محض به وجود خدا برسد .
اولین ایراد این برهان این است که موجود بودن چیزی که ذاتا ممکن است، نه واجب، الزاما نیاز به عاملی خارجی ندارد. برای این ادعای آنها هیچ دلیل و اثباتی وجود ندارد، و حتا به عنوان مثال نقض (که حتا نبودن چنین مثال نقضی هم بی اعتباری آن را برطرف نمی کند) می توان به سیستمهایی اشاره کرد که به خاطر کوچک بودنشان تابع عدم قطعیت می شوند. به عنوان مثال، الکترونی را فرض کنید که به سمت پرده أی پرتاب شده. بر اساس عدم قطعیت می دانیم که به هیچ وجه نمی توان محل برخورد آن را تعیین کرد، بلکه می توان احتمال برخورد آن به نقاط مختلف را مشخص کرد. نقطه أی را در نظر می گیریم، که مثلا احتمال برخورد الکترون با آن 20% است (منظورم از نقطه سطحی کوچک است، نه نقطه به معنای هندسی آن). در این حالت می دانیم که برخورد الکترون با آن نقطه ضروری نیست. یعنی هم می تواند برخورد کند، هم می تواند برخورد نکند، و این سرانجامِ الکترون با هیچ رویداد پیشینی در تناقض نخواهد بود. پس این مسئله امری امکانیست. حال، اگر الکترون به آن نقطه برخورد کند تکلیف چیست ؟ چیزی که ضروری نبوده رخ داده، در حالی که عاملی باعث ترجیح این عمل نشده. هیچ عاملی باعث نشده که امکان برخورد الکترون با این نقطه تبدیل به رویداد واقعی شود؛ هیچ چیز الکترون را مجبور به برخورد کردن یا برخورد نکردن به جایی نمی کند، بلکه تنها احتمال آن را تعیین می کند، که این نیز خود مسئله أی امکانیست، نه ضروری. امکانی که با هیچ عامل معین کننده أی کامل نمی شود .
پس تبدیل امکان به واقعیت الزاما نیاز به عاملی خارجی ندارد، و برهان ابطال می شود، و نمی توان از آن وجودِ واجب را (واجب الوجود) نتیجه گرفت .
از سوی دیگر، باید در نظر داشت که آنچه این برهان سعی دارد اثبات کند، وجود چیزیست که "واجب الوجود" نامیده اند. گذشته از اینکه "خدا"ی اثبات شده در هریک از برهانها (با وجود نادرستی اثبات) فرسنگها با خدای دینها (که دانا و توانا و بخشنده و انتقام گیر و پند دهنده و پیامبر فرستنده و مجازات کننده و غیر است) فاصله دارد، واجب الوجود، که البته در کلام آن را با خدا معادل می دانند، با همان خدای دیگر برهانها هم بسیار متفاوت است. اثبات وجودِ یک یا چند واجب الوجود، صرفا به این معنیست که سلسله ی علی (وابستگی اشیا به هم) نمی تواند تسلسل داشته باشد و باید در جایی قطع شود، ولی هیچ اثباتی برای غیر اینجهانی بودن آن ندارد. اثبات می کند (البته اثباتی نادرست) که واجب الوجودی هست، ولی نمی گوید که این واجب الوجود چیزی خارج از جهان است (خدا). هیچ الزامی برای چنین چیزی وجود ندارد. تنها چیزی که این برهان در صورت درست بودن می توانست بگوید این است که سلسله ی وابستگی اشیا به هم باید جایی قطع شود. همین و بس. و این نتیجه اصلا ارتباطی با خدا پیدا نمی کند، مگر با حقه و نیرنگ. گذشته از اینکه حتا رسیدن به همان نتیجه نیز معتبر نیست و برهان به کل اشتباه است .

Donnerstag, 25. September 2008

ماتریالیسم دیالکتیک


 

بعد از نوشتن مطلب بررسی ماتریایسم دوستانی ابراز لطف کرده و از اینجانب خواستار توضیحاتی بیشتر شدند که گرد آوری و تالیف این مطلب در آن راستا می باشد . امید است که مورد توجه قرار گیرد . در این مقال بدنبال گرایش های حزبی و چیزهایی از این قبیل نمی باشم  و قضاوت را بعهده خوانندگان می گذارم .

چند ایدئولوژی در غرب :

سه ایدئولوژی کلی در تمدن غرب برقرار بوده است و در این نوشتار راه گشا خواهد بود عبارتند از :

1-          اومانیسم ( فرد گرایی )  2- لیبرالیسم ( آزادگرایی ) 3- سوسیالیسم ( جامعه گرایی )

1-اومانیسم نام نهضتی بطور عمده فرهنگی است ، که به رنسانس ( یا نوزائی ) و تجدید حیات علم و فلسفه و هنر و طرح مسائل اجتماعی ، سیاسی و تربیتی خارج از چارچوب مذهب در اروپا منجر گردید . این نهضت پیامد حوادث بیش از دویست ساله جنگهای صلیبی می باشد . اومانیسم فرهنگی بود که دست دولتهای جدید اروپایی را باز کرد و روحیه و طرز تفکر را تغییر داد و منجر به یک ملی گرایی و دولت گرایی گردید .

2-لیبرالیسم : لیبرالیسم بعنوان یک مقوله فراگیر اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی که در جوامع غربی رایج است ، مقوله ای است تمدنی و فرهنگی و علاوه بر اینکه آزادی سیاسی خود را مورد تاکید قرار می دهد ، بلکه بویژه آزادی عمل اقتصادی و سرمایه صنعتی و بازرگانی را می طلبد .

3-سوسیالیسم : این سیستم که بهدف تکامل زندگی انسان تشکیل یافته بود تحت لقای خارج کردن نظام جامعه از لقای دولتمندان زرپرست و ثروتمند و از نظارت شاه ها و پرنس ها تشکیل گردیده است . سوسیالیسم بدنبال بوجود آوردن مساوات واقعی بین تمام قشرها و از بین بردن امتیاز برتری قشری بر قشر دیگر است .

منابع مارکسیسم عبارتند از : فلسفه ، اقتصاد ، سوسیالیسم . در ارتباط با منبع فلسفی مارکسیسم وامدار فلسفه هگل و فوئرباخ می باشد . در ارتباط با منبع اقتصادی مارکسیسم وامدار آدام اسمیت و ریکاردو می باشد  و جزء فلسفی مارکسیسم ، ماتریالیسم دیالکتیک می باشد.

ماتریالیسم دیالکتیک

یکی از اجزاء عمده ایدئولوژی مارکسیسم ، فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک است . مارکسیسم ، ماتریالیسم دیالکتیک را در مقابل ماتریالیسم کهنه و متافیزیک قرار می دهد ، که کلیه انواع ماتریالیستهای گذشته را ]  اعم از ماتریالیسم آنتیک ( باستانی ) مانند ماتریالیسم یونان قدیم        ( دمکریت = ذیمقراطیس ) و رم قدیم ( لوکرسیوس ) ، حس گرایی ( سانسوالیسم ) در انگلستان قرن هفده ( منسوب به بیکن ، هابس و لاک ) ، ماتریالیسم در فرانسه قرن هیجدهم (دیده رو  و هلوسیوس ) و غیره  {[ در بر می گیرد. ماتریالیسم دیالکتیک ، تمامی این مکاتب را ناقص می شمرد.

ماتریالیسم دیالکتیک خود به اجزاء مختلف تقسیم می شود:

1- جهان بینی دیالکتیک   2- ماتریالیسم فلسفی   3- ماتریالیسم تاریخی

پس از مارکس و انگلس ، این نظریات بوسیله پلخانف و لنین و بعدها بوسیله استالین و مائوتسه دون تشریح و بسط داده شد و جمع بزرگی از فلاسفه شوروی ضمن تألیف در کتب مجمل یا مشروح این احکام را منظم کردند.

برخی تاریخ دیالکتیک را با آموزشهای تائوئیسم ( دائوئیسم ) در چین باستانی آغاز می کنند . در کتاب دائودتسین آمده است : ناتمام و ناکامل ، کامل می شود ، کج راست می گردد و کنهه ، نو  می شود یعنی متقابلان بهم تبدیل می گردند.

بدین ترتیب دو اصل دیالکتیک یعنی تبدیل متقابلان به هم و تغییر دائمی می باشد که در تائوئیسم و بوداگریی نیز تا حدودی سابقه دارد . اما دیالکتیک بمعنی اخص از آموزش هراکلیت آغاز می گردد. هراکلیت در فراگمنت ها می گوید : این نظام جهان ، همان است که برای همه موجودات وجود دارد. آن را نه ارباب النوع و نه افسانه ها ایجاد کرده اند ، بلکه همیشه بوده و خواهد بود یک آتش زنده است که طبق موازینی می سوزد و طبق موازینی خاموش می گردد. عالم محدود و جهان واحد است.

بنظر گزننون ، در نزد سقراط دیالکتیک ، هنر کشف حقیقت از راه تصادم عقاید متقابل و شیوه گفته های عالمانه برای استخراج تعاریف حقیقی مفاهیم است.

اسپینوزا در اثر معروف خود بنام اخلاق وجود تضاد بین جبر و اختیار را غلط می داند و معتقد است که بین آنها رابطه ای برقرار است و توضیح می دهد که مثلا اختیار ( آزادی ) چیزی دیگر غیر از شناخت جبر نیست.

دکارت در دوران جدیدتر به اصل تکاملی جهان از عناصر اربعه معتقد است . کانت و لاپلاس یک قرن بعد از دکارت تحول منظومه شمسی را طبق تئوری معروف خود اثبات می کنند. بدین ترتیب مفهوم تحول در علوم طبیعی راه می یابد .

هگل بر آن است که تضاد ، ریشه همه جنبشها و اصل زندگی است هر چیزی در آن حدی که متضمن تضاد باشد ، حرکت می کند و قدرت تحرک دارد .

هگل می گوید : دیالکتیک روح جنباننده علم است و اصلی است که تنها بوسیله آن ربط و ضرورت باطنی در مضمون علمی پدید می شود .

در ادامه می نویسد : ( بدین جهت دیالکتیک عالی ترین نیروست و بیش از این ، یگانه نیروی مطلق عقل است و حتی قدرت محرکه ای است بالاتر از عقل ، که بکمک آن عقل خود را در خودش     می یابد و می شناسد ) و (تمام اشیایی که ما را محاصره می کنند ( در پیرامون ما قرار دارند )        می توانند بعنوان نمونه های دیالکتیک بررسی گردند . ما می دانیم که آنها متناهی هستند، تغییر پذیرند و سپری اند و این نیست مگر دیالکتیک ، که به برکت آن این اشیاء متناهی باید از حدود آنچه که بلاواسطه اند ، خارج شوند و به متقابل خود گذر کنند) .

بنظر هگل ، دیالکتیک بمثابه اسلوب معرفت قدرت عقل به معنای وحدت متضادین را درک       می کند و حال آنکه برعکس ، متافیزیک و فهم متافیزیکی تنها یک ماهیت متضاد را به رسمیت  می شناسد و مبادله آنها را نمی بیند در نتیجه اشیاء را یکطرفه تعریف می کند.

به تعبیر انگلس ، دیالکتیک هگل رشد خودبخودی مفاهیم است . هگل دیالکتیک خود را تنها اسلوب صحیح در مقابل متافیزیک می داند . متافیزیک در نزد هگل به معنای رایج آن نمی باشد ، هگل خود بوجود عقل مطلق یا ایده مطلق بعنوان خالق و آفریننده جهان معتقد است ولی مقصود هگل از متافیزیک تمام اسلوبهای غیر دیالکتیکی است .

هگل می نویسد : اسلوب متافیزیک یا اسلوب دگماتیک ( جزمی ) بر معرفت سطحی پدیده ها مبتنی است و برخی مختصات جدا و مستقل از یکدیگر را تثبت می کنند و همواره یکی از دو حکم متناقض را که مثلا عالم متناهی یا غیر متناهی است ، تایید می کند.

انگلس مدعی است که او و مارکس یگانه افرادی بودند که رهاندن دیالکتیک آگاهانه را از شیوه مخرب ایده آلیسم هگلی وظیفه خود قرار داده و کوشیدند تا استنباط مادی را از دیالکتیک تبین کنند و سپس آنرا بر طبیعت منتقل کنند ، زیرا طبیعت سنگ محک و مظهر تایید دیالکتیک است . انگلس می گوید: طبیعت شناسی امروزی بطور فوق العاده غنی و سرشار ، دیالکتیک را مورد تایید قرار می دهد و تجارب خود را در اختیار دیالکتیک قرار می دهند.

انگلس می نویسد : برای فلسفه دیالکتیک هیچ چیز یکباره و برای همیشه مستقر و بلا شرط و مقدس وجود ندارد . دیالکتیک در همه چیز نشانه سقوط ناگزیر می بیند : که چیزی در برابر آن یارای ماندن ندارد . دیالکتیک روند بلا انقطاع ظهور و زوال ، اعتلای بی نهایت از پست به برتر و بازتاب این روند در تفکر است.

ماتریالیسم فلسفی :

انگلس مسئله اصلی فلسفه را رابطه شعور با ماده می داند و برای این مسئله اصلی دو جهت قائل است : اول اینکه کدامیک از شعور یا ماده دارای تقدم وجودی هستند . کسانی که تقدم را با ماده می دانند و معتقدند که شعور از ماده کسب می گردد ، ماتریالیست هستند . کسانی که معتقدند شعور و یا روح یا جوهر روحانی یا خدا خلاق است و بر ماده تقدم دارد ، ایده گرا ( ایده آلیست ) هستند .

کسانی که به این سئوال پاسخ صریح ندهند ، لا ادریون ( ندانم گرایان = اگنوستیک ) هستند .

مسئله دوم امکان حصول معرفت می باشد . سئوال می شود آیا بشر قادر است به واقعیت وجودی پی ببرد ؟ کسانی که بگویند بشر قادر است به واقعیت ولو در طول زمان و بتدریج پی ببرد ، واقع گرا ( رالیست ) هستند و کسانی که در امکان شناخت شک کنند ، شکاک ( سپتیک ) هستند . در طرح مسئله اساسی فلسفه مسئله مذهب و اعتقاد به خدا مطرح نمی گردد ، ولی بطور تلویحی و غیر مستقیم ، باورمندان به خالق ، جزء ایده آلیست ها و یا دوآلیستها قرار می گیرند .

دوالیسم یا ( دوگرایی ) یعنی اعتقاد به دو جوهر : جوهر معنوی و الهی ، که خالق است و جوهر هیولایی یا مادی ، که مخلوق است . ماتریالیست ها فلسفه اسلامی را بطور کلی مبتنی بر دوآلیسم می دانند و خود را یکتاگرا ( مونیست ) می شمرند.

درباره ماتریالیسم فلسفی ( ماتریالیسم دیالکتیک ) باید دانست که مسئله اساسی آن نفی مذهب و نفی خداست ، یعنی آن نتیجه مهمی که این مکتب با ترویج و تبلیغ آن موجب جدا شدن خود از دینداران است .

ماتریالیست و آته ئیست :

اتئیست ( نفی خدا ) ، طبق نظریه مارکسیست ها یک دیدگاه پیگیر ماتریالیستی است ، که مذهب و باور به خدا و روح و موجودات ماوراء الطبیعی و نیروهای غیبی و جهان پس از مرگ و بقاء روح را رد می کند.

ماتریالیست و آته ئیست جهان را موجودی ازلی و متحرک به ذات می داند و علت حرکت جهان را در داخل آن جستجو می کند .

دیالکتیک و ریاضیات :

اختلاف بین دیالکتیک و شعب متنوع ریاضیات این است که ریاضیات مبتنی بر فرضهایی است که ریاضی دان حقیقت آنها را بدون آنکه مورد مطالعه و بررسی قرار می دهد مسلم می گیرد . ریاضی دان صور یا کلیات را بکار می برد لیکن خصوصیات آنها را فرض صادق در نظر می گیرد بدون آنکه بتواند ذات و ماهیت آنها را تبیین کند و یا اینکه روشن سازد چرا آنها دارای چنین ماهیتی دارند . سقراط ریاضیات را ( رویاهایی درباره واقعیت ) نامیده است و آن را بمعنای کامل دانش و شناسایی ندانسته است .

اما اگر کسی فرضها و مفاهیم خود را مورد مطالعه و تحقیق قرار دهد تا به فهم کامل آنها نائل گردد، در این حال مشغول مطالعه دیالکتیک خواهد بود . پس فقط دیالکتیک مستقیما به سمت اصل و مبدا پیش می رود و تنها علمی است که به فرضیه ها اکتفا نمی کند و می خواهد بنیان مستحکمی بسازد .

راه شناسایی کامل و واقعی نخست رها کردن هر اعتمادی به آگاهی حسی و بجای آن توجه به مطالعه و مشاهده عالم معقول تنها به مدد نیروی استدلال و تعقل است . وقتی انسان از عالم احساس روی برتافت قادر خواهد بود  فرمها و ساختارهای اولیه عقل خویش را باز شناسد .

پیدایش ماتریالیست دیالکتیک : از پایان قرن 18 با پیشرفت علم ، سه کشف بزرگ علمی تضمین گردید .

1-         با کشف سلول ، دانشمندان ثابت کردند که تمام اعضای حیوانات و نباتات از سلولهای مختلف تشکیل می شود . این کشف یگانگی ساختمانی طبیعت زنده و جاندار را نشان می دهد .

2-          قانون پایداری و تبدیل انرژی ها بیکدیگر اثبات گردید . اکنون با رجوع به قانون بقای جرم و انرژی ، متوجه می گردیم که چیزی نه از هیچ بوجود می آید و نه هیچ می شود . بلکه فقط تغییر شکل می دهد . در چرخه طبیعت ابتدا و انتهای بی معنی است این نکته همان سئوال معروف را در ذهن انسان تداعی می کند که ( اگر خدا خالق دنیاست چگونه از هیچ چیزی بوجود آورده است و اگر که از هیچ بوجود نیاورده که دیگر خدا خالق نیست ) .

3-          پیدایش دکترین طبیعی دان انگلیسی داروین درباره منشاء انواع است . داروین ضربه محکمی به دریافت متافیزیکی و ضد دیالکتیک طبیعت زنده وارد آورد . این دانشمند با مشاهداتی گسترده اثبات کرد که همه نباتات ، حیوانها و انسان در نتیجه میلیونها سال دگرگونی بدین شکل درآمده اند .

 

ماده چیست ؟ به آن چیزی گفته می شود که بصورت عینی وجود داشته باشد یعنی در خارج از شعور انسان و مستقل از وجود انسان وجود داشته باشد . ماده نمایشگر جهان خارجی است که بر اعضای حسی ما اثر نهاده و احساسات مختلفی را بر می انگیزد ( بازتاب ) . به مثالی توجه فرمایید : هر کسی که در زندگی مشاهدات متعددی داشته است یعنی چیزهای بسیاری دیده است و البته بسیاری چیزها را هم ندیده است . اگر بخواهد به چیزی فکر کند که تاکنون با آن برخورد نداشته ، یا دست به شبیه سازی می زند و چیزی جدید ولی با عناصر متشکله قبلی که در ذهن داشته ، خلق می کند و یا اصلا نمی تواند به چنین چیزی که نه دیده و نه درکی نسبت بدان دارد فکر کند.  این مطلب بیانگر وجود عینی داشتن مواد بصورت مستقل و مادی بودن ریشه فکری انسان است .

از جمله خواص ماده ( بعنوان یک لفظ عام ) حرکت و تحول و تغییر شکل است . یک شئ ساکن مانند سنگ هر چند که ظاهرا ساکن است ولی بهمراه زمین در حال حرکت است و از نظر حرکت داخلی نیز با حرکت الکترونها موید تحرک نامحدود ماده می باشد . یکی از اندیشمندان می گوید : حرکت فی نفسه تما دگرگونیها و جریانهایی که در جهان روی می دهد ، یعنی از تغییر مکان ساده تا اندیشه انسانی را در بر می گیرد . حرکت یعنی حدوث تغییر و دگرگونی در ماده . پس متوجه  می گردیم که اگر می گوییم سکون ، آرامش و غیره اینها مفاهیم نسبی هستند و گرنه هیچ چیز سکون مطلق نیست .

 

زمان و مکان : همه اشیاء دارای ابعاد می باشند . هر شیء سه بعد دارد و مکانی معین را اشتغل می کند و نسبت به همدیگر دارای ترتیب هستند . قبل گفتیم که همه جهان مرکب از ماده هستند.  این بیانگر این مطلب است که ماده فقط در فضا وجود دارد و فضا یکی از صورتهای وجود ماده است . چون در دنیا حرکت داریم که منجر به تغییر و تحول می گردد ، این تغییرات و دگرگونی ها ، این توالی منظم رویدادها و دوام آنها فقط در زمان جاری است . پس هر چیز که در جهان روی می دهد بر کنار از زمان نمی باشد . از این رو زمان یکی از اشکال وجودی ماده است .

 

قوانین دیالکتیک :

قانون چیست ؟ قوانین نمایانگر روابط بین اشیاء و پدیده ها می باشند که با طبیعت داخلی     پدیده ها ارتباط منطقی دارند و به هیچ وجه بر اساس موقعیت های اتفاقی ، خارجی و گذار قرار ندارند . قانون همه روابط را منعکس نمی سازد ، بلکه فقط روابط اصلی و قطعی را بیان می کند . مثلا قانون ارشمیدس بیانگر حالتی است که برای تمامی اجسام شناور در مایع مشترک می باشد و این خصوصیت جنبه عمومی دارد بدین معنی که بمحض برقراری شرایط ، آن تحت سیطره قانون مذکور قرار خواهد گرفت . مشخصه اساسی قانون عینی بودن آن می باشد .

 

قانون تبدیل تغییرات کمی به تغییرات کیفی :

کیفیت چیست ؟ خصلتی است داخلی مربوط به خود شیء ، کیفیت مجموع همه مشخصه های اساسی شیء می باشد . شیء به یاری این کیفیت ثبات نسبی می یابد و از اشیاء دیگر متمایز می گردد.

کمیت چیست ؟ تعیین اشیاء و پدیده هاست که بوسیله عدد ، مقدار ، ریتم ، درجه ، حجم و غیره توصیف می شود .

اگر کیفیت یکی شیء تغییر یابد باعث تغییر خود شیء می گردد ولی درباره کمیت حدودی دارد . مثلا یک تکه سنگ اگر از یک ابعادی بزرگتر گردد دیگر به آن سنگ اطلاق نمی گرد و مثلا صخره گفته می شود .

پس همانطور که تغییرات کمی به تغییرات کیفی تبدیل می گردد ، عکس آن نیز اتفاق می افتد و تغییرات کیفی نیز به تغییرات کمی تبدیل می گردند .

از این قانون اندیشمندان جهش را بعنوان گردونه قاطع تبدیل کیفیت کهنه به کیفیت جدید و تغییر ناگهانی در تحول تعریف می کنند .

قانون یگانگی و درگیری اضداد :

جریانهای متضاد در همه جا قابل مشاهده می باشند . مثلا در ارگانیسم انسان و حیوان ، سلولهای آنها در یک زمان در حال زایش و میرش هستند و با توقف یکی از این دو سیکل ارگانیسم با مرگ روبرو می گردد . در ریاضیات بعلاوه و منها و در فیزیک عمل و عکس العمل در تضاد یکدیگرند . تضاد در جاههای بروز پیدا می کند که مصادیق اضداد با یکدیگر برخورد کنند . اگر اشیاء تغییر نیابند و برای همیشه به یک شکل باقی بمانند دیگر دارای تضاد نخواهند بود . از خواص ماده تغییر و تحول می باشد بدین جهت تغییر حالت در ماده هرگز متوقف نخواهد گردید . پس در نتیجه تضاد همیشه وجود خواهد داشت .

یک مثال عملی در مورد تضاد : بهنگام گرم شدن آب شتاب حرکت مولکولهایش افزایش می یابد . نیروی جاذبه مولکولها که بکمک آن آب حالت عادیش را حفظ می کند ، رفته رفته رو به تحلیل می رود . در اثر حرارت تحلیل نیروی جاذبه تا بدانجا پیش می رود که حفظ حالت موجود آب میسر نمی باشد . بدین جهت آب بسرعت دگرگون شده به بخار تبدیل می گردد . تمام این تغییرها بدنبال مبارزه دو نیروی مخالف و ضد هم صورت می گیرد . نیروی جاذبه بین مولکولی و نیروی از بین بردن این جاذبه که در اثر حرارت ایجاد می گردد ، باعث تضاد می گردد و این مبارزه تا نقطه اوج تضادها ادامه می یابد . بعد از این تضاد حالت و کیفیتی جدید بوجود می آید . تضادهای داخلی در همه اشیاء و روندها وجود دارند و این تضادها از وحدتی جدایی ناپذیر و در عین حال در مبارزه دایمی قرار دارند . مبارزه اضداد سرچشمه داخلی دارد که موجب تغییرات می گردد . بعبارت دیگر هر پروسه ای ضد خود را در خود می پروراند و همین باعث تحول در پروسه می گردد .

بقول یکی از اندیشمندان : این قانون ماهیت و شالوده دیالکتیک است .

 

قانون نفی در نفی :

هر پدیده ای در طبیعت از بدو تولد ، شروع به رشد و گردآوردن نیروهای لازم نموده و سپس در آستانه دگرگونی بنیادی قرار می گرد . اصل نفی در نفی عبارت از این است که در یک پروسه دائمی نوشدن ، روند دائمی نفی و زدایش پدیده های کهنه و زایش پدیده های نو در جهان بوقوع می پیوندد . بنابراین ، نفی بمعنی گسترش یک پدیده و گذار آن به یک درجه جدید و عالی تر است .

پدیده های جدیدی که در طبیعت و جامعه نمودار می شوند ، راه طبیعی خود را می پیمایند تا در زمان معین بفرسایند و جای خود را به نیروها و پدیده های تازه بدهند . پدیده نو و جوان پدیده ای را نفی می کند که فرسوده شده و خود نیز بعد از فرسوده شدن بوسیله نیروهای جوانتر نفی       می گردد . ماهیت قانون نفی در نفی بدین صورت تعبیر می گردد که در روند گسترش درجه عالی درجه نازل پیشین را حذف و نفی می کند و آنرا به سطح تازه ای ارتقاء می دهد و هر محتوی مثبتی را که در جریان تکاملش بدست آمده حفظ می نماید ، این مطلب بیانگر تکامل می باشد .

از جمله مقوله های دیالکتیک می توان به ضرورت و حادثه – امکان و واقعیت – محتوی و شکل – ماهیت  و نمود – علت و معلول – فرد ، خاص ، عام اشاره کرد .

Dienstag, 5. August 2008

فلسفه و خدا



مقدمه :
مسئله وجود خدا یکی از دیرپاترین مسائلیست که انسان با آن مواجه بوده و هست. وجود خدا بعنوان اولین اصل در دین مطرح میشود و دیدگاههای متفاوتی در مکاتب نسبت بدان ابراز شده است. در این نوشتار سعی بر این است که به خدا و مسائل پیرامون آن از دیدگاههای متفاوت پرداخته شود.شرح مطلب:
الحاد ( ATHEISM ) :
الحاد یا بی خدایی مدعی هست که خدا یا وجود ندارد و یا اگر وجود دارد، بر هستی تأثیر گذار نیست و یا انسان نمیتواند پی بوجود آن ببرد. طبعا برای تایید این مدعا، دلایل و شواهدی آورده شده است که مبتنی بر شناخت عالم جسمانی (فیزیکی) و بررسی رفتار انسانی از دیدگاههای علمی میباشد. در این سیستم اصالت بر ماده و طبیعت و شناخت آنهاست. در عصر جدید، درک و فهم روز افزون آثار و اعمال عالم طبیعی و انسانی بسیاری از متفکران را به این مطلب رهنمون شده اند که تمامی مشکلات را میتوان بوسیلة عالم مادی حل و تبیین کرد و احتیاجی به عالم ورا مادی نیست(متافیزیک). این نظریه خلاصه طرز تلقی لاپلاس ریاضیدان است که وقتی نظریه خود را که چگونه جهان نجومی بوجود آمد برای ناپلئون توضیح میداد، از او پرسیده شد خدا کجا طرح و نقشه خود را آماده کرد وی در پاسخ گفت: «من نیازی به چنین فرضیه ای ندارم»!ملحدان مدعیند که ما اکنون دارای آگاهی هایی هستیم که تبیین میکند چرا مردم دارای عقاید دینی هستند ، و این آگاهی اگر ثابت نکند پیشنهاد میکند که سهمی که عقیدة دینی در تاریخ انسان داشته است ربطی به وجود خدا ندارد. بنابر نظریات روانشناسانه ای که فروید و نیچه و دیگران اظهار کرده اند عقاید دینی بدلیل پاره ای نیازهای انسانی و میل انسان برای احساس ایمنی و آرامش خیال در جهانی چنین پهناور ، و مانند آن حاصل شده است . توماس پین و کارل مارکس و دیگران به سهم و اثری که عقیدة دینی در ایجاد و ابقاء پاره ای نهادها و بوجود آمدن طبقات در اجتماع و سیاست اشاره داشته اند . بدین روش منکران و ملحدان مدعی هستند که خدا به عنوان موجودی واقعی وجود ندارد بلکه فقط ساختة ذهن بشر است که برای رفع نیازهای خویش آنرا ابداع کرده است .بعنوان توجیه بخشی از فلسفه الحاد ، برخی از فلاسفه اظهار داشته اند که هیچ نظریة منطقی یا رضایت بخشی دربارة صفات خدا روشن نمیکند که چگونه یک موجود الهی میتواند صفاتی که به آن نسبت داده میشود را دارا باشد در حالیکه آن صفات مربوط به عالم انسانیست .از زمانهای قدیم ، در نظریات ایپکورس ، تابرتراند ،راسل فلاسفه اظهار داشته اند که در مفهوم یک خدای قادر مطلق و در مفهوم خدایی عادل که بر جهانی غیر عادلانه حکومت میکند و در مفهوم خدای ازلی و ابدی که جهان را آفریده و در آن موثر است ، تناقضاتی وجود دارد.همه خدایی ( PANTHEISM ) :
مخالفان دیدگاه همه خدایی یا وحدت وجودی آنرا نوعی از الحاد میدانند بهر صورت این بینش بمعنی اینست که خدا موجودی جدا از عالم نیست، بلکه یا کل نظام طبیعت یا جنبه ای از کل نظام طیبعی میباشد و یا اینکه همه چیز خداست و یا قوه و قدرتی که در تمامی جهان انتشار و نفوذ دارد خداست. خدا همه جا و در همه چیز هست.مشهورترین فیلسوف این بینش کسی نیست بجز اسپینوزا. وی درصدد اثبات این مطلب بوده که خدا و طبیعت یک جوهر یگانه هستند و هر چیزی که در عالم وجود دارد یا اتفاق می افتد جنبه ای یا وجهی یا صفاتی از خدا بهمراه دارد. بنا بنظر اسپینوزا، خدا صفات مشخصی ندارد زیرا او موجودی مستقل از جهان نیست و اذعان دارد کسانی که موجودی الهی را چنان توصیف میکنند که انگار صفاتی مانند انسان دارد، صرفا دست به شبیه سازی میزنند و این افراد با ذات و طبیعت حقیقی اشیاء کاری ندارند. وی میگوید طرز تلقی شایسته ای را که در خور طبیعت کل الهی است عشقی عقلانی به خدا نام دارد یعنی درک صفت الهی هر چیز به واسطه فهم طبیعت واقعیت.خدا انگاری ( DEISM ) :
این بینش در اصل قبول خداوند منهای دین و مذهب است. این نظریه بر آن است که یک موجود الهی یا یک مشیت الهی که جدا از عالم جسمانی وجود دارد، جهان را آفریده یا به حرکت در آورده و لیکن این موجود یا قدرت الهی نیرو یا تأثیر مستقیم بر حوادثی که در داخل جهان اتفاق میافتد ندارد. با پیشرفت علم نجوم و فیزیک، بسیاری از متفکران دریافتند که علم و قوانین علمی در جهان همچون یک ماشین کاملا اتوماتیک، کار میکند و هر حالتی از این ماشین را میتوان با حالات قبل تعیین کرد. فرضیه خدانگاری در اصل روابط خدا را با جهان مکانیکی بیان میکند . خدا همچون ساعت سازی کامل تصویر شده که این سیستم را به بهترین نحو آفریده و سپس آنرا به حرکت در آورده ولی دیگر با آن کاری ندارد. نظریه خدانگاری جایی برای رابطه انسان و خدا همانند دین ندارد و چون خدا سهمی فعال در عالم ندارد، دیگر محلی برای دعا و نماز نیست. این نظریه وجود خدا را باور دارد اما منکر وحی و معجزات و جزئیات سنت بوده است.خداپرستی ( THEISM):این روش اعتقاد به خدا با قبول دین است. این بینش مذهبی بر این باور است که خداوند جدای از این عالم وجود دارد و جهان و انسان را آفریده و چون انسان را آفریده پس باید پیامبرانی را نیز برای هدایتشان بفرستد و خدا عادل است . خدا چون به بشر لطف داشته و او را آفریده است ( حب ذات ) محال است که وی را همینطور بر روی کره خاکی رها کند و این از موهبت الهی بدور است . حال که خداوند وسیله هدایت بشر را فراهم کرده هر انسانی که از این راه تخطی کند در دنیای دیگر به حساب او رسیده خواهد شد و بخاطر خوبی ها پاداش و برای بدیها جزا خواهد دید. اگر چه مقدار زیادی از فلسفه پردازیها درباره مسائل دینی دارای خصوصیت دفاعیست یعنی بدنبال این هستند که عقاید مختلف دینی را برای مردم قابل قبول و عقلانی گردانند، معهذا مطالعه عقلی دقیق در این مسائل منتهی به شک و تردید در منطق و عقل میگردد.فلسفه دین متعهد است تا نظریاتی در باب معرفتی خاص را پرورش دهد تا حتی المقدور قابل قبول اذهان عمومی گردد . بهترین نتیجه ای که این دیدگاه بیان میدارد همان ایمان است وگرنه در معرفت دینی کمیت عقل و منطق لنگ و پای استدلالیون چوبین است و تعیین عقلی رضایت بخشی نمیتوان ارائه کرد.بررسی بینش های یادشده:
همانطور که ملاحظه شد دیدگاههای متفاوتی پیرامون مسائله خداوند وجود دارد که هر انسانی میتواند با توجه به بسترهایی که در آن رشد یافته گرایشی بدانها پیدا کرده باشد. کمند افرادی که بلحاظ تحقیقی و بدور از پیش داوریها و ذهنیتهای گذشته به این مسائل پرداخته باشند. خلاصه تمامی بینشها متکی بر نوعی آگاهی هستند که انسان نسبت به محیط (جهان بینی) کسب کرده و بعد از آن روش زندگی خود را بر آن اصول می چیند(ایدئولوژی)
مطلب دیگر که مطرح می باشد اینست که آگاهی و شناسایی انسان نسبت به محیط چگونه حاصل میگردد. بعنوان مثال صحبت درباره معرفت متافیزیکی بر چه اساس استوار است؟ تئوریسین بزرگ اسلام و یکی از خادمین بقا اسلام به صورت مدرن در اذهان عمومی کسی نیست مگر عبدالکریم سروش که میفرماید: «یک روش شناخت برای همه امور نمیتوان ارائه داد چرا که از امور و پدیده ها یکنوع شناخت نمیتوان داشتبعد میفرماید: «دو نوع شناخت اساسی داریم یکی شناخت علمی و دیگری شناخت فلسفیمیگوید: «معرفت علمی را تئوری هایی میسازند که در برابر جهان خارج بی تفاوت نیستند و این تئوری ها قادر به پیش بینی و راهگشایی در عمل را ندارندراجع به معرفت فلسفی میگوید: «این معرفت مشتمل بر قانونها و آراء کلی ست که از رابطه ضروری میان موجودات و از احکام و عوارض مطلق هستی سخن می گوید و مجموع هستی را چنان در نظر میگیرد که هر عضو و جزوی را بالضرورة در جای خود می نشاند و معرفت فلسفی قدرت پیش بینی ندارد و لذا بهمین جهت شناختی که از پدیده ها بدست میدهد، کارایی مستقیم عملی نداردوی می افزاید: «اندیشه ها و قوانین ما بعدالطبیعی، قدرت پیش بینی امور خاص و جزئی را ندارد و با تجربه باطل نمیشوند و بر روابط لازم و ضروری امور استوار است. از آن جمله اند ضرورت علت و معلول، نیاز ممکن به واجب و نیاز حرکت به محرک و...»با توجه به تعاریف بالا که توسط سروش ارائه گردیده پر واضح است که خداوند در معرفت علمی جایگاهی نداشته و در معرفت فلسفی میگنجد. این معارف در آنجا مشکل ساز میگردند که از امور دنیوی به اموری غیر دنیوی (متافیزیکی) منتج میشوند؛ بعبارت دیگر از مشاهده اشیاء (مادی) به کلیتی غیر مادی (متافیزیکی) منتهی میشود. آنچه که مسلم است این مطلب توسط انسان کسب و درک میشود و انسان موجودیست محبوس در مکان و زمان و درکی غیر مکانی و زمانی نمیتواند داشته باشد.بعنوان مثال انسان نمیتواند چیزی را در ذهن خود تصور نماید که دارای ابعاد نباشد حتی اگر آن تخیلی باشد مگر آنکه چیزی را تصور نکند. هر تصوری در مختصات (x-y-z) تعریف میشود. البته مد نظر دارید که بحث بر سر مفاهیم نیست تصور مفاهیمی همچون زیبایی مستقل نیستند و وابسته به روابط و اشیاء هستند که به توسط انسان درک و پرداخته میشوند.پس مسئله بر سد آگاهیست و باید بفهمیم آگاهی چگونه حاصل میگردد. ابزار درک و فهم نسبت به یک موضوع آیا چیزیست غیر از حس و مشاهده و تجربه؟ آیا اینها ابزار عقل انسانی نیستند و آیا عقل انسان نیست که دربارة هر نوع معرفتی قضاوت میکند؟ حوزه دنیا از حوزه متافیزیک جداست، در این شکی نیست مگر اینکه بحث پانته ایسم در میان باشد و هر موجودی خدا باشد. اگر این حوزه ها را جدا بگیریم چگونه انسانی که در حوزه غیر متافیزیکی میزید میتواند پی بوجود متافیزیک ببرد؟! این روندی نادرست است بلحاظ اینکه این دو حوزه از هم جداست و زیر مجموعه یکدیگر نیستند. حال اگر فرض کنیم که مثلا انسان موجودیست که یک بعد آن متافیزیک است(روح)، آیا میتواند توجیه کننده درک متافیزیک شود؟ مسلما خیر! البته منظور از روح همانست که بعد از مرگ انسانها به آسمانها میروند و حیات جاودان دارند وگرنه روح مادی چیزی نیست به جز روان انسانی که وابسته به مغز آدمیست و در بحث پسیکولوژی مطرح میگردد. آیا روح جاودان در حوزه درک انسانی نقش دارد؟ آیا مفاهیم و ادراکات انسانی روحیست و یا اصولا روح چگونه در درک انسانی نقش دارد؟ مذهبیون یکی از راههای دوبعدی بودن انسان را خواب میدانند و ذکر میکنند که انسان وقتی خوابی می بیند که در آینده برای او تعبیر میگردد این در چارچوب خواص مادی نمیگنجد لذا باید انسان دارای بعد غیر مادی باشد! این نوع درک وابسته به روح جاودان است که البته خود روح به چنین درکی منجر نگشته بلکه همان حس و مشاهده و تجربه و در نهایت قضاوت عقلی(مجازی( باعث گردیده که از حوزه عقلی خارج شویم. چنین قضاوتی که مذهبیون برای اثبات روح دارند به آسانی رد میشود بدین صورت که اگر انسان دارای بعد غیر مادی (روح) است و آن قادر است به آینده سفر کند و خبر بیاورد که در آینده چه اتفاقی میافتد، پس این آینده باید ثابت باشد که روح میتواند آنرا ببیند یعنی آینده از پیش تعیین شده و اگر چنین است این چیزی نیست به جز جبرالهی و انسانها فقط عروسک خیمه شب بازی هستند و اگر این آینده ثابت است، خدا هم که از قبل میدانسته چگونه میتواند انسانها را بخاطر آینده و سرنوشت ثابت جزا و پاداش دهد! این مخالف عدل الهی ست و کسی را هم برای اینکه مجبور است کاری انجام دهد و راهی جز آن ندارد مجازات نمی کنند بدین طریق معاد هم نفی میشود. اینها میخواهند بعد غیر مادی را اثبات کنند ناخواسته عدل و معاد را هم نفی می کنند

Mittwoch, 9. Juli 2008

جهان بینی علمی

مقدمه :
فلسفه علوم که جهان بینی علمی را نیز در بر می گیرد ، به مجموع روش شناسی Methodologie و علم شناسی Epistemologie اطلاق می گردد که تمامی اینها تحت عنوان منطق عمومی مورد بررسی قرار می گیرند. منظور از منطق عمومی به طور کلی مطالعه و بررسی راه و روشهای متعدد ذهن انسانی است که در علوم و شناسایی های مختلف پدیدار می شود . همیشه شناسایی دارای موضوع و محتوای خاصی می باشد ، مثل بررسی پدیدارهای طبیعی در علم فیزیک .
منطق عمومی می خواهد بداند ذهن انسان از چه قوانینی تبعیت می کنند و یا باید تبعیت کند . البته نوع و ارزش منطقی علوم مختلف با یکدیگر برابر نمی باشد و هر علمی که دارای موضوع می باشد دارای روشی می باشد و روش علوم معرف و ملاک آنهاست .
معرف :
ممکن است موضوع دو علم یکی باشد ولی برای وجود هر دو علم باید روش آنها متفاوت باشد . مثلا در تاریخ و جامعه شناسی موضوع مورد بحث اجتماع می باشد و هر دو جز علوم انسانی می باشند با این تفاوت که در تاریخ ، اجتماع از لحاظ سیر و تحولات آن مطالعه می گردد ولی در جامعه شناسی جنبه های مختلف روابط انسانی .
ملاک :
ارزش و اعتبار هر علم تا اندازه ای از روی روش آن تعیین می گردد .

چرا علم ؟

1-علوم نامحدود می باشند و پیشرفت آنها خواه ناخواه بشر را با مسائل جدیدی روبرو می کند .
اگر ما امروزه در ایران واقعا احتیاجی به تفکر در روشهای علوم حس نمی کنیم بدان سبب است که سهم ما در تحول علوم تنها جنبه تاریخی دارد و در پیشرفت علوم آنچنان محسوس دخیل نیستیم . این صحبت با داشتن افراد مستعد در علوم منافاتی ندارد .
2-سهمی را که علوم در تاریخ بشریت و پیشرفت آن داشته اند غیر قابل انکار است البته در هر دوره بعضی علوم نسبت به علوم دیگر دارای ارزش بیشتر بوده اند و به طور حتم در عصر حاضر نیز چنین می باشد و نیاز امروز بشری به علوم باصطلاح دینی نمی باشد چون برای انسانها محدود کننده است  و البته رفع محدودیت به معنی رجعت به دوران توحش نمی باشد چون عملا میسر نیست که در این صورت نقش پیشرفت علم در کجا متجلی خواهد بود .
مفهوم علم : به طور ساده و کلی می توان علم را نوعی شناسایی معقول دانست که برای رسیدن به آن روش دقیق و خاصی به کار رفته باشد ولی مفهوم علم به صورت مجزا معنی زیادی ندارد و در واقع مفهومهای مختلفی که ما از علوم کسب می کنیم اهمیت دارد .
شناسایی علمی : این شناسایی دارای مشخصاتی به صورت ذیل می باشد :
1-عینیت: هر علم دارای متعلق خاصی است که آن توهمی نباشد . و در واقع وجود داشته باشند .
2-کلیت : علم تنها بر روی یک موضوع خاص نمی باشد و تمام چیزها را در بر می گیرد .
3-روش : بقول دکارت (مقصود من از روش ، قوانین ساده و درستی است که وقتی کسی آنها را مراعات کرد هیچ وقت درست و نادرست را با هم اشتباه نکند) .
اصول علمی عبارتند از مفاهیم مقدماتی و تعیین کننده ای که مهمترین و اساسی ترین جنبه های فعالیت مربوط به شناخت و کنش انسان را منعکس می کنند .
اصول فلسفی عبارتند از مجموع عام ترین اصول و ایده های اساسی که شناخت جهان و تلقی انسان را نسبت به آن در سطح معینی از معرفت و کنش اجتماعی تاریخی بیان می کند .
اصل عینیت :
برای پرداختن به این اصل باید برای اشیاء ، اجسام ، روندها ، و مناسبت میان آنها در خارج از ذهن شناسنده قائل به وجود شویم که البته در واقع نیز چنین می باشد .
بدین جهت تصورات و اندیشه های بشری باید با طبیعت عینی اشیاء ، روندها ، روابط حرکت و تکامل آنها هماهنگ باشد .
این بدان معنی است که اصول مجموعه ای از قواعد من در آوردی نمی باشد بلکه بازتاب عین در ذهن ، محصول و نتیجه فعالیت شناختی و عملی انسان می باشد .

اصل تکامل عام :
در جهان اطراف ما ، در تمامی پدیده های اجتماعی آن ، همه چیز ، در حرکت ، تغییر و گذار از این حالت به حالت دیگر است . این امر بر داشتی تاریخی نسبت به پدیده ها ، و نیاز به تحلیل در خود پدیده و تاریخ را دارد که موید صحت آن می باشد . واژه های حرکت ، رشد و تکامل غالبا در یک راستا می باشند ولی دارای وجوه تمایزی نیز می باشند : حرکت به معنای تغییر به صورت کلی است صرف نظر از خصلت و جهت آن . تکامل طبیعی همه تغییرات جهان را در بر نمی گیرد . تکامل مسیری است در جهتی خاص و لازمه آن تحرک در جهتی خاص می باشد . ولی هر حرکتی منجر به تکامل نمی گردد . انکار تکامل طبیعت و اجتماع در این  دوران غیر ممکن است  . باید در نظر داشت از نظر متافیزیک پدیده تکامل به صورت کلی بیان می گردد و متصل به یک نیروی خارجی است .
ولی در دیدگاه علمی برای تبیین تکامل نیاز به عامل خارجی نمی باشد و منطق علمی، انعکاسی واقعی از جهان و تصویر علمی آن را ترسیم می کند . باید در نظر داشت که طبقه مترقی جامعه (از نظر اندیشه) به توضیح صحیح و علمی واقعیت نیازمند می باشند  در حالی که طبقه عام در پی بیم از آینده و در پی جاودان ساختن خویش قادر به دید صحیح نسبت به امور نمی باشند . وقوانین و واقعیات را تحریف می کنند و تضادها را پنهان می سازند .
اصل رابطه عام :
در جهان عینی ، اشیاء و پدیده ها پیوندی ناگسستنی دارند و به درجات گوناگون به یکدیگر وابسته اند . به هنگام مطالعه یک عنصر اولین چیزی که به چشم می آید ، وجوه مشترک آن با عناصر دیگر است مثل ذرات بنیادی ماده  و به همین علت تمامی پدیده ها را باید از دیدگاه روابط درونی مورد مطالعه قرار گیرند . شناخت علمی جهان عبارت است از شناخت جنبه های گوناگون پدیده های آن در پرتو روابط متقابل آنها . سراسر جهان طبیعی و اجتماعی کل یگانه ای را تشکیل می دهند . در طبیعت این رابطه درونی در روند تحول از ماده غیر آلی به ماده آلی ، پیدایش ارگانیسمهای زنده  و تشکیل یافته است .
قانون :
برای فهم گوهر قوانین عام نخست باید مفهوم آن را درک کرد . قانون معین ، روابط عینی ، عام ، ضروری اساسی و بالنسبه ثابت جهان واقعی طبیعت و جامعه می باشد که در اندیشه بشری انعکاس می یابد .
هر قانون شکلی از یک کلیت در طبیعت می باشد و خصائص مشابه و یکسان و مشترکی را در گروهی از اشیاء و پدیده ها را بیان می کند و وحدتی است از پدیدهای گوناگون . هر قانون شامل روابط ضروری اشیاء و پدیده هاست . ضرورت به مثابه جنبه حیاتی در هر قانون ، به معنی اجتناب ناپذیری عمل و نتیجه آن در شرایط خاص می باشد . تکرار ، از خصیصه های دیگر قانون می باشد . فعالیت آگاهانه انسان بر عمل قوانین تکامل اجتماعی تاثیری نیرومند دارد و این تاثیر به صورت تعمیمات ، هدفهای مشخص و انتخاب روشها تا نیل به هدف بروز می کند .
شناخت قوانین و اثر آنها ما را قادر به پیگیری  مسیر خود به خودی روند های اجتماعی می کند .
پروفسور اولام استاد دانشگاه هاروارد می گوید : هیچ نیرویی ، اقتصادی یا تاریخی یا قوانینی که مافوق اراده بشری باشند در تعیین زندگی اجتماعی بشر نقش ندارند و به عقیده او اراده عامل تعیین کننده زندگی اجتماعی است و همچنین عوامل محیطی است که باعث جهت دادن به اراده انسانی می گردد .
نتیجه گیری :
در نظر بگیرید عوامل متعددی از قبیل دین فلسفه و خدا و باعث اختلاف در رفتار و گفتار انسانها گردیده است . هر کس خود را عین حق می داند و دیگران باطل چنانچه این دو جبهه مخالف که در روبروی هم قرار دارند قبل از این در شرایطی قرار می گرفتند که مکانهایشان با یکدیگر عوض می شد ، یعنی موافق امروزی در اثر شرایطی به مخالف امروزی تبدیل می گردید باز هم این دو جبهه یکدیگر را می کوبیدند .
نکته اساسی پی بردن به عوامل محیطی است که در شکل دادن عین و ذهن انسان نقش اساسی را بازی می کند . چنانچه انسان بدین موضوع واقف گردید خواهد فهمید که این بدبخت فی نفسه بدبخت نبوده بلکه در شرایط بدبختی و یا خوشبختی قرار گرفته تا به اینجا رسیده است . ما نمی توانیم در مواردی که بشر دچار اختلاف می باشد  به یک اتفاق آرا دست یابیم ولی می توانیم در مواردی که مشابه می اندیشیم و به اتفاق آرا دست یابیم و آن چیزی نیست مگر علوم و البته نه آن علومی که فقط   عده ای، آنها را باور داشته باشند .  در این گفتار نیز سعی بر این داشتم که راه و روش نگرش علمی را به صورت مجمل مورد اشاره قرار دهم .
.  

آگاهی آگاهی بمفهوم کلیه دانسته های پیرامون یک پدیده اطلاق می گردد.برای درک آگاهی و رد فوق طبیعی بودن آن , در واقع برداشتی از منشا آن از دیدگاه تاریخی ,ضروری است. بدیهی است که بدون دارا بودن عضوی تحت عنوان مغز آگاهی حاصل نمیگردد این بدان معنی است که مغز انسان مقدم بر ادراکات میباشند. این طبیعت مغز انسانی است که میتواند از محیط تاثیر گرفته و نسبت به محیط آگاه گردد. در مرحله ابتدائی آگاهی بصورت احساس بروز پیدا میکند.این احساسات در نتیجه تکامل طبیعت در طول تاریخ میباشند و البته که این احساسات نه یک شبه در مغز بوجود می ایند ونه توسط نیروی خارجی کاشته میشوند بلکه در اثر تکامل طولانی خود ماده و تکامل خواص و روابط درونی آن است. بازتاب انسان بعنوان یک مجموعه دارای خواصی است که بهمراه احساسات میباشد(خاصیت بازتاب) و البته خاصیت بازتاب با احساس یکی نمیباشد.بازتاب بمعنی استعداد یا خاصیت یک مجموعه در برابر عوامل خارجی میباشد. بازتاب در جانداران بهمراه احساس ودر اجسام فاقد آن میباشد.بازتاب یعنی نبدیل تاثیر عامل خارجی به تغییرات داخلی.بازتاب نشانه هایی بر جا میگذارد که هر کدام بر تکامل مغز (آگاهی- دیدگاه)تاثیراتی معین بر جا میگذارد.بازتاب در تجربه کاملا نمود دارد و انسان همیشه از تجربیات گذشته استفاده میکند یعنی بازتاب تجربیات گذشته بر مغز انسان باعث انجام مطلوبتر میگردد. نتیجه هر کنش هم به منبع ارسال کننده و هم به گیرنده بستگی دارد. در مورد شکل بیولژیکی بازتاب میتوان به پیدایش آلبومین اشاره کرد که قادر است خود را از راه گزینش مواد غذایی در محیط , تجدید تولید نماید.موجودات زنده نسبت به عوامل غیر آلی خارجی که بعضی مایه حیات و بعضی مخرب هستند,وضعیت فعالی دارند مثل عکس العمل انسان در برابر تنفس هوای آلوده حیات در مورد پیدایش حیات می توان به ضروری بودن شرایط بیولژیکی که باعث فعالیت (آگاهی) ماده میگردد ,اشاره کرد.در این مورد به نظریه اپارین(دانشمند روسی) اشاره میکنم. اپارین که نظریه او مقبولیت عام یافته است , معتقد است که منشا زندگی بر روی کره زمین بقرار زیر میباشد: در نخستین مرحله ابتدایی ترین مواد آلی مانند هیدروکربنها , سیانیدها و نزدیکترین مشتقات آنها ,از ماده غیر آلی بوجود آمده است. در دومین مرحله پلیمرهای مولکولی که ترکیبات آلی بغرنج و کثیر الشکلی دارند ,پدید آمدند.پیدایش و تکوین این اجسام در آبهای دریاها و اقیانوسها صورت گرفت با این نتیجه که این آبها به محلولهای آلی گوناگون تبدیل یافت. در سومین مرحله تکامل , مواد شبه آلومینی ترکیبی , به ترکیبهای مولکولهای مختلف پیوستند.سپس این ترکیبها بصورت منفرد در آمدندکه تکامل آنها بتدریج به تکوین ارگانیسم زنده نخستین منجر گردید. تمام این کشفیات علمی این فرضیه را ثابت می کنند که حیات(مرحله آلی شکل بیولژیکی حرکت ماده) در نتیجه تکامل تدریجی و طولانی ماده پدید آمده است.نظریه پاولف نظریه اپارین را کامل تر میکند. نتیجه گیری: پس اگر ذهن انسان بعنوان زیر مجموعه طبیعت با سیکل ذکر شده دارای همان سیکل باشد جای, تعجب نمیباشد. در نتیجه خدا در ذهن انسان نیز با تکامل انسان شکل گرفت.حال چگونه شکل گرفت می توانید به مقاله اینجانب در سایت کافر با عنوان درک روش نگاه کنید.این بحث مفصلتر از اینها است که من از ذکر جزئیات بیشتر خودداری میکنم. به امید فهم از نوع علمی

Dienstag, 17. Juni 2008

تدقیق ناگزیر و دوباره مقولات دیالکتیک

عامیت آنتاگونیسم
بحث ما در دیالکتیک عمدتا در حول روشن شدن مفهوم آنتاگونیسم، تمایز آن با تضاد غیرآنتاگونیک و نتایج حاصل از آن قرار داشت. تردید نیست این از مفاهیمی است که استراتژی انقلابی را به یک پراتیک آگاهانه تبدیل می‌کند. اما چه چیز یا چه مقدار از مفهوم آنتاگونیسم که تا بدینجا بحث شده قابل تعمیم است یعنی از عرصه اجتماع فراتر می‌رود و دارای ابعاد عام و جهانشمول است؟
درواقع برای اینکه درک عمیقتری از مقوله دیالکتیکی آنتاگونیسم و تمایز آن با غیرآنتاگونیسم داشته باشیم باید ببینیم که آیا این مقوله تنها به اجتماع مربوط می شود یا آن را به روند شناخت و جنبش طبیعت نیز می‌توان گسترش داد.
آیا در روند شناخت نیز آنتاگونیسم وجود دارد؟ قبلا باید اهمیت چنین پرسشی را دانست. اگر در عرصه اندیشه، آنتاگونیسم ویژه آن وجود داشته باشد، بدان معناست که برخی تضادها میان ایده‌ها و اندیشه‌ها نمی تواند تا به پایان تحول پیدا کند مگر اندیشه حاکم حذف شود؛ نه آنکه از جهان حذف شود بلکه دیگر اندیشه حاکم نباشد.
بعبارت دیگر تقابل مثلا میان ایدالیسم و ماتریالیسم اگر آنتاگونیک باشد، تنها می‌تواند با حذف یکی از این دو (ایدالیسم) و پیروزی دیگری پایان یابد. چنین دیدگاهی ریشه‌های مادی تقابل‌های فلسفی را عملا نادیده می‌گیرد.
درواقع اینکه مشخص کنیم آیا در شناخت آنتاگونیسم وجود دارد یا خیر اصلا معنایی ندارد اگر به رابطه مشخصی که این یا آن اندیشه با واقعیت دارد باز نگردیم. بعبارت دیگر خود اندیشه‌ها نیستند که با یکدیگر آنتاگونیسم می‌توانند داشته باشند یا نه بلکه آنچه تعیین کننده است نقشی است که این یا آن اندیشه مشخص در درون روندی دارد که به حذف آنتاگونیسم در جامعه ختم می‌شود.
زمانی مارکس در 1859 به گفته خود آنتاگونیسمی میان شیوه نگرش پانزده سال پیش خود و "درک ایدئولوژیک فلسفه آلمان" پیدا کرد. یعنی او نمی توانست پژوهش‌های اقتصادی خود را تا پایان پیش برد اگر همراه با دوستش انگلس مفاهیم ایدالیستی آلمانی پیشین خود را کنار نگذاشته بود.
اما این بدان معنا نیست که تقابل میان ماتریالیسم و ایدالیسم همواره دارای خصلت آنتاگونیک است. مثلا ، در سال 1794 در پنجمین سال تسخیر باستیل، انقلابیون آن دوران تاکید کردند که "آزادی راهنمای گام‌های" آنان بوده است. آنان بدینسان مرتبه و رده مسایل را معکوس می‌کردند. چنانکه گویی ایده آزادی دلیل و علت آزادی انسان بوده است. آنان یک فرمولبندی ایدالیستی را برای بیان مبارزه خود به کار می‌بردند. اما صرف ایدالیستی بودن این فرمولبندی به معنای آن نبود که در تقابل با روند واقعی آزادی انسان‌ها قرار داشته باشد. کاملا برعکس.
در این حالت میان این ایدالیسم و ماتریالیسم آنتاگونیسم وجود ندارد چرا که هر دو به سمت حذف آنتاگونیسم در عرصه واقعیت اجتماعی حرکت می‌کنند.
مسئله آنتاگونیسم میان ایمان مذهبی و اعتقادات مارکسیستی را هم باید به همین شکل نگاه کرد. اگر ایمان مذهبی موجب می‌شود که بخشی از مومنان در روند آزادی انسانیت مشارکت کنند، اگر این اعتقادات، آنان را به سمت حرکت در سمت پیشرفت و آزادی انسانی فرا می‌خواند؛ میان این مذهب و اندیشه مارکس آنتاگونیسم وجود ندارد.
اگر برعکس اعتقادات مذهبی بخشی از مومنان موجب می‌شود که دربرابر اقداماتی قرار گیرند که به حذف آنتاگونیسم اجتماعی می‌انجامد؛ در اینصورت میان این اعتقادات مذهبی و اندیشه پیشرفت مارکسیستی آنتاگونیسم وجود دارد.
بنابراین آنتاگونیسم مقوله معتبری برای اندیشه در مورد تقابل در عرصه شناخت و آگاهی است. بدان شرط که این ویژگی ماهوی را تنها در عرص شناخت دنبال نکنیم بلکه بطور مشخص نقشی را که این یا آن اندیشه در روند آزادی انسانی و حذف آنتاگونیسم اجتماعی دارد مورد بررسی قرار دهیم.
لنین در زمان خود در این مورد خواستار آن بود که "تضادهای زنده واقعیت زنده" را که "توده را بیش از و بهتر از هر چیز اموزش می‌دهد" مورد توجه قرار داد، تا تقابل‌ میان دکترین‌هایی که در اندیشه خشکیده شده اند.
در شناخت همچنین تضادهای غیرآنتاگونیک وجود دارد. انگلس در آنتی دورینگ تضاد زیر را یادآور می‌شود: " از یکسو، بدست اوردن یک شناخت جامع از نظام جهان در مجموع مناسبات خود، از سوی دیگر ناممکن بودن حل کامل این مسئله." سطح این تضاد ‌بی‌وقفه تحول می‌یابد زیرا شناخت روندی ‌بی‌پایان است.
با اینحال تضاد میان خصلت محدود آنچه میدانیم و خواست نامحدود دانستن بیشتر وجود دارد. اما این تضاد " هرروز و دائما در تحول تدریجی‌ بی‌پایان بشریت حل می‌شود.
پس پاسخ به این پرسش که در شناخت آنتاگونیسم یا غیرآنتاگونیسم وجود دارد مستلزم تحلیل مناسبات پیچیده ای است که اندیشه‌ها با روند حذف آنتاگونیسم اجتماعی دارند.
آیا آنتاگونیسم دارای انچنان عامیتی هست که به طبیعت نیز گسترش یابد؟
در این مورد نیز باید پدیده‌ها و روندهای مورد بحث را بطور مشخص مورد تحلیل قرار داد. تا آنجا که یک پدیده طبیعی همواره وحدت متضاد حرکت و ماده است، این بدان معناست که یک پدیده برای آنکه به پایان تکامل خود رسد باید حرکت یا ماده را حذف کند. اما اندیشه حرکت بدون ماده یا ماده بدون حرکت‌ بی‌معناست.
دراینصورت آیا باید دانشمندانی را که حذف این یا آن شکل هستی ماده، این یا آن "محو" ماده را کشف می‌کردند نابخردانه دانست؟ لنین دربرابر فیزیکدانان عصر خود که ادعای محو ماده را داشتند گفت: این ماده نیست که ناپدید شده، بلکه این محدوده شناخت ماست که آشکار شده است.
امروز نیز پیش می‌آید که برخی پژوهشگران در لحظه معینی به محدوده پژوهش‌های خود برخورد می‌کنند زیرا ابزارهای اجتماعی ادامه آن را در اختیار ندارند. میدانیم شناخت روندی ناپیوسته است و این ناپیوستگی الزما نقصی برای پژوهش علمی نیست و مارکسیست‌ها هم نمی‌توانند خود را نگهبان دستورهای لازم الاطاعت در عرصه پژوهش علمی بدانند.
بدینسان وجود یا عدم آنتاگونیسم در طبیعت وابسته به ابزارهای تسلط و شناختی است که پژوهشگران در اختیار دارند. به خودی خود در طبیعت آنتاگونیسم نمی تواند وجود داشته باشد. اما با توجه به ابزارهای الزاما محدودی که پژوهشگران در اختیار دارند، عجیب خواهد بود که آنان به آنتاگونیسمی که ناشی از محدودیت شناخت آنان باشد برخورد نکنند. فرض خلاف این یعنی آنکه گویی در یک لحظه معین تاریخی اصلا محدودیتی در شناخت وجود ندارد.
انگلس قبلا در 1865 توجه داده بود: " تقابل کامل تقابلی آشتی ناپذیر و حل ناپذیر است. این تقابل‌ها و این تفاوت‌ها البته در طبیعت وجود دارد اما با اعتباری نسبی ... این ثبات و این ارزش مطلق که ما به آنان نسبت می‌دهیم، اندیشه ما در طبیعت وارد کرده است"
از این روشنتر نمیتوان نشان داد که وجود آنتاگونیسم در طبیعت مرتبط است با وجود تضادهای آنتاگونیک در جامعه، میان نیروهای مولده و مناسبات اجتماعی.
بنابراین پیگیری تمایز میان آنتاگونیسم و غیرآنتاگونیسم در روند شناخت و جنبش طبیعت هر دو برخورد می‌کند با تحلیل ویژه ای که همه به آنتاگونیسم روندهای اجتماعی ارجاع می‌دهند.
پس می ‌توان گفت که برخی عمومات دیالکتیکی دارای عامیت محدودی هستند. آیا جای تعجب دارد؟ وحدت واقعی جهان در مادی بودن آن است و نه در جهانشمول کردن و تعمیم ناممکن دیالکتیک.
مارکسیست‌ها دیرزمانی تصور می‌کردند مادیت و دیالکتیک بودن جهان همراه با هم هستند. امروز ناگزیریم اذعان کنیم که درک دیالکتیک در همه جوانب جهان هنوز مستلزم تدوین  بسیار دقیق تر مقولات دیالکتیکی است.
بنابراین این آنتاگونیسم نیست که باید به همه جهان گسترش داد، بلکه مقولات زمان و مکان است که باید بر روی آن دوباره کار شود تا کنش متقابل میان روندهای اجتماعی، طبیعی و شناخت درک شوند.

Freitag, 23. Mai 2008

دیالکتیک حاکم میان تضادها و تضاد برتر

دیالکتیک را به شکل ‌های مختلف می ‌توان درک و تعریف کرد. تعاریف ایدآلیستی معمولا برای تعریف دیالکتیک به سراغ مقایسه کردن می رود، تعریفی که اینگونه بدست می ‌آید ویژگی ‌های دیالکتیک را در اندیشه نشان می‌ دهد؛ یعنی خود را به دیالکتیک اندیشه ‌ها محدود می ‌کند و دیالکتیک واقعی اشیاء را مورد توجه قرار نمی ‌دهد. تعریف ‌هایی که واژه نامه ‌های مهم معاصر از دیالکتیک بدست داده‌اند این نکته را بخوبی نشان می ‌دهد. مثلا واژه نامه معروف "پتی ربرت"  دیالکتیک را "مجموعه ابزارهای بکارگرفته در بحث به منظور نشان دادن، رد کردن، قانع کردن" تعریف می ‌کند. واژه نامه "لاروس" آن را "هنر استدلال به منظور دستیابی به حقیقت" می ‌نامد. بنوشته یک واژه نامه مشهور دیگر دیالکتیک عبارتست از "استدلال طرح شده از سوی زنون الیایی که او را مخترع دیالکتیک می ‌دانند و دکترین عدم حرکت را در برابر هواداران حرکت و تجربه حسی مطرح کرد".
می بینیم وجه مشترک همه این تعاریف آن است که دیالکتیک را به دیالکتیک ایده‌ ها و اندیشه ‌ها محدود می ‌کنند. می ‌توان در برابر اینگونه تعریف ‌ها این دیدگاه ماتریالیستی را قرار داد که دیالکتیک بدوا یک شیوه تفکر نیست و استدالال کرد که "این دیالکتیک اشیاست که دیالکتیک اندیشه‌ ها را می ‌سازد، نه برعکس".
اما نباید فراموش کرد که در همین تعاریف، دیالکتیک معمولا بعنوان امری مثبت و حُسنی برای اندیشه در نظر گرفته شده است، بعنوان "هنر خوب رد کردن" یا حتی "توانایی در مبارزه کلامی". خلاصه تعریف ‌هایی که از دیالکتیک داده شده بندرت منفی است. دلیل آن چیست؟ چرا امروز تقریبا همه قبول دارند که دیالکتیک نه عیب و نقص بلکه بیشتر یک صفت مثبت برای اندیشه است؟ چرا حتی مخالفان آن برایش نوعی بُرش و کارایی قایل هستند؟ و این کارایی از کجا می آید؟ پاسخ همین است که کارایی دیالکتیک درست بدین لحاظ است که دیالکتیک پیش از هر چیز جنبش صرف اندیشه نیست، بلکه بیان حرکت واقعیت عینی است. دیالکتیک جنبش واقعیت عینی را در عمیق ترین مشخصه‌های آن (یعنی آنچه بلاواسطه قابل مشاهده نیست) و  ماهوی ترین جنبه‌های آن (یعنی سازنده ترین)، عام ترین و توضیح دهنده ترین اشکال آن بیان می ‌کند.
شیوه اندیشه دیالکتیکی از آن رو کارآمد است، از آن رو می تواند "خوب رد کند" یا "در مبارزه کلامی بدرخشد" زیرا که اندیشه‌ای هماهنگ و همطراز با واقعیت عینی است.
ایدآلیسم با پذیرش خصلت "مخوف" و توانمند اندیشه دیالکتیکی در واقع به همین امر صحه می‌ گذارد. اگر دیالکتیک حتی از دیدگاه ایدآلیست‌ ها شیوه اندیشه کارآمدی است، دلیل را باید در مفهوم ماتریالیستی دیالکتیک جستجو کرد. یعنی این واقعیت که دیالکتیک ابتدائا یک شیوه اندیشه نیست، بلکه شیوه اندیشه ‌ای است که جنبش واقعی جهان را بیان می‌ کند.
گفتیم دیالکتیک عمیقترین، ماهوی ترین، عامترین خصلت‌های حرکت واقعیت را بیان می ‌کند و بازتاب می ‌دهد. دیالکتیک به آن جنبه هایی از واقعیت می پردازد و آن را بازتاب می دهد که مضمون اساسی واقعیت‌ ها هستند. اینکه در جهان همه چیز در پیوند است یا در تکامل است یا متضاد است.

پیوند و ارتباط متقابل

فردریک انگلس در بخش عمومات کتاب آنتی دورینگ می ‌گوید "زمانی که به طبیعت یا تاریخ انسانی یا فعالیت‌ های فکری خود می ‌اندیشیم، آنچه قبل از هر چیز مشاهده می‌ کنیم، تابلویی از در هم پیچیدگی ‌بی ‌انتهای مناسبات و کنش‌های متقابل است." بعبارت دیگر اگر به واقعیت در مجموع خود نظری بیافکنیم آنچه پیش از هر چیز بنظر می رسد درهم پیچیدگی، پیوستگی پدیده‌ها و روندهاست، جهانی  که در آن همه چیز در پیوند با دیگریست و همه چیز بر روی دیگر تاثیر می‌ گذارد. اینجا بحث بر سر ظاهر دیالکتیک است که عبارت است از پیوند متقابل.
این لحظه نخست دیالکتیک را امروز دیگر همه پذیرفته اند: اشیا، از نظرگاه عام همواره پیچیده ‌تر از آن هستند که بنظر می ‌رسند. در این مفهوم نادرست نیست که دیالکتیک را به مثابه نظریه پیوند عمومی تعریف کنیم هر چند این تعریف چیز زیادی را توضیح نمی ‌دهد. مسئله اینجاست که چرا همه چیز بر همه چیز تاثیر می‌ گذارند و عمل می‌ کنند، چرا این توازن‌ های بزرگ طبیعی وجود دارند که اکولوژیست‌ ها حیاتی اش می ‌دانند، چرا ماده زنده، زندگی اجتماعی و زبان گاه براساس ساختارهای بطور محسوسی یکسان سازمان می ‌یابند. به این پرسش‌ ها، نه جریان اندیشه اکولوژیست و بوم شناس و نه استروکتورالیست و ساختارگرا پاسخی فراتر از تایید آنچه هست بدست نمی ‌دهند.

تکامل

یک گام پیش بگذاریم. اگر نظری عمیق تر به واقعیت در عامیت خود بیاندازیم، آنچه سپس به نظر می ‌رسد، آن است که در این درهم پیچیدگی، که در آن همه چیز بر همه چیز اثر می‌ کند هیچ چیز آنچه بوده، آنجا که بوده، چنانکه بوده نمی ‌ماند؛ همه چیز در حرکت است، تغییر می ‌کند، می‌ شود و نابود می ‌شود. بعبارت دیگر، تحول جنبه عمیق تر و کمتر سطحی دیالکتیک است. در این مفهوم می‌ توان دیالکتیک را بعنوان نظریه تکامل عمومی تعریف کرد.
اما در اینجا هم باز با نگرشی راجع به دیالکتیک برخورد می‌ کنیم که تقریبا همه آن را قبول دارند. حتی در کشوری مانند فرانسه مفهومی از تحول خطی و تدریجی خودبخودی و بدون نیاز به مداخله اگاهانه انسان ها به جزیی از ایدئولوژی حاکم در آمده است. اختلافی هم اگر هست برسر محتوای تغییرات است.
این دو لحظه دیالکتیک، تاثیر متقابل و تکامل، هر چند بیان دو جنبه کاملا واقعی حرکت جهان هستند، در تحلیل نهایی توضیح دهنده ‌ترین آن نیستند. این پرسش که دلیل و علت تاثیر متقابل و تکامل چیست همچنان باقی می ماند.

تضاد

ماهوی‌ ترین مضمون دیالکتیک، علت آنکه همه چیز برهمه چیز تاثیر می ‌گذارد، همه چیز دائما تغییر می ‌کند و تکامل می ‌یابد همانا تضاد در ماهیت شئ یا بعبارتی در جنبه ماهوی شیء است.
اگر همه چیز با هم در پیوند است و همه چیز تکامل می ‌یابد، بدان دلیل است که همه چیز اساسا متضاد است. بنابراین نمی توان جنبه‌های مختلف دیالکتیک را روی یک سطح قرار داد. حرکت، شَوَند و رابطه و پیوند سرچشمه خود را در تضاد دارند.
پس با آنکه اگر دیالکتیک را نظریه تاثیر متقابل، تحول و تکامل یا پیوند عام تعریف کنیم سخنی نادرست نگفته ایم، اما باید دورتر رفت و فراموش نکرد که اساس دیالکتیک مطالعه تضاد در خود ماهیت شیء است. یعنی آنچه تحول و تکامل شیء و پیوند و ارتباط آن را با دیگر اشیا توضیح می ‌دهد ماهیت متضاد شیء است. این ماهیت متضاد همان تجلی درونی تناسب نیرویی است که شیء را تولید می‌ کند. بعبارت دیگر تناسب نیروی میان اضداد در درون شئ است که توضیح دهنده ماهیت شئ و تکامل و پیوند آن با دیگر اشیاست.
اما از آنچه گفتیم، دچار این خطا نباید شد که دیالکتیک ماتریالیستی یک نظریه عمومی تضاد است. مسئله اصلی دیالکتیک ماتریالیستی نظریه سازی‌ های عام و یافتن "تضادی" که در همه جا کاربرد داشته باشد نیست، بلکه از ما می ‌طلبد که بطور مشخص تحلیل کنیم که به چه شکل هر شیء در ماهیت خود متضاد است و بر تحول و شَوَند شیء و مناسبات آن با بیرون چه منطقی حاکم است.

وزن واقعیت و وزن شناخت در دیالکتیک

بعبارت دیگر در مفهوم ماتریالیستی از دیالکتیک باید نوعی توازن را رعایت کرد و صرفا به بیان عموماتی راجع به تضاد اکتفا نکرد، بلکه به تحلیلی واقعی دست زد برای آن که بطور مشخص، آن تضاد معینی را که در ماهیت هر شیء عمل می ‌کند درک کرد. یعنی باید میان دیالکتیک بعنوان بازتاب واقعیت و دیالکتیک بعنوان تلاش برای تحلیل و شناخت نوعی توازن وجود داشته باشد. صرف آگاهی بر اینکه هر شیء در ماهیت خود متضاد است می‌ تواند بشدت دگماتیک، ناکارآمد و ‌بی‌ فایده باشد اگر خیال کنیم بدلیل این آگاهی دیگر لازم نیست تحلیل کنیم چرا و در چه عرصه‌ای در ماهیت خود شیء تضاد وجود دارد.
تجربه به ما آموخته که مثلا از مبارزه طبقات همچون یک الهی دان سخن گفتن، آن را بدون تحلیل در همه ابعاد واقعیت وارد کردن راه به جایی نمی ‌برد. وقتی نقش مبارزه طبقات را در واقعیت شناختیم و درک کردیم، داشتن این شناخت از واقعیت بشرطی اکنون فایده و کارایی دارد که بطور مشخص مطالعه شود که مبارزه طبقات بسته به پدیده مورد مطالعه، چگونه و در چه عرصه ‌هایی، در اشکال مختلف و گاه حتی متضاد، تجلی پیدا می ‌کند.
این توازن میان جنبه انتولوژیک* دیالکتیک (وزن واقعیت در آن) و جنبه گنوسئولوژیک** (وزن شناخت در آن) است که ضامن توان آن به درک واقعیت مشخص و به گونه‌ای انتقادی است. (درباره این دو جنبه در آینده باز هم بیشتر توضیح خواهیم داد.)
اینکه تضاد را از بیرون به سراسر جهان عمومیت دهیم و بجای آنکه تضاد را مشخصا در ماهیت هر شی تحلیل کنیم دنبال ساختن سیستمی ذهنی و کامل از تضاد باشیم به آنجا منجر می ‌شود که از دیالکتیک ماتریالیستی توان درک نقادانه اشیا را بستانیم.
چنین درکی از دیالکتیک آن را به یک سلسله اصول اولیه و پیش فرض تقلیل می ‌دهد و از هر تضاد درکی پیشاتجربه (اپریوری) می ‌دهد. براساس چنین درکی است که بنام دیالکتیک تضاد را همچون وحدتی از اضداد در نظر می ‌گیرند که در رابطه‌ای ثابت و نامتحرک با یکدیگر قرار گرفته اند، چنانکه گویی اضداد دارای وزن برابر با یکدیگر هستند. بدینطریق هویت شئ در نخستین دیدی که از آن داریم ابدی می ‌شود و طرفین تضاد را یکسان وانمود می ‌سازد.
با چنین دیدی می ‌توان پذیرفت "همه چیز متضاد است" و ضمنا چنین اندیشه‌ای بطور دوجانبه در خدمت محافظه کاری قرار گیرد: 1- بدلیل درک ثابتی که از تضاد دارد تناسب نیروی درونی میان ضدها را ابدی جلوه می ‌دهد ؛ 2- بدلیل آنکه دو سمت تضاد را یکسان می‌ پندارد می ‌تواند موجب محو هویت آن چیزی شود که در برابر اندیشه و جریان حاکم قرار گرفته است.
به ‌نام همین مفهوم از دیالکتیک است که گاه از احزاب کمونیست می‌ خواهند "وجود تضاد را در درون خود بپذیرند". در حالی که مسئله آن نیست که حزب کمونیست هم مثل بقیه جهان گریزی از تضاد در ماهیت خود شیء ندارد. برعکس روشنفکر جمعی که حزب کمونیست را تشکیل می‌ دهد می ‌کوشد که در صفوف خود اندیشه‌ های کمونیستی را حاکم کند و آوردهای ایدئولوژیک بیرونی را مهار کند.
اما فهم تضاد در دیالکتیک یعنی آن که تضاد را بطور مشخص مطالعه کنیم و از این طریق تکامل شیء و پیوندها و روابط آن با دیگر اشیا غیر خود را درک کنیم. ضمن اینکه باید درک کنیم که رابطه اضداد به شکل تناسب نیروست و در هر تضاد، یکی از ضدها سلطه دارد و همین ضد است که هویت خود را به شیء می ‌دهد. مثلا در جامعه سرمایه ‌داری رابطه اجتماعی که براساس آن سرمایه حاکم است به مجموعه جامعه خصلت‌ ها و ویژگی‌ های خود را می ‌دهد از جمله به نیروهایی که در برابر این سلطه ایستاده اند.
ما در دورانی هستم که اتفاقا در برابر این درک از هویت شئ مقاومت می ‌شود و ایدئولوژی تردید را در ذهن مردم جای می ‌اندازند. وقتی "ابرقدرت ‌ها"، "افراطی‌ ها"، "متجاوز و زیر تجاوز"، "جلاد و قربانی" را همسان معرفی می ‌کنند در واقع شکاف بر سر همین جنبه اساسی دیالکتیک است که به رویارویی منجر می ‌شود. این که همه چیز متضاد است درست، اما کدام نیرو در درون یک تضاد حاکم است و هویت خود را به آن می ‌دهد؟
بنابراین تحلیل تضاد ماهوی یک جامعه یا یک جریان اندیشه در واقعیت عینی آن، هویت شیء مورد تحلیل را بطور مشخص توضیح می ‌دهد. در چنین تحلیلی است که می ‌بینیم "یکسانی ضدها از برخی جهات" است که موجب وحدت شیء است و امروز بنیادی ترین، عام ترین و توضیح دهنده ترین جانب دیالکتیک ماتریالیستی است. در این مورد در آینده بیشتر توضیح خواهیم داد.